زندگی

۱۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰
خرداد ۹۵

سلام به شما دوستان همیشه همراه





بعداز مصاحبه همه‌ی خانواده منتظر بودن که این مصاحبه چه روزی تلویزیون پخش میشه.همگی به من تاکید کردن که حتما وقتی فهمیدی بهمون خبر بده،جالب اینجاست حتی چندتا از همسایه‌هامونم منتظر بودن که ما خبرشون کنیم(نمیدونم اونا از کجا اطلاع داشتن).
شب مصاحبه مددکارم تو گروهی که عضو هستیم گفته بود،به احتمال زیاد مصاحبه جمعه شب از تلویزیون شبکه استانی پخش میشه اما ساعتش مشخص نیست.

وقتی این پیام رو خوندم به خانواده گفتم که مثل اینکه قراره جمعه پخش بشه اما فعلا ساعتش مشخص نشده.
از اون لحظه به بعد همه به من میگفتن که بگو زودتر ساعت دقیقش هم بهت بگن تا بدونیم.
دوتا از خواهرامم بیرون از استان زندگی میکنن،باید دو ساعت زودتر بهشون خبر میدادم تا برن خونه‌ی یکی از همسایه‌هاشون و از ماهواره شبکه‌ی استانی مارو ببینن.
حالا همه با علاقه‌ی زیاد دوست دارن مصاحبه‌ی منو از تلویزیون ببینن اما من اصلا دوست ندارم که ببینم.همیشه من از دوربین فراری بودم،حتی وقتی خانواده هم میخواستن ازم فیلم یا عکس بگیرن نمیذاشتم.

خلاصه گذشت و گذشت تا به روز جمعه ۲۱خرداد رسید.
من بعدازظهرش به مددکارم پیام دادم پرسیدم از مصاحبه چه خبر؟ گفت قراره به من خبر بدن هرموقع خبرش رسید بهتون میگم.منم گفتم باشه و منتظر خبرش موندم.
این قسمت رو با دقت بخونین...
دم غروب بود که گوشیم زنگ خورد،جواب که دادم دیدم مددکارم با عجله میگه سریع بزنین شبکه استانی،داره مصاحبه پخش میشه!!!
منم دست و پامو گم کرده بودم،زود زدم شبکه استانی(باران)مامانمم صدا زدم گفتم بیا پسرتو ببین(متاسفانه بابام خونه نبود).
یهو یادم اومد که به همه قول داده بودم حتما خبرشون کنم.سریع گوشی رو برداشتمو شروع کردم به زنگ زدن،به هرکسی هم زنگ میزدم یا جواب نمیداد یا میگفت بیرونم دسترسی به تلویزیون ندارم نمیتونم ببینم.
خلاصه تا زنگ زدنم تموم شد سرمو بلند کردم که مصاحبه‌مو ببینم،دیدم مصاحبه‌ی من تموم شد به قسمت مصاحبه‌ی مددکارم رسیدم.
آخرشم که رئیس بهزیستی صحبت کرد و هی از خودش تعریف میکرد:ما چقدر به معلولین توجه میکنیم و نیازهاشون رو برطرف میکنیم.

حالا خودم نتونستم خودمو ببینم هیچ،هیچکدوم از خانواده و فامیلام نمیدونستن که ببینن.
البته بعدش یکی از دوستان گروه مجازیمون فیلم مصاحبه‌مو از اینترنت دانلود کرد و همه مون چندبار دیدیم.

اینم از خاطرهٔ پخش مصاحبه‌ی من.

بدرود.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۱۸
میثم ر...ی
۲۹
خرداد ۹۵

سلام دوستان



دیروز تولد من بود.میخوام یه خاطرهٔ کوتاه از اتفاقات روز تولدم بنویسم شاید واسه شماهم خوندش جالب باشه
.

همونطور که گفتم دیروز یعنی ۲۸خرداد،تولد ۲۸سالگیم بود.
من با اینکه به ظاهر نشون نمیدم که تبریک تولد برام اهمیت داره اما وقتی یکی بهم روز تولدم رو تبریک میگه در درون خودم کلی ذوق میکنم.

چند ماه پیش من تو یه سایتی عضو شدم،یه سایتی که انجمن داره،اونجا اعضا باهم صحبت میکنیم و مراسم هارو به هم تبریک و تسلیت میگیم و... یه تاپیک هم داره مخصوص تبریک تولد که هرموقع تولد یکی از اعضاء میشه اونجا بهش تبریک میگیم.
من از وقتی که عضو سایت شدم منتظر بودم که روز تولدم برسه تا ببینم چطور بهم تبریک میگن.و همینطور تو گروهی که عضو هستم.

خلاصه روزها و ماه ها گذشت تا رسید به شب قبل تولدم.
برادرزادم که باهم تو یه گروه عضو هستیم به من تبریک گفت بعدش بقیه اعضا گروه که الآن دیگه باهم دوستای صمیمی هستیم لطف کردن و بهم تبریک گفتن.
و چون چند نفر از بچه‌های گروه که تو اون سایتی که من عضو هستم عضو اند،خیالم از این بابت راحت بود که حتما فردا یه تبریک تولد حسابی برام تو سایت میزارن.(حالا داشتم فکرمیکردم که با چه جملاتی ازشون تشکر کنم).
همون شب هم یکی از خواهرام پیامک زد و بهم تبریک گفت.

ساعت از دو بامداد گذشته بود که گوشی رو خاموش کردمو گذاشتم کنار.خواستم بخوابم که یهو یادم اومد کاش میرفتم یه سری به سایت میزدم.دیگه حوصله نداشتم،گفتم فردا میرم نگاه میکنم یجا ازشون تشکر میکنم.
صبح بیدار شدم مثل روزهای گذشته اول به کارم رسیدم.داشتم کارمو انجام میدادم که خواهر بزرگم زنگ زد به گوشیم،من چون مشغول کار بودم مامانم گوشیو جواب داد.من مطمئن بودم که خواهرم بخاطر تبریک زنگ زده و منتظر بودم به مامانم بگه گوشیو بده میثم.
کلی منتظر موندم آخرش دیدم مامانم خداحافظی کردو گوشیو قطع کرد.با تعجب ازش پرسیدم مگه بامن کار نداشت؟! مامانم گفت نه فقط بهت سلام رسوند.

کارام که تموم شد سریع رفتم به سایت سرزدم که ببینم چند نفر بهم تبریک گفتن.وقتی سایت بالا اومد دیدم اولین تاپیک برای تبریک تولدهاست،سریع بازش کردم دیدم همه برای عضوی که روز قبلش تولدش بود رو تبریک گفتن!
تا شب چند بار رفتم به سایت سر زدم اما خبری از تبریک نبود.
البته اینم بگم دیشب خواهر بزرگم بهم تبریک گفت و یه هدیه‌ی خوب برام فرستاد.


