زندگی

۰۵
آبان ۹۵

سلام به دوستان خوش ذوق خودم




دیروز یه روز متفاوتی بود برام.البته تو این یسال و خورده‌ای که گذشته روزای متفاوت و البته خوب کم نداشتم؛اما همیشه آخرش باید یجوری تموم شه که نزاره کاملا خوشحال باشم،و همیشه یه دل‌نگرانی هایی باید برام بمونه.

دیروز بعدازظهر مددکارم زنگ زد گفت یساعت دیگه ویلچر رو میارویم،فقط یه نفر باید خونه باشه برای کمک تا بیاریمش بالا.
وقتی گفت خیلی تعجب کردم! اصلا باورم نمیشد یروزه ویلچر رو از جعبش در بیارن و تحویل بدن.
منم سریع زنگ زدم به داداشم تا بیاد برای کمک.

اولش خیلی خوشحال بودم که بالاخره ویلچرم باز شد ولی بعدش نگران این بودم شاید نتونم راحت روش بشینم و حرکت کنم.
بعداز حدود دو ساعت خلاصه ویلچر رسید.آوردنش بالا و مددکارم شروع کرد به توضیح دادن در رابطه با طریقه ی استفاده ازش.
بعداز توضیحات گفتن که منم باید بشینم تا ببینم چطوره.

با کمک داداشم نشستم رو ویلچر.اولش یکم ترسیدم،کم مونده بود بیفتم پایین اما کم کم تونستم تعادلمو حفظ کنم،یکم ترسم ریخت.
چندبار تو اتاق چرخیدم و اینور اونور رفتم.اما خیلی زود خسته شدم و اومدم پایین!.

اینم از خاطره دیروزم؛سعی کردم مختصر و مفید بنویسم که وقتتون گرفته نشه.
برام دعا کنین تا بتونم راحت از ویلچرم استفاده کنم.
پیشاپیش از همه‌ی شما سپاس گذارم.

بدرود دوستای با وفا

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۰۵
میثم ر...ی

نظرات  (۲)

:)
چه قشنگه 0-0
پاسخ:
سپاس دوست عزیز
۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۵:۵۵ حامد عبدالهی
ایشالله چرخش برات بچرخه
ایشالله بهش نیازی نداشته باشی
پاسخ:
ممنون از شما
ایشاالله همیشه سلامت باشی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی