زندگی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۶ ، ۱۰:۳۵
میثم ر...ی

 

تا چند هفته برای این بخش تنفس اعلام میکنم!

دلنوشته‌ی شماره (17)

دلنوشته‌ی شماره (16)

دلنوشته‌ی شماره (15)

 

دلنوشته‌های بیشتر در ادامه مطلب...

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۶ ، ۱۰:۱۰
میثم ر...ی

کیک تولد وب زندگی

 

دو سال از ساخت وبلاگ زندگی گذشت! و دو سال زندگی من در این وب تعریف شد. همیشه سعی کردم ریز اتفاق‌های زندگیم‌رو اینجا بنویسم تا وقتی در چندسال آینده سری به خاطره‌هام زدم جزء به جزء اون لحظه‌ها بیاد توو ذهنم. امسال هم مثل سال گذشته »زندگی! تولدت مبارک« خاطراتی که در سال اول وب زندگی نوشته بودم،تعدادی از اون‌ها رو به عنوان خواطرات برگزیده انتخاب کردم. با اینکه تمامیِ خاطره‌هام مثل بچه‌هام هستن اما بعضیاش دردانه‌ترن :))

 

لیست خاطرات برگزیده - از اسفند ۹۵ تا بهمن ۹۶

برای استقبال از سال نو، بهترین کاری که بنظرم رسید یه تعریف متفاوت از نمادهای سفره هفت سین بود تا بیشتر از خواص و مفاهیم این نمادها آشنا بشیم. »نمادهای 7سین: سماق«


معمولا در ایام نوروز خونه‌مون مهمون داریم و رفت و آمد زیاده؛ به همین دلیل فرصت نشد خاطره‌ی عیدو بروز بنویسم. منم گذاشتم بعد عید با فرصت نوشتم که »خاطره هشتمین روز فروردین« یکی از بهترین خاطره‌ی عیدم بود.

 

میتونم بگم »یک روز با فراز و نشیب زیاد« جزء خاص‌ترین و شیرین‌ترین، و همچین با هیجان‌ و پر استرس‌ترین خاطره‌ی این یک سال بود. با اینکه دوبار دیگه ازم مصاحبه شده بود، باز اینبارم استرس داشتم!.


»رکورد جدید پرسپولیس« و این‌هم خاطره‌ی کسب دهمین قهرمانی پرسپولیس در لیگ و ثبت یک ستاره‌ی طلایی، با رکورد شکنی‌های متوالی و بی نظیر!.

 

»قدم به قدم در طبیعت« اینم جزء خاطره‌ی خوب و شاخص این سال بود. قدم زدن با برادرزاده که مثل یه دوستیم باهم.

 

جذابترین و شادترین خاطره‌ی سال رو میزنیم به نام »سلام روسیه« که مطمئناً دل یه ملت شاد شد. ایران با یه رکورد عجیب به عنوان دومین تیم ملی به جام جهانی صعود کرد!.


چقد سریع ۲۸ سال از عمرم گذشت و دارم میرسم به مرز ۳۰ سالگی »روز تولد شما چجوریه؟«


یه پیاده‌روی خوب و به یاد موندنی با خواهر بزرگه داشتم که حیفم اومد در جمع برگزیده‌ها نزارمش »پیاده روی در عصر تابستان«


چقد خوشحال شدم وقتی یکی از دوستان بیانی خبر انتخاب وبلاگ زندگی به عنوان وبلاگ برتر سال رو به من داد. »وبلاگ زندگی در مسیر پیشرفت«با هیجان زیاد رفتم صفحه‌هات آمار بیان رو یکی یکی ورق زدم، صفحه‌ی یک دو سه... تا به صفحه‌ی پنج رسیدم و وب خودمو پیدا کردم!. باز راضی کننده بود.


یک بازی بی نقص و تماشایی؛ سرتاسر هیجان. و در نهایت برد مقابل نماینده عربستان و حضور پرسپولیس در جمع چهار تیم قهرمانی آسیا! »حضور پرسپولیس در جمع چهار تیم برتر آسیا«


پس از سال‌ها موفق شدم برم تعزیه »رفتیم تعزیه« روز خوبی بود.