امیدوارم برای شما انقدر تبریک تولد اهمیت نداشته باشه چون ممکنه مثل من ضایع بشید،و هیچوقت منتظر تبریک کسی نمونید چون بازم ممکنه مثل من ضایع بشید خخخخخخخخخ...

امیدوارم ازین خاطرم خوشتون اومده باشه و کمی شاد شده باشید،منم به همین دلیل گذاشتم،وگرنه اصلا نمیخواستم خاطرهٔ ضایع شدنمو بزارم وبلاگ :) ;) :)


بدرود.

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۰
میثم ر...ی
۲۸
خرداد ۹۵

سلام به شما دوستان





اول به این نکته متذکر بشم چون در این دو هفته خاطرهام زیاد بوده و چون به اینترنت پرسرعت دسترسی نداشتم،به این دلایل خاطرهام با تاخیر چند روزِ به وبلاگ گذاشته شد.به همین خاطر از شما دوستان عزیز پوزش می طلبم.

حالا بریم سر وقت خاطرم که برای سه روزِ پایان هفته است...


روز چهارشنبه ۱۹خرداد بود که خواهر بزرگم اینا قرار بود همون روز بیان شمال.و چون مادرم وقتی بچه‌هاش دارن از مبدع حرکت میکنن تا اینکه به کجای مسیر رسیدن باید خبر داشته باشه،به همین دلیل حدود ساعت دو بعدازظهر بود که مادرم زنگ زد به گوشی خواهرم.یکی دو بار تماس گرفت خواهرم بر نداشت،بار سوم خداروشکر جواب داد وگرنه ما ماجرا داشتیم(در اینجور مواقع اگه خواهرم جواب نمیداد مامانم اول زنگ میزد به گوشی خواهرزادهام،گوشی اونام اگه حالت سکوت باشه و بر ندارن که اونموقع دیگه آروم کردن مامانم کار حضرت فیله)(خیلی درصد نگرانیش روی بچه‌هاش زیاده،برای کوچکترین چیز کلی نگرانمون میشه).وقتی خواهرم جواب داد بعد سلام و احوال پرسی مامانم ازش پرسید کجایین؟خواهرم گفت تازه راه افتادیم هنوز قزوینیم.
منم چون حال روحیم زیاد مساعد نبود دراز کشیدم تا شاید یخورده بتونم بخوابم.کلا بعد مصاحبه حالم سر جاش نیست،نه بخاطر مصاحبه،دلایل دیگه ای داره که گفتنش اینجا مقدور نیست.
مامانمم اومد پیشم دراز کشید.حالا من هرچقدر سعی میکنم نمیتونم بخوابم،کلا سیستم خوابم بهم ریخته،به سختی خوابم میبره،وقتیم میخوابم اصلا راحت نیستم.یه حال خیلی عجیبیه.
خلاصه بزور و زحمت یخورده خوابیدم،ساعت قبل شیش بود که بیدار شدم.همینطور که دراز کشیده بودم متوجه صدای ماشین شدم،مامانمم حیاط بود،از صحبت‌های مامانم فهمیدم خواهرم اینا رسیدن(قرار بود اول یه سر بیان اینجا بعد برن خانه‌ی پدرشوهر).
یه چند دقیقه ای از اومدنشون نمیگذشت که یه صدای آشنای دیگه هم به گوشم رسید،کمی که دقت کردم فهمیدم خواهرمه با دوتا بچه‌هاش.اوناهم همزمان و بدون برنامه ریزی قبلی اومده بودن.وقتی خواهر بزرگم دید که اون خواهرمم اومده قراره شب بمونه از خونه‌ی پدرشوهر رفتن منصرف شد و به شوهرش گفت من فردا میام اونجا.
کم کم یکی یکی اومدن بالا باهم سلام و حال و احوال کردیم.
خلاصه نشستیم و طبق معمول صحبت کردیم،یه خواهر زادم که معمولا با مامانش اینا نمیاد شمال بابت شرایط دانشگاه و کار،از حال اون جویا شدیم خوب و سلامت بود.
یخورده که گذشت تصمیم گرفتن برن حیاط و به باغمون یه سری بزنن،منم شرایط رو مناصب دیدم کار روزانمو انجام بدم.


نیم ساعتی گذشته همه اومدن بالا نشستن،من هرچقدر منتظر موندم که ازم بپرسن:خب از مصاحبت بگو چه خبر؟چی گفتی؟چی گفتن؟و... دیدم نه کسی به من توجهی نمیکنه!منم که کارم تموم شده بود برگشتم طرفشون و گفتم اگه اجازه هست یکم از روز مصاحبم براتون تعریف کنم.خواهرم ایناهم با علاقه گفتن آررررره تعریف کن ببینیم چی شده.تا اومدم بگم یهو داداشم اومد.باهم سلام علیک کردیم و کلا بحث عوض شد.خواهرم اینا مشغول صحبت با داداشم شدن.
چند دقیقه ای گذشت منم دیگه بیخیال شدم.بعد از اینکه داداشم رفت دوتا خواهرها شروع کردن به صحبت و درددل کردن...بعد از یه ساعت من دیگه دلم طاقت نیاورد بهشون گفتم اگه میخواین صحبتامو بشنوین زودتر بیاین بهتون بگم بعد دیگه وقت ندارما.خواهرم گفت باشه الآن میایم یه دقیقه واستا.خلاصه همون یه دقیقه،یه دقیقه تا موقع شام طول کشید.خواهر کوچیکم اومد گفت خب حالا تعریف کن.منم دیدم نزدیک شامه الآن بخوام حرفامو شروع کنم به دو دقیقه نکشیده مجبورم بخاطر آوردن شام صحبتمو قطع کنم.گفتم الآن نمیخواد واستیم بعد شام بهتره(حالا همینجور داشتم حرص میخوردم اما نشون نمیدادم که ضایع نشم).
شام رو که خوردیم هرکدوم از بچه‌ها یه طرف افتادن و خوابشون میومد.خواهرم گفت بچه‌ها خوابشون میاد،بابد زودتر رختخواب ها رو بزاریم(اینم بگم:بچه‌ی خواهر وسطیم با باباش اومد شمال،اون شب اونم خونه‌ی ما بود).خلاصه بزور راضیشون کردم که قبل از اینکه رختخواب بزارن من تعریف کنم،وگرنه بعداز گذاشتن رختخواب همه خوابشون میگیره و میخوابن.
بالاخره موفق شدم با تلاش و اصرار زیاد ماجرای مصاحبه رو براشون تعریف کنم.(کلا تعریف کردنم ۱٠دقیقه هم نشد).
تا همه آماده شیم و دراز بکشیم ساعت شد حدود ۲ بامداد،منکه فکرکنم ساعت ۳ خوابیدم،فرداشم قبل ۹صبح بیدار شدم.


