زندگی

۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰
تیر ۹۵

سلام به شما دوستان





من از بچه‌گی تاحالا دوست خاصی نداشتم،چون بیشتر خونه هستم و بیرون نمیرم واسه همین نشد با هم سن و سال های خودم آشنا شم و به اصطلاح دوست بشیم.البته این یک سال اخیر دوستای مجازی خوبی پیدا کردم و به دنبالش با خیلی از دوستای بیرون فضای مجازی هم آشنا شدم.اما با دوستی که امروز باهاش آشنا شدم با دوستای دیگه‌ام فرق داره......


امروز عصر مثل همیشه من سیستم رو روشن کردم تا کارامو انجام.برای اینکه آرامش بیشتری داشته باشم موسیقی گذاشتم پخش شه و صداشم زیاد کردم.یهو احساس کردم یکی داره صدا میزنه،سریع آهنگو قطع کردم یه نگاه به بیرون انداختم دیدم بعله،هم محلی مونه داره میاد بالا.
مامانم رفت بهشون خوشآمد گفت و خانمه با پسرش عباس اومدن تو نشستن.
مادرم با اون خانم گرم صحبت بودن و پسرش هم هی قایمکی یه نگاهی به لپ تاپ مینداخت و زود سرش رو مینداخت پایین.مامانم بهش گفت اگه میخوای برو پیشش بشین نگاه کن اما عباس خجالت کشید چیزی نگفت.

این پسر اینقدر مظلوم و خجالتی بود که من معمولا دلم واسه بچه‌ها نمیسوزه اما دلم براش سوخت گفتم بیا توهم پیشم بشین دارم کار میکنم نگاه کن.
یعنی خجالت کشیدنش در حد دخترایی بود که براشون خواستگار میاد.البته نه دخترای الآن ها،دخترای دهه ۶٠ به قبل.دهه ۷٠ به بعد دامادها خجالتی ترن.
 
خلاصه مدتی نگذشت که عباس کم کم شروع کرد به صحبت کردن و سوال پرسیدن،کنجکاوی بچه‌گانش تازه داشت گل میکرد.اولین سوالشم این بود: چند سالته؟
منم که رو گفتم سنم حساسم،اولش سعی کردم یجوری بپیچونم بعد دیدم راه نداره سنم رو گفتم.
بعدش گفتم تو هم که یازده سالته.از اینکه سنش رو میدونستم تعجب کرد بچه!
خلاصه همینجوری شروع کردیم به صحبت کردن و اونم به سوال پرسیدنش ادامه داد.
منم مجبور شدم زندگی نامه ام رو براش تعریف کنم،از ابتدا تا اکنون.
آخرشم که داشتن میرفتن عباس بهم گفت دو سه روز دیگه حتما میام بهت سر میزنم.
اونجا بود که به خودم قول دادم دیگه دلم واسه هیچ بچه‌ی غریبه‌ای نسوزه.
شاعر میگه چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی.
گمانم شاعر اینو واسه من سروده.

اما بچه‌ی خوبی بود،اگرم کمی پر حرفی کرد بخاطر غریزشه که همه بچه‌ها دارن.
این حرفامم شوخی بود،جدا از بعضی شیطونی هاشون بچه‌ها همیشه شیرینن و دوست داشتنی
.

بدرود.

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۲:۱۰
میثم ر...ی
۲۰
تیر ۹۵

سلام دوستان عزیز





ایندفع خاطره ام با خاطرات دیگه ام کمی فرق داره.آخرش زیاد سرانجام خوشی نداره.نمیدونم بگم از بد شانسیمه یا خوش شانسی.اصلا یه سوال: آیا باریدن باران بدشانسی محسوب میشود؟
بهتره موضوع این خاطره باشه باران تابستانه در گیلان.
باران بهاره و پاییزی داشتیم اما باران تابستانه نداشتیم که اونم دیروز رونمایی شد.اونم نه ازین بارون‌های ملایم و دو نفره،بارونی که اگه یک دقیقه بری زیرش انگار رفتی زیر دوش حموم!.



