زندگی

۱۵۳ مطلب با موضوع «خاطره زندگی» ثبت شده است

زندگی


یکی از پدران شهید روستامون هرساله برای یادبود پسر شهیدش تعزیه خوانان رو دعوت میکنه در مسجد محله‌مون. وقتی من از چند روز قبل فهمیدم که قراره روز جمعه یعنی دیروز تعزیه خونی برپا بشه،تصمیم گرفتم که حتما در این مراسم شرکت کنم😊.فقط نگرانیم این بود که شرایط جوی هوا نامناسب نباشه🙄،و فقط اینبار آسمون با من مساعدت کنه.

 

من به تماشای تعزیه خوانی خیلی علاقه دارم.از آخرین باری که رفتم تعزیه،بیش از ۱۵سال میگذره. یه سال خیلی خوشبحالم شده بود.🤗 یه گروه تعزیه خوانان اومده بود در مدرسه ای که روبروی خونه‌مون قرار داره تعزیه اجرا کرده بودن. و من چندبار با سه چرخه‌ای که اون زمان‌ها داشتم🚲 ،به تعزیه رفته بودم.

 

خلاصه بعداز سال‌ها با یه تغییرات کوچیک بجای سه چرخه با چهارچرخه(ویلچر)♿️ میخواستم برم تعزیه. وقتی حرف رفتن من به تعزیه شد،پدرم میگفت وقتی رفتی دیدی تعزیه برای دو طفلان مسلمه،زود ازونجا بزن بیرون!🏃‍ آخه حدود ۶ - ۷ سالم که بود،با مادرم رفته بودیم تعزیه،و اون روز ماجرای دو طفلان مسلم بود. یه چاله‌ای اونجا آماده کرده بودن،مثلا برای دستگیری دو طفلان مسلم. یه بچه بی خبر از همه‌جا رفت افتاد تو اون چاله‌هِ! من وقتی اون صحنه رو دیدم از ترس جیگرم آب شد😨 زدم زیر گریه!😭 دیگه اون بچه رو نمیدونم چه بلایی سرش اومد.😕 اما اونجوری که مادرم میگه، من از بس گریه کردم مجبور شد بیارتم خونه!😁 خودم یادم نیست.

 

خلاصه روز جمعه رسید.هوا هم عالی بود،آفتابی و گرم ☀️.آسمون خیلی خوب باهام راه اومد.دمش گرم،😍فرصت بشه جبران میکنم.تعزیه صبح بود،قبل ساعت ۱٠ منو مادرم حرکت کردیم به سمت مسجد. وقتی رسیدیم تعزیه درحال اجرا بود.🥁🎺 موضوع تعزیه ماجرای حر بن یزید ریاحی،دشمنی و دوستی با امام حسین علیه السلام.

 

حیاط مسجد تقریبا پر شده بود.همینکه ما رسیدیم یزید اومد دوره کرد برای جمع‌آوری مبالغ!😒 حر و حضرت ابوالفضل مشغول رجزخوانی بودن.💪 حر اصرار داشت که امام حسین رو راضی کنه برای بیعت با یزید،اما با مخالفت شدید حضرت ابوالفضل و امام حسین روبرو میشد. خلاصه تعزیه به همین صورت پیش رفت و بعد نوبت توبه حر شد و خوندن این شعر معروف: حر پشیمانم،من بر تو میهمانم... در آخرم با شهادت حر تعزیه به پایان رسید.

 

تعزیه خوبی بود😇.حیف که زیاد مبارزه نداشت🙁،بیشتر رجزخوانی بود.فقط دوتا مبارزه کوتاه داشت که اولی شهادت پسر حر "علی بن حر" و آخرش مبارزه و شهادت حر.
اگه عمری باشه سال دیگه هم خواهم رفت.

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۹
میثم ر...ی

زندگی

 

بله،همونطور که در مطلب قبل گفتم ماجرای هفته‌ی گذشته هنوز کاملا تموم نشده و پله آخرش مونده.😕 و اون هم تکمیل کردن فرم وکالت هست که هفته‌ی گذشته نیمه کاره مونده بود. اینبار با داداشم و خواهرم هماهنگ کردم که پنجشنبه صبح یعنی پریروز،باهم بریم دفتر اسناد و کار تموم بشه.

خواهر کوچیکم عصر چهارشنبه با بچه‌هاش اومد خونه‌مون. که هم یه شب باهم باشیم، و هم فرداش زودتر راه بیافتیم. صبح پنجشنبه قبل از ساعت ۹ درحالی که نم نم بارون هم می‌بارید🌦،همگی راه افتادیم تا سریع‌تر کارو انجام بدیم و دیگه ازین رفت و آمدها راحت شیم؛😊 نمی‌دونستیم یه برنامه‌هم اینجا قرار برامون اجرا بشه.😐 رسیدیم جلو درب دفتر اسناد،خوشبختانه جا برای پارک ماشین بود! خواهرم مدارک رو گرفت و رفت داخل.

بعداز دو سه دقیقه خواهرم با چهره عصبانی و غر غر کنان😠 اومد نشست تو ماشین و گفت: میگه دو روزه سیستم قطع،ماهم هیچ کاری از دستمون بر نمیاد!. چند دقیقه‌ای موندیم و خواهرم به عنوان آخرین شانس رفت یبار دیگه از اوضاع احوالات سیستم پرس و جو شد،اومد گفت: میگن چند دقیقه منتظر بمونین احتمالا بزودی وصل میشه. و ما منتظر موندیم...🙄 کلا در این یه هفته،انتظار اصلی ترین کارمون شده بود.