 

و این‌هم چند مورد خاطرات شاخص دیگر که در دومین سال ایجاد وب زندگی به ثبت رسیدند:

 

      » رکورد شکنی های پرسپولیس

                  » یک راه پیماییِ کاملا نمادین

                                             » زلزله اومد!!!

 

خیلی خوشحالم که همچین وبلاگی با موضوع خاطره نویسی ایجاد کردم. البته با پیشنهاد و کمک یکی از دوستان مجازی بود. کی گفته دوست مجازی نمیتونه حقیقی باشه! بنظر من خیلی از دوستان مجازی حقیقی‌تر از دوستان واقعی‌اند!.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۰۷
میثم ر...ی

تصویر متحرک روز ولنتاین

 

روز ولنتاین مبارک
چند جمله‌ عاشقانه‌ی زیبا در ادامه گذاشتم برای عاشقایی که قلب‌شون رو کف دست‌شون میزارن و تقدیم به معشوق‌شون میکنن!

😍 😍 😍     😍 😍 😍     😍 😍 😍

از این فاصله حتی
بوی دوست داشتنت
عشق را به تماشا کشید
آنقدر بی‌ حساب و کتاب دوست دارمت
ترسم از این است
عشق قدغن شود
مگر می‌‌شود دوست داشتنت را پنهان کرد ..؟!
❣️🌹💕🌺💓🌸💝            ❣️🌹💕🌺💓🌸💝
شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش: من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود
به امیدیکه تو فانوس شب من باشی
❣️🌹💕🌺💓🌸💝            ❣️🌹💕🌺💓🌸💝
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
❣️🌹💕🌺💓🌸💝            ❣️🌹💕🌺💓🌸💝
همیشه از آمدن “نـ” بر سر کلمات مـی ترسیدم !
نـ داشتن تو… نـ بودن تو…
نـ ماندن تو…
کـاش اینبـار حداقل دل واژه برایم می سوخت و خبـری مـیداد از نـ رفتن تـو…
❣️🌹💕🌺💓🌸💝            ❣️🌹💕🌺💓🌸💝
آسمان هم که باشی
بغلت خواهم کرد
فکر گستردگی واژه نباش
همه در گوشه ی تنهایی من جا دارند
پر از عاشقانه ای تو
دیگر از خدا چه بخواهم…؟!
❣️🌹💕🌺💓🌸💝            ❣️🌹💕🌺💓🌸💝
من از تمام آسمـــان یک بــــاران را میخواهم
و از تمــــام زمین یک خیابان را …
و از تمام تو یک دست ڪه قفــــل شده در دست مـن.. .
❣️🌹💕🌺💓🌸💝            ❣️🌹💕🌺💓🌸💝
برای عاشق شدن، نباید یک شخصیت متفاوت را دوست داشت!

برای عاشق شدن باید یک شخصیت عادی را متفاوت دوست داشت
❣️🌹💕🌺💓🌸💝            ❣️🌹💕🌺💓🌸💝
هنوز هم وقتی باران می آید
تنم را به قطرات باران می سپارم
می گویند باران رساناست
شاید دستهای من را هم به دستهای تو برساند
❣️🌹💕🌺💓🌸💝            ❣️🌹💕🌺💓🌸💝
تـــو برمی گردی و زندگی را از جایی که پاره شده دوباره به هم می دوزیم
در صندوقِ خاطره ها هنوز نخ برای بخیه زدن هستـــــــــ…!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۲۰
میثم ر...ی

کاریکاتور زمین لرزه

 

بعداز زمین لرزه شدید و دل‌خراش کرمانشاه، خیلی سریع گسل‌های استان‌های دیگه از رو دست اون کپی برداری کردن و به خودشون یه تکونی دادن؛ البته با شدت و حدت کمتر. بعضی از گسل‌ها حتی روی پس لرزه‌هام باهم رقابت داشتن. وقتی از یه استان خبر پس لرزه می‌اومد، گسل استان‌های دیگه دست به کار میشدن و یه تکونی به خودشون و یه هیجانی هم به ساکنین اون منطقه میدادن. البته هیچ‌کدوم به گرد پای گسل سر پل ذهاب نمی‌رسید. تعداد پس‌لرزه‌‌های این منطقه در طول ۴۸ساعت به بالای ۱۰۰عدد رسیده بود!!