صبح پنجشنبه ۲٠خرداد خواهر کوچیکم داشت میرفت خونه،بچه‌هاش گفتن ما اینجا میمونیم،اونم تنها رفت خونه.
خواهر بزرگم با پسرش نهار موندن البته شوهر خواهرمم واسه نهار اومد خونه مون،بعداز نهار باهم رفتن خونه‌ی پدرشوهر.
قرار شد جمعه صبح واسه خداحافظی بیان خونه مون و بعد برن خونه‌ شون قزوین.

از حال خودمم نگم بهتره.نمیدونم چرا نمیتونم بعضی واقعیت‌ها رو قبول کنم!خیلی دارم خودمو اذیت میکنم.
الآن که بهترین موقعیت رو برای پیشرفت دارم و باید آرامش داشته باشم تا با تمرکز بیشتر به کارم برسم اما بعضی چیزها جلوی تمرکزمو میگیره و فکرمو مشغول خودش میکنه
...بگذریم.

روز پنجشنبه دیگه اتفاق خاصی نیفتاد،البته شبش دیر خوابیدم تا خاطره ام رو بنویسم،اونم چون جام خوب نبود نتونستم زیاد بنویسم فقط وقتمو گرفت.بعدشم کمی با دوستان مجازی سر و کله زدیم،حدود ساعت دو و نیم خوابیدم.

صبح جمعه ۲۱خرداد وقتی بیدار شدم چشمم رو به ساعت دیواری بالای سرم انداختم دیدم ساعت ۱٠دقیقه مونده به یازده.وقتی دیدم چشمم چهارتا شد،چقدر خوابیدم من!.
چند دقیقه ای دراز کشیدم یهو صدای یه ماشین اومد تو حیاطمون،اول حواسم نبود بعدش یادم اومد خواهرم اینا اومدن واسه خداحافظی.
اونا هم اومدن بالا چندتا وسایلی که خونه مون گذاشته بودن برداشتن،همه رو جابجا کردن بعدشم باهم خداحافظی کردیم و حدود ساعت یازده و نیم بود که راه افتادن به سمت قزوین.

اینم از ماجرای مهمونای آخر هفته مون.

بدرود.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۲۰
میثم ر...ی
۲۶
خرداد ۹۵
دوباره سلام





رسیدیم به روز یکشنبه ۱۶ خرداد،روزی که قراره دوتا فیلبردار،صبح و بعدازظهر بیان واسه مصاحبه.

ساعت ۹صبح هم قرار شد از طرف نهضت بیان ازم امتحان بگیرن.بخاطر وضعیتم قرار شد امتحانمو تو خونه مون ازم بگیرن
.
به همین خاطر من ساعت هشت از خواب بیدار شدم،صبحونه خوردم.البته از استرس چیزی از گلوم پایین نمیرفت،بزور دو لقمه خوردم تا وسط مصاحبه ضعف نکنم فشارم نیفته.
هنوز چند دقیقه مونده بود به ۹ که یک نفر از طرف بهزیستی اومد.
راس ساعت ۹ هم مدیر مدرسه که هم محلی مونم هست اومد که از طرف نهضت بر امتحانات نظارت کنه تا تقلبی رخ نده.
امتحان اولمم املاء بود.شروع کردم به نوشتم،هرجا هم که شک میکردم روی کلمات به من میگفتن میخوای کمکت کنیم.خداروشکر هردو نفر متحد شده بودن که من با نمره عالی فبول شم.آخر هم با یکی دوتا ارفاق ۲٠شدم.

امتحان بعدیم هم انشاء بود،چیزی که درکل من استعداد نوشتنش رو ندارم بخصوص در اون شرایط که کلا مغزم قفل کرده بود.
وقتی که موضوع رو دیدم یادم اومد درمورد این موضوع انشاء قبلا نوشته بودم.خداروشکر خانمی که به عنوان ناظر اومده بود خانم مهربونی بود،بهش گفتم میشه از انشاء قبلیم نگاه کنم اینجا بنویسم؟گفت آره راحت باش،هرجور میتونی بنویس.با این حرفش انگار دنیارو بهم داده بود،منم شروع کردم به نوشتم.
قرار بود وقتی که من دارم امتحان میدم بیان و ازم فیلم بگیرن،امتحانم داشت تموم میشد اما هنوز ازشون خبری نبود.چند خط آخر انشام بود که دیدم اومدن،اولشم با دوتا از مددکارای بهزیستی درمورد من مصاحبه گرفتن تا بعدش نوبت من بشه برای مصاحبه.
همینطور که داشتم انشامو مینوشتم حواسمم به مصاحبه‌ی تو حیاطم بود.اونا در حین مصاحبه اشتباه میکردن بخاطر همین مجبور بودن از اول ضبط کنن.منم با اشتباهات اونا اعتماد به نفسم قویتر میشد.(به خودم میگفتم ببین خیلیا جلو دوربین اشتباه میکنن و نمیتونن بخوبی صحبت کنن،پس تو هم نگران نباش و خونسردیتو حفظ کن)با این حرفا داشتم به خودم آرامش میدادم.

خلاصه وقتی انشاء من تموم شد مصاحبه‌ی اوناهم از مددکارا تموم شد.
اومدن بالا نشستن کمی صحبت کردیم.گروه فیلبرداری خیلی بچه‌های صمیمی بودن،جو خیلی زود دوستانه شد.
منم کم کم داشتم به حالت عادیم برمیگشتم،استرس هام داشت فروکش میکرد.
چند دقیقه که از صحبت مون گذشت و یخورده باهم آشنا شدیم،شروع کردن به گرفتن مصاحبه.
اول از دلیل و انگیزم برایم درس خوندن سوال پرسیدن،بعدشم درمورد کارم سوال کردن و خیلی سوالات دیگه.
از ناظری هم که از طرف نهضت اومده بود مصاحبه گرفت.
خیلی صحبت کردیم،هم جلو دوربین و هم جدا از مصاحبه.
خیلی از گروه مجازی که توش عضو هستم و گردهمایی هایی که چند سری رفتم براشون صحبت کردم.خیلی خوششون اومد،گفتن یک بار باید بیایم تو گردهمایی تون شرکت کنیم و فیلم بگیریم.
در آخر مصاحبه هم از پدر و مادرم تشکر کردم.

راستشو بخواین من تاحالا از زحمات پدر مادرم تشکر نکرده بودم،بخاطر همین مادرم خیلی احساسی شد و اشک تو چشماش جمع شد!.
واقعا خیلی خوب بود،با اینکه استرس ول کن من نبود اما خیلی به من خوش گذشت،دوست دارم بازم اون روز تکرار شه.
ساعت حدود ۱۲ بود که کارشون تموم شد و همگی رفتن.