مدت زمانی گذشت و خبر رسید که سیستم وصل شده اما خیلی کُنده و با این سرعت نمیشه کاری کرد. و ما بازهم بنا رو بر انتظار گذاشتیم و منتظر موندیم. خواهرم یه برگه آورد گفت اینو دادن گفتن بخونین،مواردی که قید شده رو هرکدومو نمیخواد وکالت بده رو خط بزنین و هرموردی هم که قید نشده اضافه کنین.منم کلا برگه رو ندیدم،خواهر و داداشم درحال مطالعه بودن! منم گفتم هرچی داره آخرش بنویس و غیره... یعنی وکالت تام میدم به مادرم. چیزی خاصی که ندارم، جز دو باب منزل، سه دهنه مغازه، دو سه هکتار زمین و حدود صدتا گاو و گوسفند.همین!😉 (کاش اینا واقعی بودن😐).

بعد مطالعه دقیق خواهرم برگه رو برد تحویل داد و دو سه دقیقه بعد اومد گفت: خب باید بریم تو،پنج دقیقه دیگه نوبت ماست. باید چند دقیقه زودتر می‌رفتیم تو تا وقتی نوبتمون شد سریع با دستگاه اسکنر از اثر انگشتمون اسکن بگیرن.☝️ رفتیم داخل و من روی صندلی نشستم،یخورده برام سخت بود اما باید تحمل میکردم. چند دقیقه‌ای منتظر موندیم و بالاخره نوبت ما شد.

اول خواهر و برادرم به عنوان شاهد انگشت زدن و امضاء کردن. بعدش من با کمک داداشم رفتم جلو میز و اول روی دستگاه انگشت زدم و بعدش روی بیش از ۱٠تا برگه!😐 تو کارشون خیلی دقت داشتن و مو لا درزش نمیرفت!(البته با همین دقتهاشونه که ایران شده پر از اختلاسگر)بگذریم...😒 و بدین ترتیب کار ما با دفتر اسناد هم تموم شد و خیالمون راحت شد.😇

رسیدیم خونه،خواهرم موقع رفتنی از کوچه‌ی باریک مون،چرخ ماشینش لیز خورد و رفت تو جوب!😯 اما خوشبختانه با کمک اهالی محل ماشین رو کشیدن بالا و این قضیه بخیر گذشت.🙂


و در اینجا پایان این ماجرای سخت و نفسگیر رو اعلام میکنم.امیدوارم دیگه هیچوقت تکرار نشه.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۱:۴۲
میثم ر...ی

زندگی

 

میخوام از یه ماجرایی بنویسم که استارتش از حدود سه هفته پیش خورد با کلی اتفاق و دردسرهای عجیب دیروز ختم شد.🤕 و ماجرا اینگونه شروع شد: حدودا بیست روز پیش از طرف مجتمع به من خبر دادن که باید یه حساب بانکی جدید باز کنی. از اون لحظه فهمیدم افتادم تو یه دردسر بزرگ!😯 واقعا افتتاح حساب برای من مثل گذشتن از هفت خان رستم می‌مونه.😑 کلی معطلی داره،اونم نه فقط برای من،برای کل خانواده.

اول نمیخواستم حساب باز کنم اما مثل اینکه اجباری بود و قوانین گروهی که تشکیل داده بودیم اینو میگفت. چاره‌ای نبود،باید افتتاح حساب میکردم. اما وقتی یاد سال گذشته،وقتی در یه بانک دیگه داشتم حساب باز میکردم افتادم.🤔 به دردسراش که فکر کردم،فقط یه راه به ذهنم رسید. علی‌رغم میلم تصمیم گرفتم از گروه انصراف بدم.😕 اما اونم شرایط داشت،چون اسمم در لیست مهر ماه رد شده بود ممکن بود بانک قبول نکنه و باز همون آش و همون کاسه.

منتظر موندم تا مددکارم به ماخبر بده و تکلیف مون روشن شه. بعد چند روز خبر رسید،مثل اینکه هیچ راهی نبود، باید حساب افتتاح می‌شد.🤢 اما رفتن من به همین راحتیا نبود،باید یه ماشین در اختیار داشتم. دربستم که نمی‌شد گرفت،پولش از حسابی که میخواستم باز کنم بیشتر میشد.😁 پس باید منتظر می‌موندم تا خواهر کوچیکم که فاصله‌ی زیادی با ما نداره،سرش خلوت شه و باهم بریم بانک.

با مشورت خانواده و صحبت با مددکارم تصمیم گرفته بودم که یه وکلالت به مادرم بدم و منبعد اون بره کارای اداری و دفتریم رو که بودن من لازمه انجام بده.😇 اینطوری خیلی راحت و دردسرشم خیلی کمتر. خلاصه روزها گذشت پنجشنبه هفته‌ی قبل خواهرم صبح زود اومد تا کارا زودتر انجام شه تا بتونه زودتر به خونه برسه چون بچه‌هاشو نیاورده بود. خبر نداشت که چه روز مشقت باری رو قرار بگذرونیم.😑

ساعت ۹ از خونه زدیم بیرون.اول رفتیم مجتمع چون مدارک شناساییم اونجا بود. برداشتیم و آدرس دقیق دفتر اسناد رو گرفتیم و رفتیم سمتش. وقتی رسیدیم خواهرم مدارک منو مادرم رو تحویل داد و کلی مدارک و کپی مدارک میخواستن،اوناهم آماده کرد.🤕 بعد از کلی سوال جواب،گفتن برادرتون باید بیاد روو این سیستم انگشت بزنه!😒 چون من نمیتونستم برم داخل, این گزینه فعلا کنسل شد؛اما مدارک رو آماده کردیم تا در یه فرصت دیگه با داداشم برم و کارای اصلی رو انجام بدم.