این خبر به گوش گسل همه‌ی استان‌های کشور رسیده بود. همه گسل‌ها داشتن خودشون رو واسه یه زمین تکونی درست حسابی آماده میکردن. اوایل خبر وقوع زلزله در صدر اخبار بود اما کم کم رفت اواسطش،دیگه آخراش به اواخر هم رسید. برای ماهم داشت عادی میشد، انگار که گفته باشن بارون اومده! البته بارون هم داره خطرناک میشه. اصلا فهمیدن ایران چقد مظلومه،تمام بحران‌های طبیعی برای کشور ماست! من فقط نگران مسئولین هستم؛ آخه چقد باید توو جلسات مدیریت بحران شرکت کنن و موز بخورن!.

اما تنها مسأله‌ای که بود،هنوز استان گیلان نلرزیده بود! نمیدونم خبرش به گسل استان‌مون نرسیده بود یا رسیده بود از تنبلیش بود، و یا زورش نمیرسید که این‌یکی رو بعید میدونم. هرچیزی که بود، اما هنوز نشده بود که ما اون لحظات هیجان‌انگیز رو تجربه کنیم. (چقد "بود" گفتم!) خیلی عجیب بود، دیگه داشت بهمون برمیخورد. چطور همه‌جا زلزله داشته باشن،بعد ما نداشته باشیم! مگه گسل ما چیش از گسل استان‌های دیگه کمتره!. اصلا ما یه استان زلزله خیزیم. حتی واسه همینم یه شعر ساختن. باز لرزش با بهانه ، با گسل‌های فراوان...(بقیه‌اشم که خودتون حفظید) اما روزها میگذشت و خبری از لرزش زمین نبود.

تا اینکه یکی از روزها؛ بخوام دقیقِش رو بگم،شب میلاد پیامبر بود. هر کسی توو خونه به کار خودش مشغول بود که یهو برادرم از یه سمت و مادرم از سمت دیگه گفتن زلزله... من تا اومدم به خودم بیام دیدم توو بقل داداشم روی پله‌ام! داداشم مجال نداد من تکون بخورم،یهو بلندم کرد برد بیرون!. حالا اونجا منتظریم مادرم بیاد بیرون؛ هرچه صدا زدیم نیومد،وقتی اومد زلزله تموم شده بود. پرسیدیم چقد دیر کردی خطرناکه! میگه داشتم تلویزیون و گیرنده دیجیتال رو خاموش میکردم!(بفهمه اینارو گفتم حکم تیرمو صادر میکنه).

وقتی همه‌چیز آروم شد اومدیم توو. سرمای هوا نذاشت بیشتر از دو سه دقیقه بیرون بمونیم. اما هرلحظه این دلهره رو داشتیم نکنه دوباره زلزله بیاد از این‌یکی قویتر. یه ساعتی از ماجرا میگذشت پدرم که برای نماز به مسجد رفته بود اومد. از اتفاقاتی که پس از زلزله افتاد پرسیدیم،گفت من داخل مسجد بودم،یهو دیدم همه میدوان میگن زلزله اومده؛ من چیزی متوجه نشدم!(بفهمه اینارو گفتم ریختن خونم حلاله). تمام خبر رسانی‌ها میگفتن احتمال پس لرزه یا حتی زلزله‌ی قویتر زیاده،شب رو هوشیار بخوابید. ماهم به توصیه‌شون کاملا توجه کردیم و خیلی هوشیار و عمیق تا صبح خوابیدیم.

این هم ماجرای زمین لرزه استان ما که مرکزش اطراف شهر لنگرود بود.
در پایان بگم حرفایی که در شروع این خاطره گفتم شوخی بود. انشاالله در هیچ‌نقطه از کشورمون هیچ حوادثی پیش نیاد؛ نه از نوع طبیعی و نه غیر طبیعی.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۴۰
میثم ر...ی

کاریکاتور کارت ملی هوشمند


معمولا تو مملکت ما قوانین به دو صورت گذاشته میشه.🔨 یه مسئولی شب در خواب می‌بینه یه قانونی رو تصویب کرده،فردا که بیدار میشه میفهمه چه خواب خوبی دیده😎 و اون قانون رو در واقعیت هم تصویب میکنه. و یا دولت بودجه کم میاره یه قانونی میزاره تا از جیب ملت بزنه.💸 در هیچ زمانی هم به نقص امکانات و داشته‌های ابزاری کشور هیچ توجه یا تدبیری ندارن!. یکی ازین قوانین هم الزامی بودن دریافت کارت ملی هوشمند🎟 می‌باشد!!!