من خیلی خسته بودم،هم بخاطر فعالیتم و هم بخاطر فشار روحی که رو من بود،کل انرژیم تخلیه شده بود.
همینکه رفتن من سریع دراز کشیدم تا موقع نهار.
حالا قراره ساعت دو و نیم هم دومین مصاحبه‌گر بیاد.
ساعتی گذشته بود نهار آماده شد،منم بلند شدم.اما اصلا اشتهای خوردن ندارشتم.بزور دو سه قاشق غذا خوردم اونم از تزس مامانم.دو روز بود بابت مصاحبه خیلی کم غذا میخوردم.
قرار شد بعدازظهر مددکارم واسه مصاحبه ام بیاد.
ساعت۲ زنگ زدم به مصاحبه‌گر ببینم دقیقا کی میان،که جواب ندادن.متاسفانه شماره همراهشو نداشتم و مجبور بودم به شماره ثابتی که ازش داشتم تماس بگیرم.
دیگه کاری از دستم بر نمیومد،بالاجبار همینجوری منتظر موندم تا خودشون تماس بگیرن.
ساعت حدوداً دو و نیم شده بود که یه صدای ماشین اومد.یه دقیقه بعدش یکی به گوشیم تماس گرفت،گوشی رو که جواب دادم صدارو شناختم دیدم خودشه.گفتم شما کجایی هر چه تماس میگیرم جواب نمیدی؟گفت من تو کوچه تونم،خونه تون کجاست...خلاصه مامانم رفت بیرون و راهنماییش کرد.

اومد بالا و بعداز سلام ازم پرسید شنیدم کار میکنی،کارت کجاست؟وسیله کارت چیه؟...منم که از دار دنیا فقط یه لپ تاپ دارم،گفتم کارم همینجاست با لپ تاپ.
اینا برعکس مصاحبه‌گر های صبح خیلی رسمی بودن و فقط سعی میکردن کارشونو انجام بدن.بخاطر همین من استرسم دو برابر شد.
تا دوربین آماده بشه یکیشون ازم سوال پرسید تاحالا کسی از طرف بهزیستی اومدن سراغت؟گفتم این ۲٠سالی که عضو بهزیستی بودم فقط دو سه بار اومدن بهم سر زدن و قولایی دادن بعدش رفتن دیگه پشت سرشونم نگاه نکردن.(همینطور که من داشتم توضیح میدادم اونم سرشو به نشانه‌ی تأسف تکون میداد).
منم با خودم گفتم این چه مرد خوبیه،الآن همین حرفامو تو مصاحبه میگم و تو تلویزیون پخش میشه،بعدش اعتراضم به گوش مسئولین میرسه.

دوربین شون هم بازیش گرفته بود،هی میخواستن مصاحبه رو شروع کنن تا استارت رو میزدن یه صدایی میخوردو قطع میشد.
خلاصه بعد از چند دقیقه سعی و تلاش تونستم دوربین رو روبه راه کنن.خوشبختانه تا اون‌موقع هم مددکارم رسید.
برای مصاحبه باید یه میکروفن به یقه ام وصل میکردن.با حساسیت بسیار زیاد این میکروفن رو وصل کردن طوری که تو دوربین مشخص نشه!نمیدونم چرا انقدر مهم بود براشون که میکروفن مشخص نباشه،عادل فردوسی پور تو برنامه نود دوتا میکروفن به یقه اش وصل کرده خیلی ضایع و مشخص،هیچ اشکالیم نداره براشون.....بگذریم.

نوع مصاحبه‌ی اینا فرق میکرد.اینجا دیگه کسی سوال نمی‌پرسید،از اول تا آخرش فقط خودم تنها باید صحبت میکرد.منم که صحبت کردنم خیلی خوب نیست و نمیتونم روون هرچیزی که میخوام رو بگم.
کلی صحبت روز قبلش واسه خودم آماده کرده بودم.کلی باخودم تمرین کرده بودم که چجوری حرف بزنم.حالا موقعش بود که اینجا خودمو نشون بدم.
مصاحبه‌گر برام توضیح دادو بهم گفت آماده ای؟گفتم بله.
استارت رو زد و منم شروع کردم به صحبت کردن...از بچه‌گیام شروع کردم به توضیح دادن.همینطور که از صحبتم می‌گذشت،حرف زدن برام سختتر میشد،حرفهایی که قبلا آماده کرده بودم یکی یکی از ذهنم داشتم می پرید.
خلاصه سرجمع خودمو کشتم کمتر از سه دقیقه صحبتم طول کشید،اما واسه من انگار سه ساعت داشتم صحبت میکردم.
وقتی که حرفام تموم شد،ازم پرسید تمومه،منم با اشاره سرم گفتم آره(نای حرف زدن نداشتم).
بعد اومد میکروفن رو از لباسم جدا کرد و به مددکارم گفت خب شما بیا صحبت کن.
مددکارم با تعجب گفت مگه منم باید صحبت کنم!.
حلاصه مددکارمم آماده شد برای مصاحبه.واسه اینکه طوری میکروفن رو به مقنعهٔ مددکار نصب کنن که مشخص نشه،مجبور شدن قسمتی از مقنعه اش رو پاره کنن تا میروفن از زیر مقنعه اش رد شه.

آخرش دیدم انگار دارن همه‌ی وسیله‌هارو جمع میکنن،پرسید مصاحبه تموم شد؟گفتن آره دیگه.گفتم آخه من یه درخواست و تشکر داشتم.پرسید درخواست از کی؟گفتم از مسئولین بهزیستی.گفتن نه نمیشه شرمنده،چون ما خودمون کارمند بهزیستی هستیم،حقوقمون رو از اونجا میگیریم نمیتونیم انتقاد از بهزیستی رو ضبط کنیم.اما فردا میخوام برم پیش یکی از مسئولین،قول میدم درمورد تو باهاش صحبت کنم.
اون لحظه دلم میخواست از خونه پرتش کنم بیرون.من تمام برنامه‌ریزی هام رو در آخر مصاحبه‌ام برای درخواست آماده کرده بودم،تازه میخواستم یه تشکر مفصل هم از پدر مادرم کنم،همش خراب شد.
به هر ترتیب وسایل شونو جمع کردن و رفتن.
اما من خیلی ناراحت بودم،چون هم نتونستم اونجور که میخواستم صحبت کنم و هم نشد آخرش از پدر مادرم تشکر کنم.
خیلی خسته بودم،دراز کشیدم که یه کم بخوابم تا خستگی اونروز از تنم بره اما هرچقدر سعی کردم نتوستم بخوابم.بیشتر از دو ساعت دراز کشیدم ولی نشد بخوابم.
بعدش بلند شدم و کار اونروزم رو انجام دادم.خواستم مرخصی بگیرم اما دیدم چند روز پیش واسه اینکه برم خونه‌ی خواهرم یه هفته مرخصی گرفته بودم،دیگه اینبار خوب نبود.

