زندگی

خاطرات شیرین من

شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۴، ۰۱:۲۳ ق.ظ

  سلام دوستان عزیز

میخواستم به عنوان اولین مطلب وبلاگم یکی از روزای زندگیم رو براتون بنویسم امیدوارم به دردتون بخوره و خوشتون بیاد.
من هرروز صبح حدودا ساعت 9 از خواب بیدار میشم اما چون دیشب دیر خوابیده بودم امروز متاسفانه خواب موندم.
صبح که چشمم رو باز کردم مثل همیشه اول ساعت رو دیوار رو نگاه کردم دیدم 10دقیقه مونده به 10.با تعجب و ناراحتی گفتم وای دیر شد،و به مامانم گفتم چرا منو بیدار نکردی؟! اونم خیلی راحت گفت چی میشه میگه؟بگیر بخواب.تا نصف شب که با گوشیت داشتی بازی میکردی!.نمیدونم چرا من هر وقت دارم باگوشیم کار میکنم همه فکر میکنن دارم بازی میکنم!!!بگذریم.
خلاصه از جام بلند شدم و بعد از شستن دست و صورت،شروع کردم به خوردن صبحونه،باید زودتر صبحونه رو میخوردم چون دیر بیدار شده بودمو کلی از کارام عقب مونده بودم.
بعد از خوردن صبحونه رفتم نشستم پشت سیستم،چند روزی بود سرعتش کم شده بود و خیلی اذیتم میکرد.خواستم از برنامه هاش کم کنم.اول کل بازیا رو حذف کردم چون اصلا چند ماهی بود نگاه شونم نمیکردم الکی فقط جا پُر کرده بودن.
یکم که به سیستمم سرو سامون دادم دیدم ظهر شده و موقع نهار.مادر جان هم صدام میکرد که زودتر برم سر سفره تا غذا یخ نکرده.
نهارم جاتون
  خالی قیمه داشتیم.اینو گفتم که بدونین من از قیمه لپه هاشو دوست ندارم،اگه یگی مثل من دوست نداره میتونه نظرشو بزاره و بگه.
بعد نهار شد و موقع استراحت،آخ چه حالی میده بعد نهار آدم یه ساعت بخوابه اما چون من وقت ندارم نمیتونم بخوابم فقط کمی دراز میکشم با گوشی به کارام میرسم.
 دیگه تا شب اتفاق خاصی نیفتاد که ارزش گفتن داشته باشه،فقط وقت شما عزیزان گرفته میشه.
من معمولا زیاد تلویزیون نگاه نمیکنم،از ساعت  8 شب تازه تلویزیون ما روشن میشه،برنامه خاصی هم که نداره الحمدالله.تا ساعت 9 کانال اینور اونور میکنم و شام میخورم تا خلاصه یه فیلم شروع بشه.بعدشم یکم با تلگرام و اینجور برنامه ها وقتم رو میگذرونم.خدا پدرشون رو بیامرزه که این برنامه هارو ساختن وگرنه ما جوونا چیکار باید میکردیم تو خونه.
 امیدوارم از اولین وبلاگم خوشتون اومده باشه و پسندیدن باشین،اگر هم نقصی داشت به بزرگواری خودتون ببخشید.
سعی میکنم در متن های بعدی مطلب های شیرین و جزاب تر براتون بزارم.لطفا نظرهاتون رو برام بزارین.
 تا مطلب دیگه بدرود.

نظرات  (۱)

۱۱ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۱۹ حسین اسماعیلی
سلام برادر خسته نباشی
شرمنده پیامتو دیر دیدم رفته بود تو هرزنامه

خوشحال میشم هراز چندگاهی برامون پیام بزاری

دوست دار شما
یا بهتره بگم داداش شما

......................................
پاسخ:
سلام دوست عزیز
خواهش میکنم.
منم خوشحالم که دوستانی گلی مثل شما از وبلاگم دیدن میکنم.
سپاس از شما.