همونطور که باخبرین چند ماهی هست که روی دریافت کارت ملی هوشمند تاکید میکنن. پدرجان بنده بخاطر مخارج و شرایط من، هی دست رو دست گذاشت اما دید راهی جز تعویض کارت نداره. رؤسای جان🙄 تهدید کردن فقط تا پایان سال کارت‌های ملی قدیمی اعتبار داره!. خلاصه پدرم بالاجبار اقدام کرد. رفت و کارای اولیه رو انجام داد،نوبت به گرفتن عکس شد. یروزی از روزهای پاییزی سه نفری آماده شدیم برای رفتن به ثبت احوال تا عکس و مراحل اصلی رو انجام بدیم. منم یه لباس شیک پوشیدم تا موقع گرفتن عکس خیلی خوش تیپ باشم.🤠

یه آژانس که راننده‌اش همسایه‌مونم هست خبر کردیم و رفتیم،برادر بزرگمم برای کمک به من همراه‌مون اومد. رفتیم؛ فکر دردسراشم کرده بودیم اما نه تا این حد!.😶 وقتی رسیدیم یه نفر از خانواده رفت تا ببینه ما باید پشت چند نفر نوبت بمونیم. نفرات زیاد بودن اما خوشبختانه یک نفر نوبتشو داد به ما. ماهم فکر میکردیم از بزرگترین مشکل رد شدیم؛ نمی‌دونستیم رد شدن از مراحل دریافت کارت ملی مثل گذشتن از هفت خان رستم می‌مونه!.🤕

رفتیم داخل و من به سختی روبروی باجه‌ی خدماتی روی صندلی نشستم؛درست مقابل دوربین.📷 در مرحله اول باید عکس می‌گرفتم اما عکسی که از من میگرفت سیستم قبول نمیکرد! میگفت تکیه‌گاه صندلی نباید مشخص شه سیستم قبول نمیکنه،😐 دیوار پشت سرت نباید توو عکس معلوم شه سیستم قبول نمیکنه،🙁 باید صاف وایستی مثل خطکش وگرنه سیستم قبول نمیکنه!!.☹️ با تعجب زیاد گفتیم مگه میشه!!! شما طوری میگین سیستم قبول نمیکنه انگار ما از فضا اومدیم!.😦 انگار فقط توو ایران یه معلول داریم. صدها نفر دیگه هم هستن که شرایطشون خیلی شدیدتر و سخت‌تره!.😑

اما عکاس میگفت مقصر ما نیستیم،سیستم رو طوری طراحی کردن که ما هیچ‌ تغییری نمیتونیم بدیم. حتی رئیس اون شعبه هم اومد و کاری از دستش ساخته نبود،میگفت سیستم از بالا طراحی شده و برامون فرستادن.😐 با این توضیحات مشخص شد طراحی‌شون خیلی آبکی بود و فقط آدم‌های دور برشون در نظر گرفتن،نه شرایط یه ملت رو!. تنها راهی که برامون گذاشتن این بود که برم عکاسی یه عکس بگیرم و داخل CD بریزم و براشون ببرم تا شاید بشه کاری کرد.

تلاش و زحمت رفتن‌‌مون به ثبت احوال بی‌نتیجه موند و فقط خستگی برامون موند. تازه یه دردسر جدیدم اضافه شد؛ رفتن به آتلیه و گرفتن عکس!.😟 خواستیم کارو سریع‌تر تموم کنیم،بعدازظهرش به خواهر کوچیکم خبر دادیم تا مشکل رفت و آمد رو نداشته باشیم. رفتیم آتلیه،داداش بزرگمم بازهم برای کمک به من باهامون اومد. رفتیم داخل و نشستم روی صندلی. همزمان با نشستن من صندلی شروع به چرخش کرد. صندلی بچرخ، من بچرخ! آقا یکی منو نگه داره🤢... به زور و زحمت داداشم کمک کرد و صندلی رو نگه داشتیم!.😯 خلاصه به هر سختی که بود عکاس عکس گرفت،📸 منم سریع بلند شدم. آخرشم چپ چپ به صندلی نگاه کردم تا حساب کار دستش بیاد.🙄

