زندگی

طبقه بندی موضوعی

خاطره شب میلاد

پنجشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۵، ۰۷:۱۰ ب.ظ

سلام دوستان ، طاعات و عبادات قبول



خلاصه بعد از ۱۴روز ماهم یه شب افطاری دعوت شدیم.اونم چه افطاری ای،هم افطاری بود و هم مولودی.

دوشنبه ۳۱خرداد بود که قرار شد بریم خونه داییم.
داییم اینا هرسال شب میلاد امام حسن مولودی میگیرن و مردم رو دعوت میکنن.

عصری بود که داییم زنگ زد گفت احتمالا من غروب میام دنبالتون اگه نتونستم شما با آژانس بیاین.
منم کارایی که باید عصر انجام میدادمو سریع روبراه کردم.آماده شدم،لباس تازه همم پوشیدم منتظر بودیم که داییم میاد یا نه.دیگه دم غروب بود،ماهم میخواستیم به آژانس زنگ بزنیم که داییم زنگ زد گفت آماده شین من پنج دقیقه دیگه میام دنبالتون.خلاصه داییم قبل ساعت هشت اومد دنبالمون.وقتی که رسیدیم من مثل سالهای گذشته سرجای همیشگی یعنی رو ایوون نشستیم.هنوز زیاد شلوغ نشده بود و فقط فامیلا و آشنایان نزدیک بودن.با دختر دایی و پسر دایی هام سلام احوال پرسی کردم با بقیه آشنایانم همینطور.
یه نیم ساعتی نگذشته بود که یکی اومد به همه مون یه شماری ای داد(هرسال داییم اینا برای جذاب تر شدن جشن در آخر یه قرعکشی انجام میدن و به چند نفر جایزه میدن).
همینطور که زمان میگذشت به جمعیت افزوده میشد و همینطور داشت مهمون میومد.بعضی از خانم هاهم میومدن با مامانم احوال پرسی میکردن و همونجا می‌نشستن.
دور من کلی خانم جمع شده بود،منم که جایی نمیتونستم برم،مجور شدم همونجا بشینم.خیلی از اون خانم ها هم محلی مون هستن اما چون من زیاد نمیرم بیرون بیشتریارو نمیشناختم،واسه همین اصلا اونجا راحت نبودم.
از اولم من نمیخواستم برم با اصرار مامانم قبول کردم،البته ناگفته نماند خودمم دو دل بودم،نمیدونستم برم یا نه.

چند دقیقه ای به افطار مونده بود که مولودی خوانان اومدن.
وسایلشون رو خواستن آماده کنن،ماهم مجبور شدیم جابجا شیم.
همه رفتیم یه قسمت ایوون نشستیم،یه قسمت دیگه اش هم چندتا صندلی گذاشتن واسه مولودی خوانان.
جا واسه نشستن کم بود و خیلی سخت شده بود،منم که اصلا عادت ندارم تو همچین جای کمی بشینم.تو یه گلِه جا ۱٠ نفر نشسته بودیم تازه باید راه هم میذاشتیم واسه رفت و آمد بقیه!.
به هرترتیب یجوری جا گرفتیم و افطاری رو آوردن.من فقط سه لقمه خوردم،جاهای شلوغ چیزی نمیتونم بخورم،اصلا از گلوم پایین نمیره اما بقیه خوب استفاده کردن.
بعداز افطاری مولودی خوانان سیستم شونو تنظیم کردن تا کم کم شروع کنن به نواختن و جشن و سرور.
قبل از اینکه مولودی رو شروع کنن یکی آشناهامون یه سوال دینی پرسید،و گفت به چهار نفری که جواب درست رو بدن جایزه تعلق میگیره،علاوه بر این به هشت نفر هم از کسایی که شماره قرعکشی دارن به قید قرعه جایزه تعلق میگیره.
منم که اصلا از مسایل دینی هیچ اطلاعاتی ندارم،سریع گوشی رو برداشتم که پیام بدم به خواهرم تا از اون بپرسم اما دور برم خیلی شلوغ بود ممکن بود منو بینن متوجه بشن،اون وقت خیلی ضایع بود.
یه ساعتی گذشت،دیگه همه سرگرم کار خودشون بودن منم فرصت رو غنیمت شمردم و سریع پیام دادم به خواهرم اما متاسفانه سوال رو اشتباه براش فرستادم.
خواهرمم سریع جوابو برام فرستاد.منم رو یه کاغذی نوشتمو دادم به صاحبش که سوال پرسیده بود.
همین که جوابو دادم یهو یادم اومد،ای واااای اصلا من جوابو اشتباه دادم اما چه سود که کار از کار گذشته بود.
اونجا بود که مطمئن شدم آدم با تقلب به جایی نمیرسه،هرکسی خودش باید اطلاعات داشته باشه.
خلاصه مولودی هم تموم شد،خیلی جالب بود،خواننده هی به همه میگفت دست بزنین اما کسی توجه نمیکرد.
آسمون هم حال خوشی نداشت انگار،فقط رعد برق میزد،البته صدا نداشت فقط نور بود،شاید برای شب میلاد نور افشانی میکرد.
آخر مولودی نوبت به لحظات پر هیجانی قرعکشی رسید.
یکی یکی شماره ها از تنگ قرعکشی درمیومد من با ذوق به شمارم نگاه میکردم و با افسوس میدیدم واسه منو مامانم نیست.(حالا شماره مونو حفظ بودما اما بازم نگاه میکردم که مطمئن شم).
خلاصه قرعکشی هم تموم شد و شماره ی ما در نیومد.
بعدشم شام آوردن.
ساعت از یک بامداد گذشته بود که ما اومدیم خونه.


الانم که دارم این خاطره رو مینویسم ساعت از سه صبح گذشته.مامانم داره سحری آماده میکنه.
خیلی خستم چشمم داره بسته میشه.


بدرود.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۰۳
میثم ر...ی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی