زندگی

بالاخره رفتیم خونه‌ی همسایه

دوشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۷ ق.ظ
زندگی


چند روزی هست که خواهر بزرگم اینا اومدن شمال.
تو این روزام من سعی کردم یخورده از کار با لپ تاپ کم کنم و بیشتر با خواهر و خواهرزاده اینام باشم.
عصر شنبه منو خواهرم و خواهرزادم به همراه مامانم که دیرتر به ما پیوست خواستیم بریم خونه‌ی همسایه‌مون.

من همیشه از درخت‌های میوه اش
🌳 و گل‌های رنگارنگش💐 و حیاط دل بازش 😇 تعریف زیاد شنیده بودم؛خیلی دوست داشتم یبار از نزدیک ببینم چجوریاست.به همین دلیل اون روز تصمیم گرفتیم بریم خونه‌شون.
میونه‌ی راه بودیم،دیدیم آقای همسایه از کنار جاده مشغول بریدن علف برای گاو هاشه.

رسیدیم بهش بعداز سلام و خسته نباشید،از آقای همسایه شنیدیم که خانومش خونه نیست و بخاطر فوت خاله اش رفته مراسم
😕.ماهم چون به هدف اصلی مون نرسیده بودیم،راه مستقیم جاده رو ادامه دادیم و قدم زنان رفتیم و به طبیعت دور اطراف مون نگاهی انداختیم تا حداقل اون روز و بی هوده تموم نکرده باشیم.

دیروز صبح که بیدار شدم دیدم باز حرف از خونه‌ی همسایه‌ست.گفتم مگه باز قرار بریم خونه‌شون؟
😐  مامانم اینا گفتن آره دیروز که نشد،امروز باید بریم. ساعت دوربرای ۱۲ آماده شدیم که بریم.همینکه من رو ویلچر نشستم و به پله رسیدم،داداش بزرگمم اومد.(قرار بود داداشم بیاد ارتفاع صندلی ویلچرمو کم کنه) درست وقتی اومد که ما میخواستیم بریم.😟

چاره ای نبود و من باید پیاده میشدم.خواهرم اینا خواستم منتظرم بمونن تا بعد درست شدن ویلچر باهم راه بیفتیم اما به اصرار من زودتر رفتن و قرار شد بعدا من بهشون بپیوندم.🙂👋


داداشم مشغول شد خواهرزاده‌هامم بهش کمک میکردن و گاهی اوقات مشورت میدادن.با کلی سعی و تلاش موفق شد به نقطه‌ای که میشه ازونجا ارتفاع رو کم کرد برسه اما وقتی دید، متوجه شد به دوتا آچر آلن احتیاج داره اما با خودش فقط یه آچار آلن آورده بود.پس بیخیال کم کردن ارتفاع شد.😒


بعدش با صحبت‌های خواهرزاده‌هام تصمیم گرفت جای پای ویلچرو ببره بالا،اما وقتی برد بالا متوجه شد که گلگیر بسته نمیشه!و بازهم پیچ‌ها رو باز کردو بست جای اولش
🙄 .خلاصه تمام سعی تلاش‌ها هیچ ثمره ای نداشت و فقط باعث شد من ساعت دوازده و نیم تو ذل آفتاب برم خونه‌ی همسایه‌مون.😥

خواهرزادمم همرام اومد.رفتیم رسیدیم به در خونه‌شون و بعداز در زدن مامانم درو باز کرد.همه تو حیاط بودن و داشتن صحبت میکردن.ماهم رفتیم تو سلام و احوال پرسی.فقط خانم همسایه خونه بود.
چندتا درخت میوه داشتن:هلو
🍑،سیب چند نوع🍏 🍎،انجیر و ... یه طرف حیاطم گل و گیاه بود،اما متاسفانه گل‌هاش گل نداده بودن.یه دیگه حیاط یه قفس درست کرده بودن برای نگه داری مرغ و خروس ها.🐔

خوب بود.اما قدر تصوراتم نبود،من خیلی قشنگتر از این تصور میکردم.حدودا نیم ساعت موندیم و یه مشما میوه هم سوغات آوردیم خونه.
و خواهرم اینا بعدازظهر رفتن خونه‌ی پدرشوهرش.

نظرات  (۶)

۰۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۳۲ حصار آسمان
خب دیگه گاهی اوقات ذهن از خود واقعیت هم بهتر پردازش تصویر رو انجام میده. وقتی توی ذهنت یه چیزی رو مجسم کردی، مغز فکر میکنه واقعا دیدیش!
واسه همینه وقتی با واقعیش روبرو میشی، انگار فرو میری توی حاله ای از ابهامات!
پاسخ:
بله من همیشه تصوارتم خیلی باحاله
همه چیزو خیلی قشنگ مجسم میکنه.
اما هیچ‌وقت نشد اون چیزی که تو ذهنم بود و حالم گرفته شد :|
سلام
تشکر

ایام عید سعید فطر بر شما هم مبارک باشه و بر جمیع خانواده

ان شاءالله که شما هم مشمول غفران و رحمت الهی قرار گرفته باشید.
التماس دعا
پاسخ:
سلام

سپاس فراوان

چشم...محتاجیم به دعا
۰۶ تیر ۹۶ ، ۱۴:۰۸ حصار آسمان
آدم چیزایی که نمیبینه و مشتاق دیدنشون هست رو خیلی زیباتر از حد واقعی تصور میکنه.
همیشه هم همینطور بوده. البته استثنا هم هست.

پاسخ:
بله دقیقا فرسنگها از تصوراتم فاصله داشت
البته تصوراتم از گفتهایی که شنیدم شکل گرفت :|
عکس خیلی قشنگه

این تنظیم ارتفاع مثل ماجرا های پت و مت شد
پاسخ:
نگاهتون زیباست

خخخخخخخخ
۰۵ تیر ۹۶ ، ۱۲:۳۲ علیـ ــر ضــا
عالیـ... همیشه زیاد تصور نکن 😉🙂
پاسخ:
چشم حتما
۰۵ تیر ۹۶ ، ۱۱:۵۹ من الله التوفیق
اکثر مواقع تصورات بهتر از واقعیات هستش....
پاسخ:
بله،همیشه هم آخرش حال گیریه :|