سخن کوتاه کنیم و بریم سر وقت خاطره...
اگه خاطره قبلیم رو خونده باشین گفته بودم پنجشنبه ۱۷تیر یه گردهمایی قراره بزاریم،اما بنا به دلایلی گردهمایی پنجشنبه لغو شد،موکول شد به صبح شنبه ۱۹تیر،یعنی دیروز.
من روز قبلش کلی به خودم رسیدم و خودم رو آماده کردم.
هوا هم اون روز عالی بود،آسمون صاف و آفتابی.
شبش که خواب بودم،نصف شبی یه لحظه شندیم صدای بارون داره میاد اونم چه بارونی،باخودم گفتم بارون‌های که تابستون میاد لحظه‌ایه،دو دقیقه دیگه قطع میشه؛چشمامو بستم و باخیال راحت خوابیدم.
صبح با صدای مامانم بیدار شدم که میگفت نمیخوای بیدار شی؟دیر شدا.
وقتی چشمامو باز کردم دیدم بارون با همون شدت داره میباره،یخورده به خودشم استراحتم نداده.
مامانم میگفت میبینی بارونو،با این وضعیت گردهمایی تعطیل نمیشه؟
منم سریع پیام دادم تا مطمئن شم گردهمایی کنسل نشده!.وقتی پرسیدم گفتن نه برنامه سرجاشه.
منم بلند شدم،صبحونه خوردم،لباس پوشیدم و آماده شدم سر وقتش که برم.با خواهر و داداشمم هماهنگ کردم که برای کمک به من بیان و باهم بریم.
اما این بارون خیال قطع شدن نداشت،لحظه به لحظه شدیدتر میشد.منم دیگه به شک افتاده بودم برم یا نه.
به عنوان آخرین شانسم یه پیام دیگه فرستادم تا ببینم اوضاع چجوری و چند نفر اومدن.جواب داد که فقط سه چهار نفر اومدن،فیلم برداری هم که قرار بود بیاد نیومده،شمام اگه سختته نمیخواد بیای.منم دیدم که اوضاع اینجوریه،گفتم باشه پس منم نمیام.
اما اعصبابم خیلی خورد شد،تاحالا اینجوری تو ذوقم نخورده بود.
این همه برنامه ریزی و هماهنگی،بعدش هیچی.
بعدازظهرش پیام دادم پرسیدم گردهمایی چطور بود؟گفت کلا کنسل شد.

اما از حق نگذریم بارون خیلی قشنگی بود.من حیف اعصابم خورد بود وگرنه میرفتم روی ایوون و از نزدیک بارونو تماشا میکردم.

اینم یک روز دیگه از زندگی من،اینم رفت جزء خاطراتم.

بدرود.


۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۹:۳۳
میثم ر...ی
۱۵
تیر ۹۵









۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۱۹:۱۰
میثم ر...ی
۱۴
تیر ۹۵
سلام دوستان

طاعات عبادات تون قبول درگاه حق





بعد یه مدت طولانی یه مطلب آماده کردم که بزارم تا وبلاگ یه جونی بگیره،چند وقتی هست بهش سر نزدم کلی گرد و خاک روش نشسته بود.

تو این مدت حوصله‌ی نوشتن نداشتم،ماجرای خاصی هم نبود.فقط چند بار خواهرم که فاصله‌ی روستاشون با ما زیاد نیست اومدن اینجا.
البته ماجرای کاری تو این چند روز زیاد داشتم،اول یکارم رو از دست دادم بعد خداروشکر یکار جدید پیدا کردم اما بازم یکار دیگه ام رو ازم گرفتن،دیگه نتونستم اینو جایگزین کنم،آخر ضرر کردم.

تا دیروز که داشتم با مادرم صحبت میکردم
،گفتم امیدوارم بعد ماه رمضون زود گردهمایی بزارن.
انگار خدا صدامو شنید،وقتی خوابیدم و بیدارم شدم به گوشیم که نگاه کردم دیدم از طرف مددکارم برام پیام اومده که پنجشنبه همین هفته (یعنی ۱۷تیر) گردهمایی داریم.
گفت قراره همون مصاحبه‌گرایی که اومده بودن ازم مصاحبه گرفته بودن،اون روز هم میخوان بیان و از گردهمایی مون فیلم بگیرن.

حالا ما آخر هفته کلی مهمون داریم،البته مهمونا خانوادگیه،خواهرام قراره بیان و حالا ببینیم دیگه کیا میان.خلاصه خونه‌ی ما قل قله ست.احتمالا دست جمعی بریم گردهمایی.اگه اینجوری بشه عالی میشه.

حالا منتظرم زودتر پنجشنبه بیاد و برم دوستامو ببینم.