خلاصه به هر طوری که بود دردسرهای اون روزمون تموم شد و برگشتیم خونه،و منتظر تماس از ثبت احوال شدیم تا به ما خبر بدن. یک ماهی ازین ماجرا و مکافات میگذشت که تقریباً دو هفته پیش از طرف ثبت احوال پیامک اومد:📲 آقای میثم ر...ی ، کارت ملی هوشمند شما برای دریافت آماده است. بازهم من باید میرفتم،اینبار برای اثر انگشت. هنوز یه خان دیگه از هفت خانش باقی مونده بود. داشتیم برنامه‌ریزی میکردیم تا یروز بریم و این قضیه رو هم تمومش کنیم. چند روز بعدش دقیقاً جمعه هفته گذشته،داداش وسطیم با خانواده اومدن خونه‌مون. ماهم فرصت رو قنیمت شمردیم و شنبه صبح باهم رفتیم سمت ثبت احوال.

دیگه اینبار پیی‌ِ تمام دردسرا رو به تن‌مون مالیده بودیم. از چند نفر شنیده بودیم که روی اثر انگشت خیلی سخت گیری میکنن،بخاطر همین خودمونو برای همه‌چی آماده کرده بودیم.😑 وقتی رسیدیم،مادر و داداشم رفتن داخل تا از اوضاع و تعداد حضار باخبر بشن. منم از توو ماشین منتظر موندم تا داداشم بیاد و باهم بریم داخل ثبت. تو این فکر بودم اگه اثر انگشتمم قبول نکنن چی؟ اینبار کجا میخوان منو بفرستن؟. حتما باید برم آزمایش DNA بگیرم و براشون ببرم تا هویتم مشخص شه!😐

تو همین فکرا بودم که مادر و داداشم سر رسیدن. گفتم خب چه خبر؟ شلوغ نبود؟ میتونیم بریم داخل؟ اما چهره خوشحال مادرم چیز دیگه‌ای میگفت.😊 وقتی نشست داخل ماشین سریع دوتا کارت ملی که یکیش برا من بود رو از کیفش درآورد و گفت کارت‌ها رو گرفتیم،برا تو رو گفتن چون شرایطت خاصه،نیاز به اثر انگشت نیست. با تعجب و یک شادی درونی گفتم چه عجب!😇 حتما باید یه سری آدم‌ها رو توو دردسر مینداختن تا به این نتیجه می‌رسیدن که فقط نباید به فکر خواسته‌ی خودشون باشن.

و بالاخره این قضیه هم ختم بخیر شد. در کشور ما از تفکر و تدبر و تأمل خبری نیست؛ تنها چیزی که زیاده تخیلِ. رؤسا و مسئولین ما در تخیلات و توهمات خودشون کشوری پیشرفته،زیبا و پر از آرامش رو برای ما فراهم کردن؛ اما در واقعیت چیز دیگریست!!!.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۲۷
میثم ر...ی

وب زندگی


بعد از گذشت چند ماه دور بودن از خاطره نویسی دوباره دست به قلم بردم📱 برای نوشتن خاطرات روزمره زندگیم. البته این چند وقتی هم که خاطره نمی‌نوشتم،امکانش نبود که در مطلب "دلخوش به زندگی دیجیتالی نباشید" توضیح داده بودم. پس دیگه بیشتر توضیح نمیدم و میرسم به اولین خاطره بعداز گذشت ۱۰۱ روز.

بهتره ازینجا شروع کنم... چند روز پیش یه پیام از مددکارم دریافت کردم بااین مضمون (جمعه ساعت ۹ صبح به مناسبت دهه فجر قرار از طرف مجتمع در محله‌ی شما یه راه پیمایی برگذار شه). خیلی جالب بود برام.😊 راستش تاحالا در هیچ مدل راه پیمایی‌ها حضور نداشتم. به همین دلیل یه جذابیت خاصی داشت شرکت در چنین مراسمی. مسیر کوتاهی رو هم پیش بینی کرده بودن، از مرکز تا مسجد روستامون.

آخر هفته هم مهمون داشتیم،قرار بود خواهر بزرگم اینا بیان. فعلا بحثو عوض نکنم بهتره.برسیم به همون موضوع اصلی،😉 خاطره‌ی مهمونای آخر هفته رو میزارم سر یه فرصت مناسب.