اون شب هم زود خوابیدم چون باز فردا هشت صبح باید بیدار میشدم برای امتحان.

اینم یه خاطره از متفاوت ترین روز زندگیم.

بدرود.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۲
میثم ر...ی
۲۵
خرداد ۹۵
سلام علیکم



خاطرهٔ اینبارم کاملاً متفاوت با خاطرهای دیگه است...
اینبار یه ماجرای جالب و تازه برام اتفاق افتاد.
بزارین از یخورده قبل تر بگم تا برسیم به شنبه ۱۵ خرداد.



اول بگم که من عضو بهزیستی هستم...
حدود دو هفته قبل مددکار بهزیستی با من تماس گرفت گفت شما چند روز دیگه قراره از طرف بهزیستی برای صدا و سیما بیان خونه تون ازتون مصاحبه بگیرن و احتمالا تو تلویزیون پخش میشه.
من در اون لحظه چشمام چهارتا شدن و قلبمم قاطی کرده بود که تند بزنه یا اصلا نزنه،با زبان گرفته بهش گفتم: واسه چی میخوان مصاحبه بگیرن؟!
گفت: چون با وجود معلولیتی که داری و از خونه اصلا قادر نیستی بری بیرون،اما با چنین شرایطی تونستی کار با سیستم رو یاد بگیری و یه درآمد کوچیک برای خودت دست پا کنی و ... به این دلایل ما با بهزیستی صحبت کردیم قرار شد برای مصاحبه بیان خونه تون.

از اون لحظه به بعد من حال عجیبی داشتم،همیشه هم نگران این بودم که چطور باید جلوی دوربین صحبت کنم.
خلاصه روزها گذشت تا به شنبه ۱۵ خرداد رسیدیم،روزی که فرداش قرار بود بیان ازم مصاحبه بگیرن.
و چون من دارم از نهضت مدرک تحصیلی میگرم،همزمان در صبح همون روز امتحان داشتم.
اینم بگم ما در گردهمایی که رفته بودیم(همونی که خاطره اش رو نوشتم) متوجه شدم که قراره دوتا فیلمبردار بیان و ازم مصاحبه بگیرن،یکی فقط برای بهزیستی و یکی هم از طرف بهزیستی برای صدا و سیما.

شنبه دیگه من استرس و اضطراب و هر حال منفی که بود داشتم.حالا شبه قبلش با دوستان مجازی تا اذان صبح داشتیم در مورد همین موضوع صحبت میکردیم.من هی از نگرانی‌هام از مصاحبه میگفتم،اوناهم فقط منو راهنمایی میکردن که چیزی نیست،تو فقط خودت باش و راحت صحبت کن.
دم ظهر هم مددکارم باهام تماس گرفت و آخرین نکته‌ها رو بهم گوشزد کرد،که بهتره چه چیزایی رو جلوی دوربین بگم.منم فقط میگفتم باشه؛همینو میگم؛آره حتما...فقط حرفاشو تایید میکردم.حواسم اصلا بهش نبود.از بس فکرم فقط به روز مصاحبه بود.(الآن اگه این خاطره ام رو بخونه کارم ساخته ست!).
غروبش هم خواهرم زنگ زد باهام صحبت کرد و کلی راهنماییم کرد که چطور صحبت کنم و چی بگم.
خلاصه هرکسی یجور میخواست کمکم کنه که بهترین صحبت‌ها رو کنم و خوب خودمو نشون بدم.

اون شب هم خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم زودتر بخوابم،فرداش هم باید ۸ صبح بیدار میشدم چون راس ساعت ۹ امتحان داشتم.
بخاطر همین برای اولین بار با اینکه بچه‌های گروه درحال گپ بودن من ناچارا شب خوش گفتم و خوابیدم.

این خاطره ادامه دارد ... بدرود.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۳
میثم ر...ی
۲۴
خرداد ۹۵
سلام دوستان همیشه همراه





همونطور که از اسم خاطره ام مشخصه،آخرین روز یعنی هفتمین روزی هست که مهمان خواهرم اینا هستیم.بهتره از صبحش شروع کنم،صبح روز جمعه ۱۴خرداد.


اون روز من به دلیل اینکه شب قبلش خیلی دیر خوابیدم،صبح یا دقیقتر بگم دم ظهر حدود ساعت یازده بود که بیدار شدم،نمیدونم چرا انقدر خوابم میومد!
روز قبل تو گردهمایی آقای خانی میگفت کمتر بخوابین و فعالیت تون رو بیشتر کنین؛میگفت هر فردی اگه هشت ساعت در روز بخوابه،در ۷۵سال عمرش ۲۵سال خواب بوده.
من با این اوضاع خوابم نصف عمرم در خواب میگذره.
بلند شدم صبحونه خوردم.همه میگفتن دیگه چرا داری صبحونه میخوری؟واستا نیم ساعت دیگه موقع نهار میشه.
اما من بیخیال حرفاشون شدم و به صبحونه خوردنم ادامه دادم.من تا صبحونه نخورم نمیشه،اونجوری معدم قاطی میکنه.

طولی نکشید که موقع نهار شد،سفره رو پهن کردن غذا ریختن.نهار لوبیا پلو داشتیم،من خیلی لوبیا پلو دوست دارم.اونم با لوبیایی که تازه خواهرم از باغ چیده بود.وقتی که پلو رو دیدم معلوم بود عالی شده.
همینکه اولین قاشق غذا رو گذاشتم دهنم؛خوارزادم از کلمن داشت آب میریخت،یهو پایه ی کلمن خم شد و همه‌ی آب یخش ریخت تو بشقابمو روی من!یک لحظه احساس کردم تا زانو رفتم تو فریزر!یعنی کاملا یخ کردم.
هنوز پلویی رو که گذاشته بودم دهنم از گلوم پایین نرفته بود.
چند دقیقه ای صبر کردیم تا آب ریخته شده رو خشک کنن.
دیگه بعدش اشتهام کاملا بسته شد،اما پلو ام رو خوردم.
ساعت چهار بعدازظهر بود که راه افتادیم به سمت خونه‌ی خودمون.هفت روز مهمانی به پایان رسید.
خواهرم ما رو میرسوند خونه،البته قبلش رفتیم لباس فروشی یه پیراهن آستین کوتاه خریدم.
مثلا اولش من فقط رفته بودم بودم لباس بگیرم،من پیراهنمو در عرض دو سه دقیقه انتخاب کردم،حالا گرمای خورشیدم خیلی شدیده،نورشم دقیقا میخوره تو چشمم،بیشتر از نیم ساعت تو ماشین منتظر موندم.خلاصه خواهرم اینا از خرید لباس دل کندن و اومدن،ماهم راه افتادیم.

