زندگی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هک رمز وای فای مجاز» ثبت شده است

سلام دوستان

اول از همه، آغاز سال 2017 میلادی و کریسمس رو با تأخیر تبریک میگم.


یه مدت خیلی روزام یکنواخت شده؛روزها عین هم تکرار میشن،امروز مثل دیروزه و دیروز مثل روز قبلش و همینطور روزهای قبل تر.
اما دیروز به جبران این یه مدتی که تکراری بود، یک روز پر ماجرا و پر رفت آمدی بوده!.


دیروز تا ظهر یه روز معمولی بوده،مثل روزای قبل من به تمرین فتوشاپ مشغول بودم.
موقع نهار بابام گفت خاله و شوهرشو (که قزوین زندگی میکنن) رو وقتی داشته میومده خونه دیده،و خالم به بابام گفته حتما یه سر میایم خونه‌تون.

بعداز نهار من مثل هرروز دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم اما حواسم جمع بود که یهو خالم اینا نیان،چون خالم همیشه بی خبر میاد برای سورپریز کردن.منم به خواب بعدازظهرم خیلی حساسم واسه همین یخورده نگران بودم که خالم اینا خیلی زود نیان.

باگوشی مشغول انجام کارم بودم؛خواستم زودتر کارو تموم کنم و بخوابم.
مامانم هم مشغول تمیز کردن حیاط بود.
کارمم تموم شد و خودمو آماده کردم تا بخوابم اما هرچقدر سعی کردم نتونستم بخوابم،هی اینور و اونور کردم اما نشد :|

یهو مامانم اومد بالا،دیدم داره آماده میشه بره بیرون.با تعجب پرسیدم کجا؟!گفت درد دندون داداشت خیلی زیاد شده میخوام باهاش برم دندون پزشکی دندونشو بکشه.
حالا دیگه نگرانی به تعجبم اضافه شده بود و پرسیدم بعد خاله اینا میان،من تک و تنها چیکار کنم؟ :| گفت اصلا نگران نباش خالت اینا دیر میان،ماهم زود برمیگردیم.

وقتی مامانم رفت سعی کردم آرامشمو حفظ کنم،به چیزای خوب فکر کنم تا شاید خوابم ببره.خلاصه تمرکز کردم و با کلی تلاش رسیدم به مرحله‌ی خواب و بیداری که یهو در باز شد و مامانم اومد تو.منم با چشم نیم باز پرسیدم چرا انقدر زود برگشتی؟گفت دکتر نبود ماهم مجبور بودیم برگردیم.

وقتی مامانم اومد دیگه خیالم راحت شد و خوابیدم.
زیاد از خوابم نگذشته بود که یه صدایی منو بیدار کرد!.بعله خالم اومده بود و عروسش...
دیگه باید بلند میشدم،مثل اینکه قسمت نبود بخوابم.

بعداز سلام و احوال پرسی،خاله مامانم شروع کردن به صحبت کردن،چند ماهی همدیگرو ندیده بودن.منم زیاد اهل صحبت نیستم،عروسه خالم هم قزوینیه زبون مارو متوجه نمیشه بنده خدا فقط نگاه میکرد به صحبت کردن خاله و مامانم.البته یه دختر کوچولو شیرین و با مزه هم داشت که با اون سرگرم بود.

بعداز گذشت حدودا نیم ساعت پسرخالم و پدرشم هم اومدن و جمع مون جور شد.منو پسر خالمم شروع کردیم به صحبت.چهار سال بود که خونه‌مون نیومده بود.
حرف از وای فای شد؛پسرخالم گفت رمزو نگو میخوام حک کنم.با این حرفش از تعجب شاخ هام داشت میزد بیرون!!!گفتم تو بسیجی هستی بعد حک میکنی؟؟؟گفت نه،این با اون حک ها فرق داره،من مجاز حک میکنم.تو اون لحظه بود که فهمیدم حک هم مجاز و غیر مجاز داریم :|

خلاصه ساعت از شش غروب گذشته بود که همگی رفتند.
منم بعداز خوردن چای و خوندن نماز شرع کردم به کار با لپ تاپ.
موقع شام شد و داداش بزرگم اومد خونه‌مون.
بعداز شام داداشم به دلیل درد دندونش یه قرص مسکن قوی هم خورد؛باخوردن قرص دردش کمتر شد و یاد قدیما کرد و چند خاطره برامون تعریف کرد و بعدش رفت خونه.

این هم از ماجرا یا بهتره بگم ماجراهای روزی که گذشت
.
امیدوارم بازم ازین ماجراها پیش بیاد تا من بتونم بیشتر خاطره بنویسم؛آخه خاطره نویسی رو خیلی دوست دارم.

پایان ۱:۲۷دقیقه بامداد دوشنبه ۱۳ام

بدرود.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۹
میثم ر...ی