زندگی

خاطره‌ی ششمین روز از فروردین

شنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۲۶ ق.ظ
denj-meysam.blog.ir


در روز ششم خونه‌مون تقریبا خلوت شده بود؛فقط خواهر وسطیم بود و دخترش.خواهر بزرگم اینام تصمیم گرفته بودن برن خونه‌شون،اما مراسم سوم دایی ناتنی شوهرخواهرم فرداییش بود،دقیقا وضعیتشون مشخص نبود برن یا نه.مادرمم با خواهرم در تماس بود تا از تازه‌ترین خبرها اطلاع داشته باشه.
خلاصه طی تماس‌هایی که داشت اطلاعات کامل به دستش رسید.فرار بر این شد خواهرم اینا بعد مراسم حرکت کنن سمت خونه‌شون.

عصری بود که خواهر بزرگم از خونه‌ی پدرشوهرش اومد.البته تنها بود،خواهرزادهام خونه‌ی پدربزرگشون مونده بودن.خواهرم اومد تا شب آخرو پیش ما بمونه.

این خاطرات ادامه دارد . . .

نظرات  (۲)

چه خوب که مینویسی من 5 ساله مینویسم خیلی خوبه
پاسخ:
بله عالیه حس خوبی داره.
به پیشنهاد یکی از دوستان مجازیم بود :)
سلام دوست عزیز و گرامی سال نو مبارک شرمنده که اینقدر دیر تبریک گفتم تبریک بنده را پذیرا باشید و متنتون مثل همیشه عالی

انشالله سالی پر از خیر و پرکتی و موفقیت و شادی پیش رو داشته باشید
پاسخ:
سلام و عرض خوش آمد خدمت شما
تشکر. من هم سال نو رو به شما تبریک میگم
و آرزوی سلامتی و شادکامی و طول عمر برای شما دارم