در این روزای پایانی ماه مبارک رمضان انشاالله هرچی حاجات خیر برآورده شه و از همه تون التماس دعا دارم.


بدرود.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۱۸:۵۸
میثم ر...ی
۰۸
تیر ۹۵












۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۹:۳۳
میثم ر...ی
۰۶
تیر ۹۵


وقت پرواز آسمان شده بود
گوئیا آخر جهان شده بود
کعبه میرفت در دل محراب
لحظه ی گریه ی اذان شده بود
کوفه لبریز از مصیبت بود
باد در کوچه نوحه خوان شده بود
شور افتاد در دل زینب
پی بابا دلش روان شده بود
در و دیوار التماسش کرد
در و دیوار هم مهربان شده بود
شوق دیدار حضرت زهرا
در نگاه علی عیان شده بود …


      *******   *******   *******   *******  


چون نامه جرم ما به هم پیچیدند

بردند به دیوان عمل سنجیدند

بیش از همگان گناه مابود ولی

ما را به محبت علی(ع)بخشیدند.



*******   *******   *******   *******



باز امشب "لیله القدر" خداست
ذکر یارب یارب و ورد دعاست...
گاه استغفار و دل لرزیدن است...
گاه توبه گاه "آمرزیدن" است...
گاه عجز و التماس و هم نیاز...
روبه درگاه کریم چاره ساز...
گاه جوشن خوانی شب تا سحر...
بارش باران اشک ازچشم تر...
پس به وقت ابتهال وحال زار...
یاد کن از این "حقیر بیقرار"...



*******   *******   *******   *******


در شب قدر مهم تر از "بیداری کشیدن" "بیدار شدن"است ...
دعا کنیم که بیدار شویم ...



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۲۰:۰۴
میثم ر...ی
۰۴
تیر ۹۵




تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی

شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی

لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم

سهم ما چیست از این شب همین خانه تکانی

 ***************

تقدیری سراسر خیر، برکت، خرسندی، سلامت، خوشبختی،

سعادت دنیا و آخرت، توشه شب قدرتان باد.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۱۹:۵۵
میثم ر...ی
۰۴
تیر ۹۵

سلام به شما دوستان




بعداز چند سال مامانم قصد داشت یه سفره نذری دیگه پهن کنه.نذر کرده بود که در روز میلاد امام حسن نذرشو ادا کنه.
چند روز قبل میلاد تازه خبر دار شد که سه شنبه ۱تیر میلاد امام حسن هستش،واسه همین تو چند روز خیلی سریع خریداشو انجام داد و وسیله‌ها رو آماده کرد.
شب میلادم که خونه‌ی داییم اینا جشن بود،مامانم از فرصت استفاده کردو به همه‌ی هم محلی‌ها گفت ما فردا سفره داریم.

برسیم به روز سه شنبه ۱ تیر...
صبحش من خواب بودم یهو دیدم صدای بچه میاد.دوتا خواهر زاده هام صبح زود اومدن خونمون.مثل اینکه خونه شون بدلیل تعمیرات خیلی شلوغ شده بود واسه همین باباشون آروده بودشون خونه‌ی ما،بعدازظهرشم خواهرم میخواست بیاد.شب قبلشم چون من دیر خوابیده بودم صبحش بچه‌ها با اینکه فوق‌العاده سروصدا میکردن اما من بیدار نشدم،ولی داشتم خواب سروصداشونو میدیدم!.

ساعت حدوداً ۱٠ بود که دیگه دست از خواب کشیدم.بلند شدم و صبحونه خوردم(من بخاطر نا توانی جسمی شرایطم اجازه نمیده که روزه بگیرم).و کار روزانم هم انجام دادم.
زن داداشم هم حدود ساعت ۱۱ بود که اومد.
همگی شروع کردن به آماده کردن وسایل سفره؛مهمترینش درست کردن ساندویچ بود.
این وسط هم خواهر زاده کوچیکم که فقط سه سالشه بهونه‌ی مامانشو گرفته بود،ماهم تمام توانمونو گذاشتیم که راضی نگهش داریم تا مامانش بیاد.مامانش یعنی خواهرم قبل ساعت ۲ اومد.چون مجلس فقط زنونه بود،برای راحتی اونا و بیشتر برای آرمش خودم،رفتم تو آشپزخونه در هم بستم،حال پذیرایی رو گذاشتم در اختیارشون.