بگذریم از اینکه موقع برگشت خواهرم میخواست از یه بریدگی دور بزنه یهو یه ماشین اومد،نزدیک بود از بقل بزنه به ماشین ما،دقیقا همونجایی که خواهرزادم نشسته بود؛خداروشکر به موقع ترمز زد.
به هر ترتیب ما رسیدیم خونه،دو ساعتی هم خواهرم موند تا به مامانم کمک کنه برای تمیز و جارو کردن منزل،بعدش رفت خونه.
منم بعد پنج روز مرخصی کارم رو انجام دادم.
دیگه بعد کارم ساعت از ۹ گذشته بود،سریع رفتم سراغ فضای مجازی و گروهی که توش عضو هستم،از وقتی که خونه نبودم بخاطر بی نتی اصلا نتونسم با بچه‌ها گپ بزنم،دلم حسابی براشون لک زده بود.
رفتم اعلام حضور کردم اما فقط دوتا اعضاء فعال بودن واسه همین گپ مون به درازا نکشید.
وقتی دیدم گروه خلوته اومدم بیرون.شام آماده شد و بعد شام موقع خواب مثل هرشب اول یه سر به گروه زدم،اینبار بچه‌ها بودن و شروع کردیم به گپ زدن.خیلی خوب بود،چون چند شب بود که گروه نرفته بودم بخاطر همین حرف واسه گفتن زیاد داشتم.
تا حدود ساعت ۲ بامداد باهم گپ زدیم بعدشم منو یکی از بچه‌ها رفتیم pv،ساعت از سه و نیم گذشته بود که دوستم گفت میخوام بخوابم!
اون شب انرژیم واسه صحبت زیاد بود خسته نمیشد.خلاصه شب خوش گفتیم و منم گوشی رو گذاشتم کنار.همینجور که سعی میکردم بخوابم دیدم یه صدایی از بلندگو مسجد میاد،فکرکردم اشتباهی مسجدو روشن کردن،یهو صدای اذان اومد.فهمیدم نه راستی راستی موقع اذان شدو من هنوز بیدارم!.

اینم خاطرهٔ هفت روز از زندگیم.
امیدوارم همه روز هاش رو خونده باشین و خسته نشده باشین
.

بدرود.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۵
میثم ر...ی
۲۳
خرداد ۹۵

سلام دوستان عزیز




بالاخره روز پنجشنبه ۱۳ خرداد فرا رسید،همون روزی که قراره با دوستان یه دور همی خوب و شاد داشته باشیم.که من بیشتر از ۱٠روز که انتظار این روز رو می‌کشیدم چون کمتر پیش میاد با دوستان دور هم جمع بشیم.


قرار بود همگی ساعت پنج عصر در یه فضای سبز که قبلا پیشبینی شده بود حاظر باشیم.
بخاطر تأخیر بعضی از دوستان ماهم مجبور شدیم دیرتر راه بی‌افتیم.
ساعت پنج به من خبر رسید که یه سری بچه‌ها که از یه مسیر دیگه میخواستن بیان راه افتادن.منم که نیم ساعتی بود آماده و منتظر بودم رفتم تو ماشین نشستم تا خواهرو مامانمم بیان راه بی‌افتیم،همینکه داخل ماشین نشستم یه قطره بارون خورد به شیشه‌ی ماشین.
خلاصه خواهرم اینا اومدن راه افتادیم و همینطور قطرات بارون داشت شدید تر میشد.
یاد حرف دو روز قبل منو خواهرم افتادم که درمورد هوا و بارون داشتیم صحبت میکردیم:من میگفتم خدا کنه روز گردهمایی بارون نشه؛خواهرم به شوخی گفت خوبه تا پنجشنبه آفتابی باشه بعد دقیقا از ساعت پنج بارون شروع کنه به باریدن،منم گفتم نه بابا دیگه انقدر من بدشانس نیستم.بعد دوتایی خندیدیم و این بحثو اصلا جدی نگرفتیم.اما حرفای به ظاهر شوخی خواهرم داشت به واقعیت تبدیل میشد.هرچقدر ما جلوتر میرفتیم بارون هم داشت شدیدتر می بارید.


حالا منو خواهرمم همینجور باهم شوخی میکنیم و میگیم نکنه همینکه رسیدیم اونجا بهمون بگن بخاطر بارون گردهمایی کنسل شده،جمع کنیم بریم خونه!منم میگفتم و میخندیدم اما تو دلم آشوبی به پا بود،واقعا داشتم به بدشانسیم ایمان میآوردم.اما همینکه رسیدیم بارون قطع شد خداروشکر.وقتی رسیدیم زنگ زدم به یکی از بچه‌ها و آدرس دقیقی رو که اونجا مستقر شده بودن رو ازش گرفتم.
وقتی رسیدیم دیدم همه‌ی بچه‌ها جمع شدن و رو یه سکو نشستن.ما هم با برادرزادم که از یه مسیر دیگه اومده بود همزمان رسیدیم و به جمع دوستان اضافه شدیم،و با همه‌ی بچه‌ها سلام و احوال پرسی کردیم،دوستان هم مثل همیشه گرم صمیمی به ما خوشامد گفتن و همگی نشستیم(التبه چندتا بچه‌ها چون جا نبود مجبور شدم سرپا واستن).
همه‌ی بچه‌ها لطف کرده بودن کلی خوراکی آورده بودن.از میوه‌های فصل گرفته تا نون محلی و کلی تنقلات.


اینم قسمتی از خوراکی هایی که دوستان زحمت کشیدن


همینطور که داشتیم صحبت میکردم یه زمزمه‌هایی شنیدم که میگفتن یه دوست دیگه قرار به ما اضافه بشه.