وفتی در دفتر اسناد به در بسته خوردیم تصمیم گرفتیم بریم بانک برای بازگشایی حساب تا حداقل یه کاری رو به پایان رسونده باشیم.🙂 دم در بانک بزور و زحمت جاپارک پیدا کردیم و خواهرم رفت داخل بانک. بعداز چند دقیقه با ناراحتی و کمی عصبانیت🙄 اومد گفت: میگن چون صاحب حساب نمیتونه بیاد داخل باید بری از اداره پست تاییدیه بگیری تا مادرش براش حساب باز کنه(عجیبترین قانون بانک😐). خواهر بدو بدو رفت و حدود نیم ساعت بعد با کلی فتوکپی و تأییدیه اومد،رفت داخل بانک.

هر از چند دقیقه‌ای خواهرم میومد بیرون و یه هوایی میگرفت و میرفت تو.هربارم که میومد بیرون خسته تر و عصبانی تر بنظر می‌رسید.😠 معلوم بود داخل بانک بخاطر سختگیریاشون داشت با کارمندای بانک بحث میکرد. تا اینکه اینبار خواهرم عصبانی تر از همیشه😡،و یه بغض فرو برده😔 اومد نشست تو ماشین و گفت میگن باید بری پدرتو بیاری تا امضا کنه وگرنه هیچ راهی دیگه‌ای نداره!. 😲ما با تعجب و عصبانیت گفتیم: گفتی بهشون سخته،فاصله‌مون تا خونه زیاده؟. _آره گفتم اما هیچ رغمه قبول نمیکنن،مرغشون یه پا داره.

تا برسیم خونه دنبال پدرم،داشتیم غر غر میکردیم تا عصبانیت مون تخلیه بشه اما هرچه بدو بیراه می‌گفتیم به این بانکیا دلمون خنک نمی‌شد.😤 خلاصه بعداز کلی انتظار،پدرجانم آماده شد. رفتیم جلو بانک دیدیم ای دل غافل جاپارکمونو گرفتن!😐 مجبور شدیم اینور خیابون،کمی دورتر از بانک پارک کنیم.و بابام و خواهرم رفتن داخل بانک. رفتن اون‌ها و معطل موندن ما...😕

هرچه منتظر می‌موندیم خبری ازشون نمیشد. ده دقیقه، بیست دقیقه، نیم ساعت... منم حسابی خسته شده بودم و باید به خونه می‌رسیدم وگرنه مشکلات بیشتری پیش میومد.🤢 مادرم گفت میرم تو بانک ببینم چه خبره،رفت که زود بیاد اما با کلی تاخیر اومد.وقتی اومد،من تا غر غر هامو شروع کنم،گفت: در ورودی بانک رو بسته بودن،مجبور شدم از در پشتی بیام.(یعنی انقدر کار ما طول کشید که در بانکو بستن!😐)

خلاصه بعداز یه ساعت انتظار پدرم و خواهرم از در پشتی بانک سر بیرون آوردن و به این کار حماسی خاتمه دادن.🤗 وقتی خواهرم اومد اولین سوال منو مادرم این بود: تموم شد؟ یعنی کار تکمیل شده؛دیگه مشکلی نیست؛حسابو قشنگ باز کرد؛چیزی ازش باقی نمونده؟... و ازین قبیل معانی و مفهوم ها. بیش از سه ساعت افتتاح حساب طول کشید،😑 یه رکورده برا خودش!.🤕 از هرچی بانک و کارمندای بانک و حساب بانک و ... بدم اومد، بجز عابر بانک؛😁 این چیز خوبیه. البته از عابر بانکم خاطر بد دارما اما خاطره خوباش بیشتر بوده.

و این ماجرا ادامه دارد...
+ ماجرای دیروز، باشه واسه فردا.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۰:۴۲
میثم ر...ی

زندگی

 

تو این سه روزی که گذشت،خواهرام و داداشم با خانواده‌هاشون مهمون ما بودن.هرساله اگه شرایط مناسب باشه میان تا در هیئت و مراسم عزاداری زادگاهشون حضور داشته باشن. امسال هم خواهر بزرگم از قزوین خودشو رسوند؛داداش کوچیکم و خواهر کوچیکمم که فاصله‌ی زیادی با ما ندارن اومدن خونه‌مون. اما هرکدوم به ترتیب که در ادامه توضیح میدم(حوصله کنین و تا آخر بخونین😉)

 

غروب پنجشنبه خواهر بزرگم اینا رسیدن شمال.چند دقیقه اومدن خونه‌مون موندن و بعداز یه سلام و احوال پرسی،رفتن خونه‌ی پدرِ شوهر. موقع رفتن گفتن که فردا بعدازظهر (جمعه) میایم خونه‌تون.
فرداش که احتمال داشت داداش کوچیکم اینام بیان خونه‌مون،مادرم به زن داداش بزرگم تماس گرفت و برای شام دعوتشون کرد. البته داداشِ زن داداشم که پسرداییم باشه شام مهمون داداشم اینا بود.و به این ترتیب مادرم پسرداییم رو هم دعوت کرد.(داداش و زن داداشم پسردایی دخترعمه هستن).

 

بعدازظهر جمعه خواهر بزرگم اومد. و همچنین خواهر کوچیکم که قرار بود شنبه بیاد،به اصرار بچه‌هاش به همراه خواهر بزرگم اومدن خونه‌مون. و بعدش زن داداشم با داداشش اومدن. ماجرای دوستی و صمیمیت منو پسرداییم رو نوشتم.دوستی‌مون خیلی قدیمی و صمیمیه. بخاطر همین وقتی اومد باهم نشستیم یه گوشه شروع به صحبت کردیم.

 

همون شب خواهرام رفتن هیئت،خواهر بزرگم برای هیئت عزاداری اومده بود و دیگه طاقت موندن نداشت.رفتن و ماهم خونه موندیم.گفتن زود میایم و واقعا زود اومدن. خلاصه اون شب گذست و زن داداشم پسرداییم بعد شام رفتن.

