زندگی

ملا نصرالدین زیر باران

سه شنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ب.ظ


روزی باران شدیدی می بارید. ملانصرالدین پنجره خانه را باز کرده بود و داشت بیرون را نگاه می کرد.در همین حین همسایه اش را دید که داشت به سرعت از کوچه می گذشت.
ملا داد زد: آهای فلانی! کجا با این عجله؟

همسایه جواب داد: مگر نمی بینی چه بارانی دارد می بارد؟
ملا گفت: مردک خجالت نمی کشی از رحمت الهی فرار می کنی؟
همسایه خجالت کشید و آرام آرام راه خانه را در پیش گرفت.

چند روزی گذشت و بر حسب اتفاق دوباره باران شروع به باریدن کرد و این دفعه همسایه ملا پنجره را باز کرده بود و داشت بیرون را تماشا می کرد که یکدفعه چشمش به ملا افتاد که قبایش را روی سر کشیده است و دارد به سمت خانه می دود.
فریاد زد: آهای ملا! مگر حرفت یادت رفته؟ تو چرا از رحمت خداوند فرار می کنی؟

 ملانصرالدین گفت: مرد حسابی، من دارم می دوم که کمتر نعمت خدا را زیر پایم لگد کنم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۲/۱۴
میثم ر...ی

نظرات  (۲)

متشکرممممم
پاسخ:
خواااااهش
۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۱۵ معصومه صادقی
چه قشنگ
ملا نصر الدین همیشه زیرک بودن در پاسخگویی
احسنت به ایشان
خخخ
پاسخ:
بله داستان هاش خیلی شیرین و پند آموزن