چند دقیقه ای گذشتم دیدم یه آقای باکلاس اومده و داره با چند نفر از بچه‌ها صحبت میکنه(اینم بگم ماهم با کلاس هستیما اما اون یخورده باکلاس تر از ما بنظر می‌رسید).
خلاصه حرفاش که با اون دوستان تموم شد همه مونو روی سکو جا داد و به ما گفت همه برگردیم طرفش تا بهتر بتونیم به حرفاش توجه کنیم.
اونجا بود که من متوجه شدم که این آقا سخنران و میخواد برامون سخنرانی کنه.
ایشون از سن دوازده سالگیش شروع کرد برای ما تعریف کردن از زندگیش که چطور با درآمد کم تونسته الآن به این مقام و جایگاه شغلی برسه.میگفت با فروش ساندویچ نیمرو شروع کرده و کم کم به درآمد بیشتری رسیده و بعدش چندبار شغلش رو عوض کرده،با کلی سختی و تلاش الآن شده یکی از بهترین نمایندهای بیمه در ایران.
میون صحبتاش هم گفت حالا برای شما دوستان هم پیشنهاد کار دارم.
من بااین حرفش کلی ذوق کردم!همیشه هرجا صحبت از پیشنهاد کار میشه من خیلی خوشحال میشم اما بعدش متاسفانه هرکدوم به یه دلیلی اون کار جور نمیشه برام.
خلاصه این آقا یعنی آقای خانی همینجور به صحبتاش ادامه داد و درمورد کاری که قرار بود انجام بدیم توضیح میداد.حرفاش خیلی زیبا و وسوسه برانگیز بود و همه‌ی بچه‌ها تحت تاثیر قرار گرفته بودن(از جمله خودم)،و همه با دقت به حرفاش گوش میدادیم،هرکدوم از بچه‌ها هم کلی سوال ازش پرسیدن،که کارش چیه و چجوری باید این کارو انجام بدن و درآمدش چقدر و...
آقای خانی هم خیلی با حوصله به همه‌ی سوالهامون جواب میداد و خیلی هم تشویق مون کرد که حتما این کارو جدی بگیریم و دنبال کنیم تا به موفقیت برسیم چون هم درآمدش خوبه و هم یه کار خیره و به دیگران میتونیم کمک کنیم.

سرتون رو درد نیارم،آقای خانی بیشتر از دو ساعت برای ما صحبت کرد.
جالب اینجاست در طول صحبتش همه بادقت داشتیم به حرفاش گوش میدادیم،وقتی هم که داشت میرفت چندتا از بچه‌ها دورش جمع شدن و کلی سوال ازش پرسیدن،اما همینکه رفت همه صدای اعتراض مون بلند شد که چرا این آقا انقدر صحبتش طول کشید و نذاشت ما به دور همی مون برسیم.
مثل اینکه آقای خانی با هماهنگی یکی از دوستان اومده بود تا برامون صحبت کنه اما همین دوست مونم نمیدونست که دو ساعت صحبتای این آقا طول میکشه.


به هر ترتیب این گردهمایی مونم به این شکل به پایان رسید.
کلا دور همی خوبی و مفیدی بود؛هم دوستان همدیگه رو دیدیم و دیداری تازه شد،و هم با گوش دادن صحبتای آقای خانی که قسمت اول صحبتاش در مورد انگیزه و تلاش برای موفقیت در زندگی،و بعدش هم پیشنهاد کاری که دادن باعث شد تا ما تلاش مونو بیشتر از قبل برای موفقیت کنیم و یه امید کوچولو هم برای فراهم شدن یه شغل خوب پیدا کنیم.
مثل همیشه هم آخر گردهمایی چندتا عکس گرفتیم که به یادگار بمونه.
واقعا هم این روز با اینکه فقط داشتیم به سخنرانی گوش میدادیم اما روز جالبی بود و میتونه یک روز خاطره انگیز برامون باشه.

ساعت حدوداً هشت و نیم بود وسیله‌ها رو جمع کردیم و همه دوستان باهم خداحافظی کردیم و هرکی رفت پیِ زندگی خودش.
اما نشد ما همون موقع راه بی‌افتیم،خواهرزادهام گیر دادن که باید بریم قسمت شهربازی پارک تا یه کم اونجا بازی کنیم.
خواهرمم مجبور شد ببرتشون.به همین دلیل منو مامانم نیم ساعتی تو ماشین منتظر موندیم تا بیان.
ساعت حدود ۹شب بود که از پارک حرکت کردیم به سمت خونه‌ی خواهرم اینا.
رسیدیم خونه نشستیم و درمورد اتفاقات اون روز باهم تبادل نظر کردیم،و همه‌ی ماجرا رو برای شورخواهرم تعریف کردیم.وقتی که به قسمتش کارش رسیدیم،شوهرخواهرم سریع گفت این وعد و وعید ها همش الکیه و دلخوش کنکه،خیلیا رفتن سر همچین کارا و به جایی نرسیدن و پشیمون شدن.با این حرفش هرچی شوق و ذوق برای کار داشتیم پرید.

خلاصه امروز هم با تمام ماجراهاش به پایان رسید و یک خاطرهٔ خوب در یک روز ابری برام بجا موند
.

امیدوارم سرتون رو درد نیاورده باشم.....بدرود.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۹
میثم ر...ی
۲۲
خرداد ۹۵

یه سلام خاص به دوستان خاص




این بار چون ماجرای خاصی پیش نیومد،خاطرهٔ دو روزم رو تو یه متن مینویسم.
روزهای یازدهم و دوازدهم خرداد.


امروز هم مثل روز گذشته خواهرم رفت مزرعه.من و مامانم و بچه‌های خواهرم خونه بودیم،البته شوهر خواهرمم میرفت و میومد.
هوا هم مثل اینکه بازیش گرفته بود.صبح تا بعدازظهر آفتابی و گرم،عصر یهو ابر ها جمع شدن و نم نم بارون شروع کرد به باریدن.البته زیاد طول نکشید و زود قطع شد فقط تونست هوا رو کمی خنک کنه.
شب شد و همه آماده شدیم که بخوابیم،منم منتظر بودم همه بخوابن تا من با خیال راحت تمرکز کنم و بتونم خاطره ام رو بنویسم.
ساعت از ۱ گذشته بود،من سرگرم خاطره نویسی بودم که یهو یه صدایی از قفس قرقاول ها اومد.شوهر خواهرم خیلی سریع از خواب بیدار شد رفت حیاط تا یه نگاهی بندازه ببینه چه خبر شده؛خواهرمم ترسید از خواب پرید رفت بیرون.وقتی علت رو از شوهرش جویا شد گفت هیچی نبود گربه خواست بگیرتشون نتونست.
خلاصه بعد ساعت۲ خوابیدم.

صبح چهارشنبه از خواب بیدار شدم اولین کاری که انجام دادم رفتم گوشیمو زدم به شارژ چون شبش باطری به ته کشیده بود و از ترس اینکه برق دوباره مثل اون روز قطع نشه قبل هرکار یاد گوشیم افتادم.
بعدازظهر هم والیبال ایران و ژاپن پخش میشد،من چون شب فبلش دیر خوابیده بودم بعدازظهر خیلی خوابم میومد از اونطرف هم والیبال داشت نمیدونستم چیکار کنم.دیدم خواب لذتش بیشتره و قید والیبالو زدم،اما نمیدونم چرا بااینکه خیلی خوابم میومد نمیدونستم راحت بخوابم،مدام تو خواب و بیداری بودم.آخرش دیدم نه مثل اینکه نمیشه خوابید دیگه دست از خواب کشیدمو از ست دوم به والیبال رسیدم.
پنجشنبه هم یه دور همی دوستانه داریم تو یکی از پارکهای شهرستان مون.خیلی خوبه،خیلی من این دور همی هارو دوست دارم.البته ما به این دور همی ها میگیم گردهمایی.
احتمالا هم اگه همه چیز جور باشه و منم حسم خوب باشه و استرسی هم نباشه،یه ماجرایی رو که چند وقتی هست تو ذهنمه میخوام تو این گردهمایی تعریف کنم.