کم کم خانم ها اومدن،بعدش خانمی که قرار بود دعای سفره رو بخونه اومد.زیاد شلوغ نشده بود،ماه رمضان و هوا گرمه واسه همین تعداد زیاد نیومده بودن.
ساعت حدود ۵ بود که مراسم شروع شد.
منم با صدای سفره خوان خوابیدم،وقتی بیدار شدم دیدم همه رفتن.پرسیدم سفره تموم شده؟ گفتن آره.گفتم چقد زووووود،بعدش یه نگاهی به ساعت گوشیم انداختم دیدم ساعت شده ۷و نیم!فهمیدم نه خیلیم دیرو من چقدر خوابیدم!.
سریع جای مخصوصم رو تو حال آماده کردن و منم خیلی سریع رفتم نشستم سر جام،کارمم انجام دادم.

اون روز حال خواهر زاده کوچیکم زیاد خوب نبود،مدام تب داشت.
اول خواهرم خواست خونه تبش رو بیاره پایین اما وقتی دید کاری از دستش بر نمیاد مجبور شد قبل اذان مغرب ببرتش دکتر.
وقتی آوردش دکتر علاوه بر چندتا دارو یدونه آمپول هم بهش داد،که خواهرم چون خودش تزریقات بلده آورد خونه که خودش بزنه.
حالا آمپول زدن هم ماجرایی داره،خواهر زادم خب چون کوچیکه از آمپول میترسه اونم در حد المپیل.
موقع آمپول زدن که شد مامانم میخواست بچه رو نگه داره دید تنها نمیتونه داداشمم صدا کرد باهم نگهش داشتن تا تونستن آمپولشو بزنن.نمیدونم این آمپول چیه که همه بچه‌ها ازش میترسن،حتی گاهی اوقات بزرگترا هم میترسن.
من از وقتی که یادمه دوست داشتم آمپول بزنم اما دارو نخورم.

بعداز شام هم داداشم اینا رفتن خونه،خواهرمم فردا صبح زود با پسر کوچولوش رفتن خونه اما دخترش خونه‌ی ما موند.


بدرود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۱۲:۴۲
میثم ر...ی
۰۳
تیر ۹۵

سلام دوستان ، طاعات و عبادات قبول



خلاصه بعد از ۱۴روز ماهم یه شب افطاری دعوت شدیم.اونم چه افطاری ای،هم افطاری بود و هم مولودی.

دوشنبه ۳۱خرداد بود که قرار شد بریم خونه داییم.
داییم اینا هرسال شب میلاد امام حسن مولودی میگیرن و مردم رو دعوت میکنن.

عصری بود که داییم زنگ زد گفت احتمالا من غروب میام دنبالتون اگه نتونستم شما با آژانس بیاین.
منم کارایی که باید عصر انجام میدادمو سریع روبراه کردم.آماده شدم،لباس تازه همم پوشیدم منتظر بودیم که داییم میاد یا نه.دیگه دم غروب بود،ماهم میخواستیم به آژانس زنگ بزنیم که داییم زنگ زد گفت آماده شین من پنج دقیقه دیگه میام دنبالتون.خلاصه داییم قبل ساعت هشت اومد دنبالمون.وقتی که رسیدیم من مثل سالهای گذشته سرجای همیشگی یعنی رو ایوون نشستیم.هنوز زیاد شلوغ نشده بود و فقط فامیلا و آشنایان نزدیک بودن.با دختر دایی و پسر دایی هام سلام احوال پرسی کردم با بقیه آشنایانم همینطور.
یه نیم ساعتی نگذشته بود که یکی اومد به همه مون یه شماری ای داد(هرسال داییم اینا برای جذاب تر شدن جشن در آخر یه قرعکشی انجام میدن و به چند نفر جایزه میدن).
همینطور که زمان میگذشت به جمعیت افزوده میشد و همینطور داشت مهمون میومد.بعضی از خانم هاهم میومدن با مامانم احوال پرسی میکردن و همونجا می‌نشستن.
دور من کلی خانم جمع شده بود،منم که جایی نمیتونستم برم،مجور شدم همونجا بشینم.خیلی از اون خانم ها هم محلی مون هستن اما چون من زیاد نمیرم بیرون بیشتریارو نمیشناختم،واسه همین اصلا اونجا راحت نبودم.
از اولم من نمیخواستم برم با اصرار مامانم قبول کردم،البته ناگفته نماند خودمم دو دل بودم،نمیدونستم برم یا نه.