 

فرداش که روز شنبه بود،ظهرش خواهرزادم که در حال گذرندون دوره خدمتشه،باگرفتن چند روز مرخصی اومد خونه‌مون. در اون روز من منتظر بودم اگه دسته عزاداری به مسجد محله‌مون آوردن،من سریع با ویلچر برم برسم بهشون اما استثنائاً امسال هیچ هیئتی از جلو خونه‌مون رد نشد. اما شبش که شب عاشورا بود همگی رفتیم مسجد و در هیئت حضور داشتیم. خلاصه پس از ۱٠روز انتظار در یه مراسم عزاداری شرکت کردم! حدود سه ساعت موندیم و بعدش برگشتیم خونه.

 

روز یکشنبه،روز عاشورای حسینی.صبح دیروز خواهر بزرگم صبح زود رفت خونه‌ی پدرشوهرش تا زودتر حرکت کنن به سمت قزوین که به ترافیک نخورن. همونطور که گفتم امسال خیلی دوست داشتم با ویلچر به همراه دسته‌ی عزاداری محله‌مون برم تا اون زیارتگاهی که همه‌ی دسته‌های عزاداری مقصدشون اون مکانه.اما مسیر راه خیلی طولانی بود و به پایان مسیر نمیرسیدم. به همین دلیل ما مثل هرسال با ماشین رفتین همونجایی که تمام دسته‌های عزاداری از همون مسیر رد میشن تا به مقصد برسن. امسال هم خیلی جای خوب تونستیم ماشین رو پارک کنیم و من میتوتستم با فاصله‌ی نزدیک دسته‌ها رو تماشا کنم.

 

تماشای زنجیر و زن‌ها و شور عزاداری به من حس خوبی میداد. مخصوصا که بعضی دسته‌ها به همراه علم میومدن! دیدن این علم ها واقعا لذت بخش بود. البته من کاملا با حمل علم مخالفم چون هم از نظر شرعی و هم از نظر سلامت بدنی این کارو تایید نمیکنن. اما تنها چیزی که خیلی خیلی آزاردهنده بود و منو به فکر فرو برد: نوع حجاب بعضی از دخترخانم های حاضر در این دسته‌ها بود.گاهی وقتا احساس میکردم که انگار این مراسم رو با مراسم جشن در سالن‌های سر پوشیده اشتباه گرفتند.
خواهر من،مراعات لطفاً! بگذریم...

 

حدود ساعت دوازده بود که حرکت کردیم به سمت خونه.البته مثل هرسال اول رفتیم به جستجوی غذا نذری. یه دوری که تو شهر زدیم چند پرس غذا قسمتون شد و رفتیم خونه.
بعداز صرف غذا بهترین فرصت بود برای خواب،مخصوصا برای من که حسابی خسته شده بودم. یکم که خوابیدم، دیدم خواهرم و داداشم اینا آماده شدن و دارن میرن.منم یه لحظه چشمامو باز کردم و بعد خداحافظی باز به خوابم ادامه دادم. معلومه خیلی کمبود خواب داشتم چون بعد دو ساعت بزور بیدار شدم!.

 

دهه محرم امسال خیلی زود تموم شد،خیلی زودتر از سال‌های گذشته.نمیدونم چرا! امیدوارم عزاداریامون هرچند ناچیز اما قبول بوده باشه.

 

✍️دوشنبه ٠۲:۲٠ بامداد.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۱:۲۹
میثم ر...ی

زندگی

 

چشم به هم زدیم هشت روز از ماه محرم گذشت! شب‌ها مسجد محله‌مون هیئت دارن و مراسم عزاداری برپاست. مرکز محله‌مون هم تکیه زدنو خرما و چای خیرات میدن. منم دو روز پیش،بعداز چند روز از خونه زدم بیرون.رفتم تا جلو تکیه و چند دقیقه‌ای اونجا موندم.

 

قرار بود مادرم بیاد تا باهم بریم جایی.چند دقیقه منتظر موندم اما نیومد. باهاش تماس گرفتم و گفتم من میرم سمت مسجد تو هم زودتر بیا.و راه افتادم.... رسیدم دم در مسجد،باز چندین دقیقه‌ای منتظر موندم تا مادرم خودشو برسونه.و باهم رفتیم داخل حیاط مسجد و برای اهل قبور چند فاتحه ای خوندیم و برگشتیم سمت خونه.

 

آخر و اول هفته خونه‌مون پر زِ مهمان است. امیدوارم بتونم این دو شب پایانی در هیئت شرکت کنم. عزاداری تو هیئت یه حس حال عجیبی داره،مخصوصا وقتی چراغ‌ها خاموش میشه و مداح میخونه و همه درحال سینه زنی هستیم. تو اون لحضات انگار رو زمین نیستی،انگار روحت برا خودت نیست،انگار از تمام زشتی‌ها دور شدی و داری به روشنایی واقعی میرسی.خیلی جو عجیبیه!

 

پ ن ۱: از همه‌تون التماس دعا دارم.

پ ن ۲: راستی از علیرضا بلوچی بیان کسی خبر نداره؟ دو روزه وبش غیرفعال شده!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۰:۲۷
میثم ر...ی

زندگی

 

سال قبل که بحث این بود یه ویلچر بگیرم،با خودم تصمیم گرفته بودم شب‌های محرم و روز عاشورا با ویلچر برم تو دسته های عزاداری شرکت کنم اما متاسفانه ویلچر به موقع به دستم نرسید و تمام برنامه‌هام موند برای امسال.

 

امسال از شروع محرم تصمیم گرفته بودم هرروز با ویلچر برم بیرون تا هم یه نگاهی به کوچه و خیابون که رنگ محرمی گرفته بندازم و هم یه تمرینی و بشه کم کم خودمو آماده کنم برای همراهی دسته عزاداری در روز عاشورا که مسیرش خیلی طولانیه.اما فرصت نمیشد تا اینکه دیروز خوشبختانه فرصتش پیش اومد.