شب قبل راه پیمایی یه حس دیگه‌ای داشتم،تمام ذهنم مشغول مراسم فردا بود.🤔 کمی هم استرس داشتم نکنه دیرتر از زمان معیّن شده برسم. خلاصه اون شب به سختی خوابم برد. صبحش قرار بود ساعت ۸ بیدار شم اما طبق معمول این چنین روزها قبل ساعت ۸ بیدار شدم‌. یه چند دقیقه‌ای به خودم کش و قوس دادم 😩 تا خون تو رگ‌هام دوباره جریان پیدا کنه.

بعدش سعی کردم به کارم سرعت بدم. بلند شدم و سریع صورت و صبحونه و لباس... خودمو خوشکل مشکل کردم😁 عطر و ادکلن و اسپرِی... به به چقد خوش بو!🤗 بالاخره آماده شدم و ساعت ۹ سوار بر ویلچر آماده حرکت.(البته همه‌ی این‌ها با کمک مادرجان بود). بله باید بگم که منو پدر مادرم قرار گذاشتیم باهم بریم راه پیمایی.👪

رفتیم رسیدیم به نقطه‌ای که قرار بود همه اونجا تجمع کنن،فاصله‌اش با خونه‌مون زیاد نبود. جمعیت نسبتا پرشماری جمع شده بودن. بهشون که نزدیک شدیم،مددکاران و مدیران مجتمع پدیدار شدن و با سلام و صلوات(احوال پرسی) ماهم به جمع‌شون اضافه شدیم.

بعداز چند دقیقه همه آماده شدیم برای یه راه پیمایی مختصر و مفید. دوتا از بچه‌ها رو جلو سف گذاشتن و پرچم رو دادن بهشون.👬 اوناهم حس بزرگونه به خودشون گرفتن و راه افتادن، ماهم پشت سرشون حرکت کردیم. کم کم سرعت ما داشت بیشتر میشد؛ طوری داشتیم سریع راه میرفتیم انگار ظهر عاشوراست و ماهم داریم میریم که از غذا نذری عقب نمونیم!😃 پشت سریا هم هی میگفتن میثم برو ، میثم برو...😐 کنار خیابون هم چند نفری داشتن تماشا میکردن که یه حسی میگفت دارن تشویقم میکنن!👏 فیلم بردار و عکاس هم مشغول گرفتن عکس و فیلم بودن،🎥 یه لحظه حس رقابت‌های دو و میدانی پاراالمپیک بِهِم دست داد،🏅 منم دستمو رو گاز گذاشتم و خودمو رسوندم اول سف.😎

خیلی زود به مقصد که مسجد محله‌مون بود رسیدیم، مسیر که کوتاه بود، با این سرعتی هم که ما داشتیم کلاً راه پیمایی ۵ دقیقه طول کشید!. چند دقیقه‌ای داخل حیاط مسجد موندیم. یهو دیدم همه خانم‌ها آقایون دارن میرن داخل مسجد، فقط من مونده بودم! 🙄مثلا من مهمان ویژشون بودم!! تا اینکه یکی از مدیران گفت کجا دارین میرین،میثم پایینه شما میرین بالا؟!😠 خلاصه پس از مذاکراتی که انجام شد،تسمیم گرفتن منو با ویلچر حمل کنن از پله‌ها بالا.

ویلچر منم سنگین! اما استقبال زیاد بود، پنج شیش تا مرد همت کردن و بردنم بالا.💪 من فقط نگران این بودم ویلچرم آسیب نبینه! چه کنم خب،اگه چیزی میشد دستم به جایی بند نبود.😶 وقتی رسیدیم بالا همه دست به کمر بودن.😣 اونجا بود که یخورده حال ما توان یابان رو درک کردن.😏 وقتی ما میگیم مناسب‌سازی،مناسب‌سازی برای همچین مواقعی هست!.

