زندگی

سلام دوستان همیشه همراه




امروز خاطره ای از خودم آماده نداشتم که براتون بزارم،واسه همین یه متن زیبا براتون گذاشتم که بی مناسبت با این روزهامون نیست.
امیدوارم بخونین و بپسندید.

برفها آب شده بود و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. کم‌کم اهالی دهکده می‌توانستند از خانه‌هایشان بیرون بیایند،

از گرمای خورشید بهاری و سبزی و طراوت گیاهان لذت برده و در مزارع به کشت و زرع بپردازند.

در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می‌کرد.

پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت می‌کند.

شیوانا ایستاد و حرفهای پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت: “اکنون که بهار است و این بچه‌ها درحال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار هستند، بهتر است روایت یخ و سرما را برای آنها نقل نکنی! خاطرات زمستان، خوب یا بد، مال زمستان است.

آنها را به بهار نیاور! با این حرف تو بچه‌ها نه تنها بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان هم بیشتر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد، قبل از آمدن یخبندان همه این بچه‌ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد. به جای صحبت از بدبختی‌های ایام سرما، به این بچه‌ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که هم اکنون اطرافشان است لذت ببرند. بگذار خاطره بهار در خاطر آنها ماندگار شود و برایشان آنقدر شیرین و جذاب بماند که در سردترین زمستان‌های آینده، امید به بهاری دلنواز، آنها را تسلیم نکند.”

پیرمرد اعتراض کرد و گفت: “اما زمستان سختی بود!”

شیوانا با لبخند گفت:
“ولی اکنون بهار است. آن زمستان سخت حق ندارد بهار را از ما بگیرد. تو با کشیدن خاطرات زمستان به بهار، داری بهار را نیز قربانی می کنی! زمستان را در فصل خودش رها کن” .


دوستای گلم خوشحال میشم با نظرهاتون منو راهنمایی کنید تا مطالب بهتر و خاطرهای بیشتری براتون بزارم.

با آرزوی موفقیت برای شما دوستان...بدرود.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۰۵
میثم ر...ی

سلام دوستان دوست داشتنی


                                                   

خواستم خاطره دیروز صبحمو براتون بنویسم.
دیروز صبح یکم زودتر از روزهای قبل بیدار شدم،یکم با سیستم کار داشتم و چون تازه وبلاگ ساختم،خواستم تکمیلش کنم.
کسی هم خونه نبود.اینو بگم که فقط منو بابا و مامانم باهم زندگی میکنیم،بقیه خواهر برادرام ازدواج کردن.
یکم سخت پسندم نمیتونم هر دختری رو به همسری بپزیرم.
البته خانوادم میگن الکی با این حرفا خودتو گول نزن،تو اگه بری هم خواستگاری هیچکی قبولت نمیکنه!.
بگذریم،اصلا نمیدونم چرا موضوع کشید اینوری!
داشتم میگفتم که پشت سیستم نشسته بودم و داشتم کارامو انجام میدادم،و تنهاهم بودم.
که یِهو یکی صدا زد،از صداش متوجه شدم که زن داییمه.
تعارفش کردم اومد بالا پرسید مامانت کجاست گفتم رفته بیرون.دیدم نشست،اونجا بود که من عزا گرفتم چون من زیاد حرف نمیزنم و بیشتر گوش میدم اما اینجا مجبور بودم منم حرف بزنم.
یکم که باهم احوال پرسی کردیم.از خواهر بردارم پرسید گفتم خوبن سلام دارن.
دیدم دیگه حرفی نمونده،منم از دختر دایی و پسر دایی هام پرسیدم و خلاصه از همه بچه‌هاشو نوه‌هاش پرسیدم،دیدم تازه نیم ساعت گذشته!
ای وای دیگه چی بگم؟!
هرچی حرف میزنیم این ساعت نمیگذره،مامانمم نمیاد.ای خدا!
دیگه مجبور شدم سیستم رو خاموش کنم فقط باهاش صحبت کنم.
فکرنکنین بچه‌ها من مهمان دوست ندارما،نه.من حرف واسه گفتن ندارم،بیشتر شنونده ی خوبی هستم.
سر تونو درد نیارم،زنداییم دو ساعتی خونه ما موند.دیگه دم ظهر بود.
زن داییم یه نگاهی به ساعت انداخت و گفت دیگه ظهر شده،باید برم.به مادرت بگو اومدم و نبودی.
منم کلی معذرت خواهی کردم و گفتم ببخشید دیگه انشالله دفع بعد بازم میاین جبران کنیم.
خلاصه زن داییم رفت و مامانم نیومد.
من خیلی بدشانسم.دو بار دیگه هم تنها بودم زن عموم اومده بود.
امیدوارم از مطلبم خوشتون اومده باشه.و برام نظر بزارین بگین همچین اتفاقی براتون افتاده یا نه.
زندگی تون شاد شاد...بدرود.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۲۲
میثم ر...ی

