زندگی

خاطرات خونه‌ی خواهر کوچیکه(بخش ششم)

پنجشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ق.ظ
زندگی

چند وقتی بود که با خواهر کوچیکم اینا تصمیم گرفته بودیم بریم بیرون اما فرصتش پیش نمیومد.تا اینکه چهارشنبه هفته‌ی گذشته ۲۸تیر،خواهر بزرگم اینا اومدن شمال.ماهم برنامه‌ریزی کردیم پنجشنبه دست جمعی بریم بیرون.اما دقیقا مشخص نبود به کدوم نقطه گیلان قراره سفر کنیم.

صبح پنجشنبه من ساعت ۸ بیدار شدم
📅.چند روزی بود که سیستم خوابم بهم ریخته بود؛اون روز هم بیرون رفتنمون روی خوابم تاثیر گذاشته بود و سخت میتونستم بخوابم😞. حدوداً ساعت ۹ خواهر بزرگم اینا از خونه‌ی پدرشوهرش اومدن خونه‌ی خواهر کوچیکم.منم بلند شدم تا آماده شم برای رفتن.

خلاصه همه آماده شدیم و در آخرین لحظه مشخص شد که میخوایم کجا بریم.تصمیم بر این شد که بریم آبشار لونک
🌊،بعداز شهرستان‌های سیاهکل و دیلمان در استان گیلان.
وسیله‌ها رو جمع کردیم و راه افتادیم.هوا حسابی گرم بود.نور خورشید مستقیما میتابید رومون
☀️،کم نذاشت برامون.

رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به کوه پایه‌ها
⛰ که در کنارش یه جاده با پیچ‌های تقریباً تند بود.از مسیر جاده به بالای کوه میرسیدیم.همینطور که این مسیر رو جلوتر میرفتم دو طرف جاده پر از درخت بود🛣 ،و شاخه هاش به هم رسیده بودن و یک سقف سبز رنگ بالای سرمون شکل گرفته بود.فضای مسیر خیلی زیبا و لذت بخش بود😇،توصیف کردنی نیست.

بعداز کلی حرکت در این مسیر و دقت برای یجای مناسب برای اتراق،با مشورت یه نقطه مناسب یافت شد.اما برای رسیدن به اون نقطه باید از یه سرپایینی عبور می‌کردیم. خوشبختانه خواهرزادم بود و با کمکش،من رفتم و به بقیه پیوستم.

وقتی که چشمم به دور اطراف خورد دیدم به به چه منظره قشنگی رو انتخاب کردن.یه سطح ساف برای نشستن،جلومون یه رودخونه با آب روان و سنگ‌ها و تخته سنگ‌های که زیبایی رودخونه رو چندبرابر کرده بود.دور اطرامون درخت‌های بزرگ و فضای سرسبز...خلاصه همگی یه منظرهٔ رویایی رو تشکیل داده بودن.😍


بعداز اینکه بساط مون رو پهن کردیم.خانم‌ها مشغول آماده کردن غذا بودن و آقایون به دنبال چوب خشک تا آتیش روشن کنند
🔥 برای پختن غذا.
شوهرخواهر کوچیکمم که بشدت مخالف اینکه در طبیعت زباله‌ای ریخته بشه،همزمان به همراه جمع‌آوری چوب خشک،زباله‌های خشکم جمع میکرد.

بچه‌هام بعضیا میرفتن تو رودخونه،بعضیا میرفتن بالای درخت.این وسط اون یکی شوهرخواهرم که عاشق آب و آبتنیه،نتونست مقاومت کنه و رفت تا یه تنی به آب بزنه
🏊.آب رودخونه هم که از چشمه سرازیر میشد فوق‌العاده سرد بود.اولش به سختی تا زانو رفت تو آب اما بعد چند ثانیه بعد یهو با سر غوطه ور شد توی آب تا بدنش راهتتر به سرمای آب عادت کنه.

بعداز نهار هرکسی که خسته بود دراز کشیدیم و خانم‌ها با بچه‌ها رفتن کمی جلوتر از آبشاری که معروف به آبشار لونک هست دیدن کنن.وقتی که برگشتن بلال ها رو به آتیش کشیدیم
🌽.چندتا پسر بچه‌هم گاهی اوقات میومدن تا نون های محلی شون رو به ما قالب کنن🍪؛سر آخر دوتا ازشون خریدیم تا زحماتشون بی نتیجه نمونه.

حدود ساعت۶ عصر با اصرار شوهرخواهرم مجبور شدیم که برگردیم.وگرنه تو این فضای سرسبز،کنار رودخونه با صدای لذت بخش جاری شدن آب؛زیر سایه درخت... کی دلش میاد رها کنه این محیط رو. بهتر از اینم مگه هست!.اما چیکار میشه کرد.باید دل میکندیم ازین عشق بازی با طبیعت.😕 👋

بلند شدیم و بساط مون رو جمع کردیم.اون آتیشی هم که ظهر روشن کرده بودیم کاملا خاموش کردیم تا خدای نکرده هیچ خطری ایجاد نکنه. 🚗 و به هر ترتیب راه افتادیم به سمت خانه.

به دلیل اینکه خواهر بزرگم شب خونه‌مون بود،موقع برگشت خواهر کوچیکمم تصمیم گرفت شب میاد تا همگی دور هم باشیم.

پایان بخش پایانی.

نظرات  (۳)

۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۴۳ علیـ ــر ضــا
منم ببرین 😑😑😑😑 
اصن حالم خراب شد 😐 اصن بلاکت می‌کنم 
پاسخ:
عه چراااا آخههه😐😂 😂
بلوچستان که جاهای دیدنی زیاد داره😇
وااای چ جای باصفایی هوس کردم

پاسخ:
حتما تشریف بیارین
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۹ مهندس رضا عباسی
سلام و درود بر شما
جای خدا قوت داره که این وب قشنگو ساختین
به ما هم سر بزنید
ممنون
پاسخ:
سلام
تشکر...ممنون از حضورتون.
چشم حتما.