بعداز گذشت چند دقیقه همه داخل مسجد جمع شدن و موقع سخنرانی مسئولین شد. اول مدیر مجتمع ما سخنرانی کرد و بعدش شهردار و دهیار. راستش صدا ضعیف بود و داخل مسجد هم سروصدا زیاد بود من چیز خاصی متوجه نشدم،فقط یبار اسم خودمو شنیدم که گفتن.😁 اما یه شاعر خوش ذوق از محله‌مون چندتا شعر به زبان گیلکی خوند که خیلی عالی بود، فضای مراسم رو به کلی عوض کرد!.😊 در پایان هم یه قرعه‌کشی انجام دادن و به ۲۰نفر هدایای ارزنده‌ای اهدا کردن. طبق معمول من اسمم توو قرعه در نیومد اما اینبار به پاس حضورم یکی ازون هدیه‌ها رو به من تقدیم کردن.🤓

نوبت به پایین اومدن از پله‌ها رسید. اینبار استقبال کمتر شد و همه خودشونو عقب می‌کشیدن، خلاصه دو نفر قبول کردن و اومدیم پایین. چند نفر مسئول هم اتحاد شده بودن که حتما باید اینجا یه رمپ گذاشته شه. امیدوارم فقط روو پایه‌ی حرف نباشه و عملی شه!.

بعدش منو مادرمم از مددکاران و مدیران خداحافظی کردیم👋 اومدیم خونه.وقتی رسیدیم اول هدیه رو باز کردیم.شیس تا لیوان شیشه‌ای اصل فرانسه بود،ازونایی که حداقل ۱۰ - ۱۵ تومنی ارزش داره.😜 حیفم اومد استفاده کنیم، گذاشتم برا جهازم.😉

اما در کُل روز خوبی بود،با اینکه از لحاظ بدنی خسته شدم اما روز متفاوتی بود.😊 خداروشکر آسمونم باهام یاری کرد،آبی و آفتابی،🌞 و بدون باد سرد.

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۳۷
میثم ر...ی

حکایت کارمندان بهزیستی چند شغلی و بیکاری تحصیل‌کرده‌های دارای معلولیت!!

من خودم با مدرک کارشناسی مددکاری اجتماعی بازم بیکارم، در حالیکه تو اکثر ادارات و ارگانها به این رشته بصورت تخصصی و حرفه ای نگاه میکنند!. بعد از سه سال فارغ التحصیلی امروز با یه کلینیک خصوصی مددکاری قرارداد موقت یکساله بستم، اونم بصورت پاره وقت.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۰۶
میثم ر...ی

 

آقای رئیس!!!

در جامعه ای زندگی می کنیم نگاه آدما بازاریه، چقدر سود داری براشون، چقدر می ارزی ریال، تومن؟ درس خوندن انگار یه کالای لوکس و لاکچریه، با قیمت ولی بی ارزش،چرا آدم هایی که بدون چشم داشت برای خدا کار می کردند یه دفعه نیست شدند؟

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۶ ، ۱۱:۰۲
میثم ر...ی

چندسال پیش به خاطر اینکه درمانم طول می‌کشید نامه از پزشک شهرستان داشتم برای اومدن به تهران و زیر نظر پزشک بودن (فیزیوتراپی خاص، تحریک مغناطیسی مغز و از این قبیل کارها) همچنین نامه بهزیستی شهرمون رو هم آوردم تهران...
اما به هیچ وجه قبول نکردن! حتی یک شب!. گفتن تهران فقط برای تهرانی‌هاست!

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۶ ، ۱۱:۰۸
میثم ر...ی


منم یه دل پری دارم که هیچ کس جوابگوی من نبوده. شاید اونی که دیستروفی داره و درد منو میفهمه فقط درکم کنه.

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۱۱:۰۰
میثم ر...ی

وب زندگی

 

✝️✨چون به سخن نوبت عیسی رسید✨✝️

✝️✨عیب رها کرد و به معنی رسید✨✝️

✝️✨عیب کسان منگر و احسان خویش✨✝️

✝️✨دیده فرو بر به گریبان خویش✨✝️

🎄☃️🎄☃️🎄☃️🎄☃️🎄☃️🎄☃️🎄

آغاز سال 2018 میلادی و جشن Christmas بر هموطنان مسیحی مبارک باد
آرزو دارم در سال 2018 برای پیروان مسیحی و تیم ملی کشورمان همراه با شادی و پیروزی باشد.

 

پ ن: آخرین روز سال 2017 میلادی روز خوبی برام نبود.حتما به وقتش ماجراشو مینویسم که چطور بی فکری مسئولین بی داد میکنه!

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۱
میثم ر...ی