  سلام دوستان عزیز

میخواستم به عنوان اولین مطلب وبلاگم یکی از روزای زندگیم رو براتون بنویسم امیدوارم به دردتون بخوره و خوشتون بیاد.
من هرروز صبح حدودا ساعت 9 از خواب بیدار میشم اما چون دیشب دیر خوابیده بودم امروز متاسفانه خواب موندم.
صبح که چشمم رو باز کردم مثل همیشه اول ساعت رو دیوار رو نگاه کردم دیدم 10دقیقه مونده به 10.با تعجب و ناراحتی گفتم وای دیر شد،و به مامانم گفتم چرا منو بیدار نکردی؟! اونم خیلی راحت گفت چی میشه میگه؟بگیر بخواب.تا نصف شب که با گوشیت داشتی بازی میکردی!.نمیدونم چرا من هر وقت دارم باگوشیم کار میکنم همه فکر میکنن دارم بازی میکنم!!!بگذریم.
خلاصه از جام بلند شدم و بعد از شستن دست و صورت،شروع کردم به خوردن صبحونه،باید زودتر صبحونه رو میخوردم چون دیر بیدار شده بودمو کلی از کارام عقب مونده بودم.
بعد از خوردن صبحونه رفتم نشستم پشت سیستم،چند روزی بود سرعتش کم شده بود و خیلی اذیتم میکرد.خواستم از برنامه هاش کم کنم.اول کل بازیا رو حذف کردم چون اصلا چند ماهی بود نگاه شونم نمیکردم الکی فقط جا پُر کرده بودن.
یکم که به سیستمم سرو سامون دادم دیدم ظهر شده و موقع نهار.مادر جان هم صدام میکرد که زودتر برم سر سفره تا غذا یخ نکرده.
نهارم جاتون
  خالی قیمه داشتیم.اینو گفتم که بدونین من از قیمه لپه هاشو دوست ندارم،اگه یگی مثل من دوست نداره میتونه نظرشو بزاره و بگه.
بعد نهار شد و موقع استراحت،آخ چه حالی میده بعد نهار آدم یه ساعت بخوابه اما چون من وقت ندارم نمیتونم بخوابم فقط کمی دراز میکشم با گوشی به کارام میرسم.
 دیگه تا شب اتفاق خاصی نیفتاد که ارزش گفتن داشته باشه،فقط وقت شما عزیزان گرفته میشه.
من معمولا زیاد تلویزیون نگاه نمیکنم،از ساعت  8 شب تازه تلویزیون ما روشن میشه،برنامه خاصی هم که نداره الحمدالله.تا ساعت 9 کانال اینور اونور میکنم و شام میخورم تا خلاصه یه فیلم شروع بشه.بعدشم یکم با تلگرام و اینجور برنامه ها وقتم رو میگذرونم.خدا پدرشون رو بیامرزه که این برنامه هارو ساختن وگرنه ما جوونا چیکار باید میکردیم تو خونه.
 امیدوارم از اولین وبلاگم خوشتون اومده باشه و پسندیدن باشین،اگر هم نقصی داشت به بزرگواری خودتون ببخشید.
سعی میکنم در متن های بعدی مطلب های شیرین و جزاب تر براتون بزارم.لطفا نظرهاتون رو برام بزارین.
 تا مطلب دیگه بدرود.
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۲۳
میثم ر...ی