 

بالاخره در روز سوم محرم از خونه زدم بیرون به قصد رفتن به خونه‌ی دایی.البته من به همراه مادرم میخواستیم بریم.دیروز بعدازظهر،بعد از کمی استراحت راه افتادیم.تا مادرم آماده شه،من زودتر راه افتادم و رفتم به داداشم که تو مغازش درحال کار بود سری زدم.به نوعی سورپریزش کردم چون اصلا تصور اینو نداشت که منو جلو مغازش ببینه!

 

بعد گذشت بیست دقیقه‌ای مادرمم خودشو رسوند و باهم حرکت کردیم به سمت خونه‌ی دایی. بعداز گذشتن از یه کوچه‌ی سنگ‌ریزی شده و ناهموار و سختی‌های بسیار به خونه‌ی داییم رسیدیم. وقتی رسیدیم دیدم فقط خانم‌ها هستن.بجز زن داییم چندتا خانم دیگه هم بودن تا برای پختن غذای نذری کمک کنند.

 

حدودا دو ساعتی اونجا موندیم.من دیگه بالا نرفتم و تو حیاط صاف و سرامیکی شون چرخیدم و به گل‌های تو باغچه نگاهی انداختم. دم غروب بود که راه افتادیم به سمت خونه. باز باید ازین کوچه‌ی نفسگیر عبور میکردم! وقتی به مرکز محله‌مون رسیدیم دیدم چندتا نوجوون پرچم‌های محرمی رو در دست گرفتن و یکیشون هم رفته بالای تیره برق و درحال نصب این پرچم‌هاست.

 

با دیدن این صحنه خیلی حس خوبی بهم دست داد. مشخص شد عشق به اما حسین سن و سال نداره و هرکسی تو هر سنی یجوری میخواد ارادت خودش رو به اربابش نشون بده. حیفم اومد این صحنه رو ثبتش نکنم.رفتم جلوتر و تو یه زاویه مناسب واستادم و عکس گرفتم.(البته شب بود اصلا کیفیت عکس خوب نشد،وگرنه اینجا میذاشتم).

 

من میخواستم بمونم تا نصب پرچم‌ها کامل بشه اما مادرم منتطرم بود و میگفت حتما باید باهم بریم خونه،من تنهات نمیذارم! منم بالاجبار از اون صحنه دل کندم و باهم رفتیم خونه. رسیدیم خونه و من باوجود خستگی راه، کارهای باقی مونده بعدازظهر رو انجام دادم.

 

برای روزای آتی برنامه‌ریزی کردیم تا به چند جاهایی برم.ببینم میتونم برنامه‌هام رو عملیش کنم با مثل همیشه برنامه‌هام بهم میریزه.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۰:۵۵
میثم ر...ی

زندگی

 

باز هم جلسه‌ی ماهیانه مجتمع و نرفتن‌های من.
اما جلسه‌ی این ماه کمی... یا بیشتر از کمی متفاوتتر از ماه‌های دیگه‌ بود...یا هست و خواهد بود. بدین صورت که این ماه هم مثل ماه‌های گذشته،گروه یارمون از طریق تلگرام بهمون اطلاع داد که اول ماه جلسه برگذار خواهد شد،و من هم طبق این چندماه اخیر بعداز عذرخواهی گفتم این ماه نمیتونم حضور داشته باشم. گروه‌یار گفت اینبار می‌بایست حضور داشته باشین چون نیاز به مهر و امضاءِ بچه‌های گروه داریم.

 

اما واقعا این ماه نمی‌شد،اصلا شرایط رفتن نداشتم. خلاصه بعداز مذاکره نتیجه بر این شد بجای اینکه من برم،اون‌ها زحمت بکشن و بیان مهر و امضاء و مدارکی که میخواستن رو ازم بگیرن. قرار بر این شد که روز بعداز جلسه بیان خونه‌مون.

 

دیروز اول مهر،روز جلسه بود.بعدازظهرش من کارایی که باگوشی داشتم رو انجام دادم و تصمیم گرفتم یه چرت بخوابم.هنوز نیم ساعت از خوابم نگذشته بود که صدای خوش‌آمدگویی مادرم بیدارم کرد. چشامو باز کردم و برگشتم دیدم بعله،گروه یار و یکی از همگروهی مون اومدن.حالا منم با چشمای خواب‌آلود! باهاشون سلام احوال پرسی کردم و با کمک مادرم بلند شدم.

 

شروع کردیم به صحبت.چون گروه‌یارمون مددکارم هم هست،بخاطر مسئولیتی که داره بیشتر همدیگرو می‌بینیم و مادرمم باهاش حس صمیمیت داره.بخاطر همین مادرم و مددکارم بیشتر باهم صحبت می‌کردن. خلاصه بعداز صحبت خانم‌ها نوبت مهر و امضاء های من شد. البته تعداد امضاها چون زیاده و برام خسته کنندست،من بجاش انگشت میزدم. بیش از ۱٠ نقطه رو انگشت زدم! در این دو سالی که عضو این مجتمع شدم به اندازه پنج بار ثبت عقد انگشت زدم!

 

بعداز مهر و انگشت بحث افتتاح یه حساب بانکی باز شد که با مخالفت مادرم مواجه شد.البته من هم مخالف بودم،چون واقعا برای یه آدمی مثل شرایط من خیلی سخته دو ساعت برای افتتاح حساب معطل بشم. اما مثل اینکه باید یه حساب باز میکردم؛همه‌ی بچه‌های گروه باز کرده بودن و بدلیل قانونی که برای این گروه گذاشتن،اگه من افتتاح حساب نمیکردم به گروه ایراداتی گرفته می‌شد.

 

مددکارم بخوبی متوجه شده بود باز کردن حساب برای من سخته و خسته کننده‌است،از طرف دیگه هم نمی‌تونست قوانین گروه رو نادیده بگیره،به همین دلیل یه پیشنهاد داد. گفت برای شما سخته قوانین این گروه رو انجام بدین.ممکنه چند وقت دیگه باز یه دستور بیاد و یه دردسر دیگه براتون ایجاد کنه؛ پس بهتره اگه راضی هستین ازین گروه انصراف بدین.