چند دقیقه ای به افطار مونده بود که مولودی خوانان اومدن.
وسایلشون رو خواستن آماده کنن،ماهم مجبور شدیم جابجا شیم.
همه رفتیم یه قسمت ایوون نشستیم،یه قسمت دیگه اش هم چندتا صندلی گذاشتن واسه مولودی خوانان.
جا واسه نشستن کم بود و خیلی سخت شده بود،منم که اصلا عادت ندارم تو همچین جای کمی بشینم.تو یه گلِه جا ۱٠ نفر نشسته بودیم تازه باید راه هم میذاشتیم واسه رفت و آمد بقیه!.
به هرترتیب یجوری جا گرفتیم و افطاری رو آوردن.من فقط سه لقمه خوردم،جاهای شلوغ چیزی نمیتونم بخورم،اصلا از گلوم پایین نمیره اما بقیه خوب استفاده کردن.
بعداز افطاری مولودی خوانان سیستم شونو تنظیم کردن تا کم کم شروع کنن به نواختن و جشن و سرور.
قبل از اینکه مولودی رو شروع کنن یکی آشناهامون یه سوال دینی پرسید،و گفت به چهار نفری که جواب درست رو بدن جایزه تعلق میگیره،علاوه بر این به هشت نفر هم از کسایی که شماره قرعکشی دارن به قید قرعه جایزه تعلق میگیره.
منم که اصلا از مسایل دینی هیچ اطلاعاتی ندارم،سریع گوشی رو برداشتم که پیام بدم به خواهرم تا از اون بپرسم اما دور برم خیلی شلوغ بود ممکن بود منو بینن متوجه بشن،اون وقت خیلی ضایع بود.
یه ساعتی گذشت،دیگه همه سرگرم کار خودشون بودن منم فرصت رو غنیمت شمردم و سریع پیام دادم به خواهرم اما متاسفانه سوال رو اشتباه براش فرستادم.
خواهرمم سریع جوابو برام فرستاد.منم رو یه کاغذی نوشتمو دادم به صاحبش که سوال پرسیده بود.
همین که جوابو دادم یهو یادم اومد،ای واااای اصلا من جوابو اشتباه دادم اما چه سود که کار از کار گذشته بود.
اونجا بود که مطمئن شدم آدم با تقلب به جایی نمیرسه،هرکسی خودش باید اطلاعات داشته باشه.
خلاصه مولودی هم تموم شد،خیلی جالب بود،خواننده هی به همه میگفت دست بزنین اما کسی توجه نمیکرد.
آسمون هم حال خوشی نداشت انگار،فقط رعد برق میزد،البته صدا نداشت فقط نور بود،شاید برای شب میلاد نور افشانی میکرد.
آخر مولودی نوبت به لحظات پر هیجانی قرعکشی رسید.
یکی یکی شماره ها از تنگ قرعکشی درمیومد من با ذوق به شمارم نگاه میکردم و با افسوس میدیدم واسه منو مامانم نیست.(حالا شماره مونو حفظ بودما اما بازم نگاه میکردم که مطمئن شم).
خلاصه قرعکشی هم تموم شد و شماره ی ما در نیومد.
بعدشم شام آوردن.
ساعت از یک بامداد گذشته بود که ما اومدیم خونه.


الانم که دارم این خاطره رو مینویسم ساعت از سه صبح گذشته.مامانم داره سحری آماده میکنه.
خیلی خستم چشمم داره بسته میشه.


بدرود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۹:۱۰
میثم ر...ی
۰۱
تیر ۹۵

سلام و تبریک میلاد به شما عزیزان



بنا به درخواست دوستان کلیپ مصاحبه‌ام رو گذاشتم.


کاملا مشخصه که استرس داره ازم میباره.
من اینجوری نیستما،تو خونه انقدر صحبت میکنم حانواده از دستم عاصی اند.اما اینجا که باید حرف میزدم نتونستم.

خلاصه ظاهر و باطن همینم.
ببینین بگین چندتا تپق زدم خخخخخخ.





دریافت
مدت زمان: 1 دقیقه 14 ثانیه



بدورد.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۵ ، ۱۲:۲۳
میثم ر...ی