الآنم که دارم این چند خط آخر خاطرمو مینویسم ساعت از ۲بامداد گذشته و من گیج خوابم.البته بازم بگم: این موقع نوشتنمه اما وقتی که متن رو میزارم وبلاگم حدود 10 روز گذشته چون اینجایی که من هستم به اینترنت پر سرعت دسترسی ندارم.
تا با گوشی خوابم نبرده بهتره زودتر دست از نوشتن بردارم.

ممنون اگه خاطره ام رو خوندین،اگرم نخوندین فدای سرتون من خاطره زیاد دارم بعدیارو بخونین.

بدرود.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۲
میثم ر...ی
۲۱
خرداد ۹۵

یک سلام بهاری به شما دوستان عزیز


این خاطره که میخونین برای روز دوشنبه دهم خرداد هستش.


همونطور که از اسم خاطره ام مشخصه ما هنوز ماشک خونه‌ی خواهرم اینا هستیم.هوا هم داره گرمتر میشه.


با اینکه این دهستان با دهستان ما فاصله‌ی چندانی نداره،نمیدونم چرا اینجا خیلی گرمتره!.
صبح دوشنبه خواهرم به علت کار کشاورزی که دارن رفت سر مزرعه‌ی برنج برای کار وجین کردن.من و مامانم خونه موندیم با دوتا خواهر زاده هام.
منم که از بیکاری نمیدونستم چیکار کنم،حوصلم سررفته بود باز.خواستم یه کم با گوشی خودمو سرگرم کنم دیدم گوشیم باطری خالی کرده،رفتم بزنم به شارژ دیدم برق محله قطع شده!بدشانسی پشت بدشانسی.
تو این هوای گرم و قطعی برق و گوشی بدون شارژ و پنکهٔ خاموش...دیگه آدم نمیدونه چیکارکنه.
به قول یه دوستی نباید بگیم بدشانسیم،باید ببینیم چه مصلحتی توش هست.
یکی دو ساعت که از قطعی برق گذشت آب هم قطع شد.
گوشی منم همینطور بی شارژ مونده بود،داشت نفس های آخرشو میکشید.بعدازظهر بود که یهو برق اومد،منم گوشیمو زدم به برق و گرفتم خوابیدم.

دوشنبه‌ها هم طبق روال هرهفته نود داشت،منم گوش به زنگ بودم که موقع قرعه کشی بشه تا شاید اسم من در بیاد؛آخه خلاصه یه بار تونسته بودم نتیجه‌ی فوتبال رو درست پیش بینی کنم(استقلال و ذوب آهن،جام حذفی).
بالاخره قرعه کشی کردن و باز اسم من در نیومد.

ممنون دوستان که با من همراه بودین....بدرود.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۴۹
میثم ر...ی
۲۰
خرداد ۹۵

سلام عزیزان


یکشنبه ۹ خرداد و ما دومین روزی که اومدیم خونهٔ خواهرم اینا.


شب یکشنبه چون من دیر خوابیده بودم با خودم تصمیم گرفته بودم صبح تا ساعت یازده بخوابم اما مثل اینکه جام تغییر کرده بود نتونستم راحت بخوابم.
صبحش خواهر بزرگم که از قزوین اومده بود میخواست برگرده به سمت خونه شون،ساعت از ۹ گذشته بود که خواهرم آماده شد حرکت کنه،منم تو خواب و بیداری بودم وقتی متوجه شدم داره میره چشمامو بزور باز کردم باهاش خداحافظی کردم بعدش هرچقدر سعی کردم بازم بخوابم نتونستم.خیلی دلم واسه خودم سوخت،فقط شیش ساعت خوابیدم اونم به سختی.
وقتی دیدم نمیتونم بخوابم بلند شدم و صبحونه خوردم
کار خاصی هم که نبود انجام بدم،نت هم که الحمدالله این سمت ها اصلا سرعت نداره.
عصری شد و به پیشنهاد خواهرم رفتیم روی ایوون نشستیم.
خواهرم از درختشون آلوچه چیده بود.آورد آلوچه ها رو با گوشت کوب شکوند بهش نعنا ساییده زد و خوردیم.
ما به این مدل میگیم "خَلی دیشکَن".
خَلی یعنی آلوچه،دیشکَن یعنی شکسته؛یعنی آلوچه شکسته.
نمیدونم با این توضیحاتم تونستم شما رو متوجه عرایضم کنم یا نه.
خواستین سوال کنین،من تو نظرات توضیح بیشتری میدم.
همینطور که روی ایوون نشسته بودیم داشتیم باهم صحبت میکردیم من حوصلم داشت سر میرفت احساس کمبود یچیزی رو داشتم،یخورده که دقت کردم فهمیدم چون نت ندارم حوصلم سررفته،واااای این نت و دنیای مجازی چیکار کرده با ماها! اونجا بود متوجه شدم که میگن بدترین اعتیاد میتونه وابستگی به اینترنت و دنیای مجازی باشه،کاملا درسته.

ساعت ۹ شبم یه فوتبال مهم جام حذفی بین استقلال و ذوب آهن شروع میشد،برای من که زیاد فرقی نمیکرد نتیجش چی بشه فقط چون گل محمدی پرسپولپسی بود،تیم مقابلم استقلال،دوست داشتم ذوب آهن برنده بشه.البته نتیجهٔ ۹٠دقیقه دوست داشتم ۱-۱ مساوی بشه چون تو برنامه نود این نتیجه رو پیش بینی کرده بودم.
بالاخره بازی شروع شد و همونطور که من میخواستم در ۹٠دقیقه نتیجه‌ی دلخواه من  بدست اومد،بعدشم که بازی به زمان اضافه و به لحظات حساس و نفسگیر پنالتی ها کشیده شد،و آخرم ذوب آهن در ضربات پنالتی ۴-۵ پیروز بازی شد و برای دومین سال متوالی به قهرمانی جام حذفی رسید.
منم بعد بازی تلوزیون رو خاموش کردم و دیگه جشن اهدای جام رو ندیدم چون باز خانواده حساس شده بودن،میگفتن سر و صدای تلویزیون نمیزاره ما بخوابیم زودتر خاموشش کن.
اما تا ساعت دو بیدار موندم ادامهٔ خاطرهٔ روز شنبه رو نوشتم.

اینم از خاطرات من در دومین روزی که اومدیم خونه‌ی خواهرم اینا.

بدرود.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۳۰
میثم ر...ی