 

منم فکرامو کردم و یه مشورت کوچیک همونجا از مادرم گرفتم و گفتم باشه انصراف میدم. البته هنوز مشخص نیست انصرافم مورد تایید واقع بشه یا نه. قرار شد از مدیر گروه بپرسه ببینیم فرصت انصراف هست یا نه؛انصرافم قوانین خودشو داره که باید رعایت شه. حالا من منتظرم تا خبر نهایی بهم برسه.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۱۰:۰۶
میثم ر...ی

زندگی

 

همه‌چیز ازین پیام شروع شد:
بنده از شرکت ***** خدمتتون هستم. درباره ی بحث کار و درآمد زایی برای توانیابان عزیز تا به راحتی و بصورت تلفنی در منزل بتوانند کسب درآمد کنند.
چندتا پی ام پشت هم فرستاده بود و درمورد کار توضیح مختصری داده بود.منم که مدت‌هاست دنبال کارم،موقعیت خوبی بود تا این کارو قبول کنم.اما یه چیز فکرمو مشغول کرده بود.در توضیحاتش از کلمه‌ی "فروش" استفاده کرده بود،مشخص بود کارش یه ربطای به بازاریابی داره.

 

بهش پیام دادم و ازش خواستم تا توضیح بیشتری درباره کار بده و گفتم من در کار بازاریابی و جذب مشتری هیچ استعدادی ندارم و بالعکس مشتری‌ها رو می‌پرونم.گفت کار ما هیچ ربطی به بازاریابی نداره و شما نیاز نیست مشتری جذب کنی.خلاصه صحبت‌های ما ادامه پیدا کرد و به تماس تلفنی رسید،اما در آخر به نتیجه نرسیدیم و از من خواست تا در کانالی که ادمینش هستم کار شون رو اطلاع رسانی کنم.

 

اما قضیه به همینجا خطم نشد.فکرم خیلی درگیر بود.فرصت خوبی بود برام.با صحبت‌هایی که کرده بودیم میگفت درآمد ماهیانه‌اش بیش از یک میلیونه! این حرفش خیلی منو به وسوسه انداخت تا برای امتحانم که شده این کارو تست کنم. طاقت نیاوردم و بهش پیام دادم تا برای آشنایی بیشتر توضیحات مفصلی از محصولاتشون رو برام بفرسته.اون‌هم علاوه بر توضیحات،چندتا ویس از مکالماتش با مشتری فرستاد تا دقیقتر با کار آشنا بشم.

 

از اون روز به بعد هرروز ازش سوال می‌پرسیدم. از تایم کاری و تعداد تماس و هزینه تماس و... درصد فروش هم خیلی مهم بود که اونم پرسیدم.اون آقا هم که سرپرست یه گروهی در قسمت فروش بود،خیلی خوب پاسخ میداد. روز به روز که میگذشت و تصمیم برای کار جدی تر میشد،استرس و نگرانیم هم زیادتر می‌شد. این کار برای من خیلی سخت بود و من میدونستم تقریباً غیرممکنه موفق بشم اما میخواستم شانسم رو امتحان کنم تا ببینم چی میشه.

 

خلاصه با فکر و مشورت با خانواده تصمیم قطعی رو گرفتم و به آقای سرپرست گفتم توضیحات محصولات رو برام بفرسته،و اون هم به همراه توضیحات چندتا وُیس مکالمه با مشتری‌ها رو فرستاد تا بهتر برخورد با مشتری رو آشنا بشم.

 

وقتی صفحه‌ی توضیح یکی از محصولات رو باز کردم چشمم چهارتا شد! پنج صفحه پی دی افی توضیح و سوالات متداول از محصول توش نوشته شده بود! در اونجا بود که کاملا ناامید شدم و به آقای سرپرست پیام دادم: من چطور این همه توضیح رو حفظ کنم؟!!! و بازهم با صحبت‌هاش منو از انصرافم منصرف کرد.

 

قرار بود بعداز دو روز که توضیحات رو فرستاد من کارو شروع کنم اما در همون حین خواهرم حدود یه هفته مهمون مون بود و نمیشد کارو انجام بدم چون باید سکوت باشه،وگرنه مشتری احساس میکرد تو بازار دارم دستفروش می‌کنم! به همین دلیل یه هفته صبرکردم که خواهرم بره تا سکوت و آرامش در خونه حکم فرما بشه.

 

هجدهم شهریور همین ماه بهش پیام داد و بعداز عذرخواهی آمادگی خودم رو برای دادن تست ورودی اعلام کردم.اونم درجواب گفت فردا عصر ازتون تست گرفته میشه.وقتی این پیامو دیدم استرس و اضطرابم به اوج رسیده بود؛تا حدی که به یه مکان خاصی احتیاج داشتم.

 

عصر اون روز هندزفری به گوش هرلحظه منتظر تماسش بودم تا اینکه گوشیم زنگ خورد.جواب دادم و شروع کرد به تست گرفتن. اول نوع برخورد و شروع صحبت با مشتری رو ازم خواست. یجوری بزور و زحمت این مرحله‌رو گذروندم. بعدش چندتا سوال از توضیحات محصول ازم پرسید،که نصف و نیمه جواب دادم.حتی از رو ام نمیتونستم بخونم از بس هل کرده بودم. بالاخره تست تموم شد و گفتم میدونم خیلی بد جواب دادم.گفت نه خوب بود،حالا برات چندتا وُیس میفرستم گوش کن بهتر میشی. کلا خودشم بدش نمیومد یه نفر دیگه‌رو هم به زیر مجموعه‌اش اضافه کنه.

