زندگی

رفتن به اولین میهمانی با ویلچر

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۱۲ ق.ظ
denj-meysam.blog.ir


هفته گذشته،روز سه شنبه؛طبق برنامه‌ریزی برادرزادم، قرار بود من شبش برم خونه‌ی داداشم.صبحش برادرزادم باهام تماس گرفت تا هماهنگ کنه کی بیاد دنبالم تا باهم بریم خونه‌شون. خلاصه حدودا ساعت ۵ بعدازظهر بود که برادرزادم با باباش اومدن،منم که آماده بودم،سوار ویلچر شدم و راه افتادیم.🚶

به کوچه‌شون که رسیدیم،کمی که جلوتر رفتیم برادرزادم گفت دیگه جلوتر نریم،همسایه‌مون سگ داره🐶 ممکنه بهمون حمله کنه.قرار بود وقتی ما راه افتادیم داداشمم پشت سرمون بیاد اما خبری ازش نبود.
من گفتم بیخیال بریم جلو چیزی نیست.گفت نه اگه حمله کنه چی!خطرناکه.بازهم مثل دفع قبل دیدم حق با برادرزادمه برای همین قبول کردم و جلوتر نرفتیم.

همینطور که منتظر بودیم داداشم بیاد یهو دیدیم از دور یه سگ داره قدم زنان میاد سمتمون!برادرزادم خیلی سریع جو استیک ویلچرو گرفت و دور زدیم و دِ برو که رفتیم
🏃‍ .به سرعت از محل خطر دور شدیم و از دید سگ پنهون موندیم.(البته احتمالا سگ ما رو دیده و کلی هم خندیده،گفته بابا شما دیگه کی هستین!).

خلاصه داداشمم رسید،باهم حرکت کردیم و رسیدیم خونه‌شون. بعداز سلام و احوال پرسی با زن داداشم سریع رفتم اتاق.برعکس دو روز قبلش اون روز هوا سرد بود،نیم ساعتی گذشت تا گرمم شد.مثل همیشه منو برادرزادم مشغول صحبت شدیم.منم کم کم داشت گشنم میشد.به برادرزادم گفتم چیزی برای عصرونه دارین؟گفت صبر کن داره آماده میشه.

یه مقدار که از زمان گذشت برادرزادم با یه سینی چای و یه نوع نون محلی
☕️ که من خیلی دوست دارم آورد.
این نان شیرین که در ماهیتابه سرخ میشه،نام‌های مختلفی داره.کولبیج نان،ککِ و نون تابه‌ای معرفی شده.
جاتون خالی خوردیم، منکه حسابی سیر شدم.😋


بعد شام برنامه‌ی ویژه‌ای داشتیم. زن داداشم کلی سبزی آورد که با سبزی خوردکن،خورد کنه.به دلیل نا معلومی میخواست سبزی هارو تو اتاق خورد کنه تا احتمالا دور هم باشیم.صدای سبزی خوردکن بلند شد.صدا که نبود،انگاری اَرّه موتوری روشن شده! به همراه سبزی ها،مغز ماهم داشت خورد میشد.🤕 خلاصه بعد یه ساعت سبزی ها تموم شدن.

ساعت از ۱۲ گذشته بود که آماده شدیم برای خواب.همینطور که دراز کشیده بودیم،برنامه‌ی خندوانه هم نگاه می‌کردیم.اون شب احسان علیخانی رو به عنوان میهمان آورده بودن.تا حدود ساعت یک نگاه کردیم و برادرزادم که خیلی خسته بود پیشنهاد داد خاموش کنیم ادامه شو فردا ببینیم.منم قبول کردم.

طبق معمول قبل خواب یکم باهم صحبت می‌کنیم و بعد میخوابیم.البته ممکنه صحبت‌مون گل کنه و تا چهار صبح به درازا بکشه.اما اخیرا برادرزادم زود خسته میشه و میخوابه.اینبارم به همین صورت شد.من به زحمت تا ساعت یک بیدار نگهش داشتم،بعدش از دستم خارج شد و خوابید!
😴 منم چون دسترسی به نت نداشتم چند دقیقه بعدش خوابیدم.

صبح شد و باز برادرزادم زودتر از من بیدار شد. منم بلند شدم و باهم صبحونه خوردیم.حدود ساعت ۱۱ بود،کم کم آماده شدم و راه افتادم سمت خونه، البته به همراه داداش و برادرزادم.
وقتی رسیدیم خونه‌مون،برادرزادم و داداشم رفتن.با برادرزادمم مفصل خداحافظی
😚👋 کردم چون فرداش رفتش خونه‌شون تهران.

نظرات  (۲)

۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۴۰ ....جلیس العقل ....
ممنون
سلام

هر وقت خاطرات شما رو می خونم دقیقا میفتم یاد خاطره نویسی خودم.
من هم ساده و بی تکلف می نوشتم.
پاسخ:
سلام

به شما پیشنهاد میکنم دوباره خاطره نویسی رو شروع کنین.