 

در صحبت‌هاش گفته بود که تصمیم قطعی رو بگیر چون یه پنل تو سیستم برات باز می‌کنیم و شما مسئولی کارو بدرستی انجام بدی وگرنه شرکت ضرر میکنه.این حرفش باعث شد تردید کنم،بهش گفتم فکرامو میکنم بهتون اطلاع میدم. بعد دو روز فکر و مشورت،بهش گفتم: من به مدت دو هفته کار میکنم اگه درخودم پیشرفتی ندیدم انصراف میدم. اونم گفت موردی نیست و قبول کرد.

 

مشخصاتمو برای ایجاد کاربریم در سیستم ازم گرفت و از اون روز به بعد من منتظر بودم تا کارم شروع بشه. بی نهایت استرس داشتم،یه حال خیلی عجیبی بود.میدونم چیز خاصی نیست،یه کار معمولیه دیگه.یا میشه یا نمیشه. اما چیکار کنم دست خودم نیست،جذب استرسم بالاست. دو سه روز طول کشید تا پورتالم باز بشه؛شانس من سیستم مشکل داشت پاسخ نمیداد!.

 

سه روز بعد یعنی دقیقا عصر 25 شهریور دسترسی به پرتالم رو داد و گفت واردش شم. من با اضطراب زیاد روش کلیک کردم اما باز نشد و اخطار داد. خلاصه با چندین بار امتحان و تغییر آدرس پرتال،وارد شدم.اما بازهم اشکالاتی داشت که مجبور شدم کارو محول کنم به فردا.اینجوری هم فرصتی شد تا بهتر برای کار آماده بشم.

 

صبح فردا که ساعت از 11 گذشته بود آقای سرپرست تماس گرفت و درمورد کار با سیستم و نحوه ثبت خریدارند و... کاملا توضیح داد. و چون دم ظهر بود ازش خواستم از شیفت بعدازظهر کارمو شروع کنم. حالا از من خواهش و از اون اصرار به نوع تشویق که بدو برو ببین تا شب میتونی 10تا فاکتور بزنی!. خلاصه راضیش کردم تا از بعدازظهر کارو شروع کنم اما صبحشم امتحانی سه تا تماس گرفتم که مشتریا خیلی راحت ردم کردن.

 

بعدازظهر عزمم رو جزم کردم و شروع کردم به گرفتن شماره.یکی دوتا سه تا چهارتا ...... به هرمشتری زنگ میزدم یا نمیخواستن،یا راضی نبودن،یا فعلا نمیخواستن،یا میخواستن پول نداشتن و... تنها شانسی که آوردم فحش ندادن بهم. هرچه تعداد تماس‌ها بیشتر میشد،من ناامید و خشته تر میشدم. تا اینکه صبرم تموم شد و تصمیم گرفتم بی خیالش شم.

 

فقط برای اینکه بی مشورت کاری نکرده باشم زنگ زدم به خواهر بزرگم و جریان و با کلی آب و تاب براش تعریف کردم.چون مطمئن بودم با این حرفام میگه: خب نمیتونی کار نکن مجبور که نیستی. اما متاسفانه اینطوری نگفت! با تعجب گفت: تازه دو ساعته کارو شروع کردی،خسته شدی؟! حالا حداقل یه هفته کار کن ببین چجوریه،بعد اگه نتونستی از کارت انصراف بده. با شنیدن این حرفا،با مقداری روحیه اون روز کارو ادامه دادم بدون هیچ فروشی.

 

صبح فرداش خیلی صفت و سخت کارو شروع کردم.حدود دو ساعت مشغول تماس بودم و مثل روز قبل هیچ فروشی نداشتم. خیلی برام خسته کننده شده بود،دیگه فکرکردن به حرفای خواهرمم روم تاثیری نداشت.اصلا به این کار حس خوبی نداشتم؛احساس میکردم دارم بزور محصولات رو به مشتری‌ها قالب میکنم.و اگر ازم خرید کنند شاید ازین محصول راضی نباشن و نارضایتی شون به زندگیم تاثیر بزاره.خلاصه مجبور بودم بخاطر اینکه جنسم فروخته شه خیلی صادقانه از کیفیت محصول به مشتری‌ها نگم.خب فروشندم دیگه،یجورایی باید این کارو میکردم.

 

بالاخره تصمیم قطعی رو گرفتم و با آقای سرپرست تماس گرفتم.نمیدونستم چجوری جریان رو بهش بگم.دیدم هیچ چیز بهتر از راستگویی و صداقت نیست.با کلی عذرخواهی گفتم که این کار برای من ساخته نشده.اگه اجازه بدین دیگه ادامه ندم.خیلی تعجب کرد اما خوشبختانه مخالفت نکرد و گفت هرطور خودت راحتی،موردی نداره. منم بعداز تشکر و سپاس فراوان ازش خداحافظی کردم.

 

اما تا چند روز ناراحت بودم بخاطر ازدست دادن این کار.برنامه‌ها داشتم از درآمدمش... حیف که نشد.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۵۴
میثم ر...ی

زندگی

 

چهارشنبه ساعت پنج و نیم عصر مادرم همراه دایی و زن داییم حرکت کردن سمت قزوین خونه‌ی خالم.
همونطور که در مطلب قبل گفتم،پنجشنبه یعنی دو روز پیش عروسی پسرخالم بود
👰🤵.مادرمم رفت تا در عروسی شرکت کنه.

موقع رفتن مادرم،من خوابمو نصف نیمه گذاشتم و با مادرم خداحافظی کردم. بعداز خداحافظی دلم نیومد خوابمو کامل نکنم،چشمو بستم و رفتم😴. وقتی بیدار شدم دیدم ساعت از شش و نیم گذشته! داداشمم منتظر من بود تا بیدار شم و باهم بریم خونه‌شون. خلاصه تا بلند شم و آماده شیم و حرکت کنیم و برسیم خونه‌ی داداشم اینا،ساعت از هشت شب گذشته بود.

اون شب گذشت و رسید به صبح پنجشنبه.صیح وقتی بیدار شدم رفتم رو ایوون داداشم اینا صبحونه خوردم.ایوون شون به شکل ایوون های قدیمی و سنتیه؛با ستون‌ها و نرده‌های چوبی😇.صبح رو با تماشای حیاط و درخت‌های میوه‌شون گذروندم.تا به ظهر و وقت نهار رسید.اون روز واسه عصرم یه برنامه چیده بودم.قصد داشتم عصری با ویلچر برم تو کوچه‌شون،یه دوری بزنم و برگردم🤠.اما وقتی تو سایت‌ها و منابع خبری دنبال زمان شروع بازی ایران - کره بودم،دیدم شروع بازی ساعت چهار و نیم هست😐.و وقتی به ساعت گوشیم نگاه کردم دیدم فقط ۱٠ دقیقه به بازی مونده!😮

اما در اون لحظه کسی نبود تا کمکم کنه برم داخل اتاق!🙁 بالاجبار منتظر موندم. موندم و موندم تا داداشم اومد رفتم اتاق و سریع تلویزیون رو روشن کردم.ولی یه نیمه از بازی گذشته بود!. حالا من با استرس و هیجان منتظرم نیمه‌ی دوم شروع شه ببینم دروازه ایران باز شده یا نه!😳 رکورد گل نخوردنش بیشتر شده یا نه!.😣 وقتی بازی شروع شد خوشبختانه ایران گلی دریافت نکرده بود.🤡 نیمه‌ی دوم با اینکه هیجانش بالا بود(برای گل نخوردن) اما خیلی کم افت و خیز بود.

بعضی بازیکن‌ها گاهی وقتا چه حرکت‌های ناشیانه ای انجام میدن!😐 سعید عزت اللهی طوری با لگد زد فرق سر بازیکن کره ای،انگاری بچه زرنگ گیلانه! درست بچه گیلانی اما چند سالی دور از ایرانی،کلک رشتی یادت رفته پسر😏. صحنه برگزیده دوم این نیمه اختصاص پیدا میکنه به ستاره ۳۸ساله کره‌ای ها " Dong Gook Lee" که تماشاگرانشون از اولین دقیقه منتظر حضورش در زمین بودن و تشویقش میکردن.اما وقتی دقیقه ۹٠ وارد زمین شد با اولین توپی که بهش رسید همچین از پشته محوطه شوت زد انگار کریس رونالدوئه!😄 و توپش همچین از بالای دروازه بیرانوند با فاصله عبور کرد که احتمالا از جو زمین خارج شده و الآن در فضا معلقه.😜
اما مهمتر و جالبتر و ارزشمندتر از همه اینکه،۹ بازی از مقدماتی جام جهانی گذشته و هنوز هیچ تیمی قدرت نداشته دروازه تیم ملی مون رو باز کنه.😎 💪

بازی که تموم شد زن داداشم چای آورد؛بعداز بازی فوتبال چای خیلی میچسبه.😋
در اونجا به علت کمود نت زمان خیلی دیر می‌گذشت.بی نتی بد دردیه.😞 خلاصه با تلویزیون وقتم رو گذروندم. اون شب منو زن داداشم یه شب نشینی حسابی داشتیم و کلی صحبت کردیم(البته من بیشتر شنونده بودم😁).
صبح دیروز باز مثل روز قبلی رفتم رو ایوون.بهترین مکان برای گذراندن زمان همونجاست.
😇 مادرم تماس گرفت و گفت ما بعدازظهر حرکت می‌کنیم به سمت شمال😐.مادرم و خواهر وسطیم به همراه شوهرخواهر کوچیکم بودن.

بعداز نهار و خواب بعدازظهر،کم کم ساعت به ۷ عصر داشت نزدیک میشد.منم کم کم کوله بارم رو جمع کردم و بعداز تشکر و خداحافظی به همراه داداشم اومدیم خونه.وقتی رسیدیم صدای خواهرزادم شنیده میشد.بله مادرم اینا زودتر از ما رسیده بودن.بعداز سلام احوال پرسی رفتم بالا و دو روز مهمونیم تموم شد و یه هفته پذیرایی از مهمون شروع شد.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۱۵
میثم ر...ی

زندگی

از اونجایی که ازدواج شتریه که جلو در هر خونه‌ای میخوابه(البته جدیدا سخت میشه شترهارو خوابوند😕)،پسر خاله بنده هم فردا مراسم عروسیشه.😇
و همچنین از اونجایی که شرایطم طوریه که مسافرت برای من آسون نیست،قراره شمال بمونم و مادرم در مراسم شرکت کنه😐.البته ازش قول گرفتم که برام کیک و شیرینی مفصل بیاره.😁

تو این مدت هم که حداکثر دو روزه،میرم خونه‌ی داداش بزرگ مهمونی که به منم بد نگذره.خلاصه باید بفکر سیر شدن شکممون هم باشیم دیگه.😉 قراره امروز بعد خواب بعدازظهرم برم خونه‌ی داداشم. تو این دو روزم نت ندارم،تو پست‌هاتون منتظر کامنت های من نباشین.😎

چند روزه یه صحبتایی شده از فراهم شدن یه کار،یه کار نون و آب دار.(اینو بخاطر هم قافیه بودنش گفتم،وگرنه از نون و آب خبری نیست😒).البته کارش طوریه که به سیستم من نمیخوره.باید یه زبون شیرین و تودل برو داشته باشی،که برعکس زبونم تلخ و ضد جذبه!🎃 اما من اصلا کم نمیارم و میخوام تا تهش برم ببینم چی میشه.شماهم دعا کنید.
بعد مشخص شدن کارم کامل براتون توضیح میدم موضوع از چه قراره.👋

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۴۵
میثم ر...ی