زندگی

۱۵
آذر ۹۵


پنجشنبه ۱۱ آذر...
همون طور که در خاطره قبل توضیح دادم دوتا خواهرام خونه‌ی ما بودن.اونروز خواهر کوچیکم میخواست برامون نون محلی(خُلفِه نان) درست کنه.
صبحش خواهرام رفتن بیرون،منم فرصت رو غنیمت شمردم و کارایی روز قبل رو انجام دادم.
ساعت از یازده گذشته بود که اومدن.

بعدش رفتن سراغ آماده کردن خمیر برای نون محلی که باید میموند تا عصری خمیره خودشو بگیره.
خلاصه عصر شدو همه شروع کردن به ساختن نون.
همه تو آشپزخونه بودن،فقط منو خواهرزادم بیرون بودیم و منتظر تا زودتر نون ها ساخته شه.بوی نون تازه تمام فضای خونه رو پر کرده بود.

کم کم پختن نون داشت به پایان میرسید که دوتا شوهر خواهرام اومدن،اونام عاشق نون محلی هرکدوم یکی برداشتن و شروع کردن به خوردن.
چند دقیقه بعد نون تازه با یه سینی چای داغ اومد وسط؛جاتون خالی،همه یه دل سیر از اون نون ها خوردیم.
کاملا سیر شده بودیم،میگفتیم دیگه نیاز نیست شام درست کنین.

اما خلاصه بدون شام که نمیشه؛یخورده دیرتر از شبای قبل،اما شامم خوردیم.
بعد شام خواهر کوچیکم اینا میخواستن برن،ماهم مفصل باهاشون خداحافظی کردیم چون قرار بود فرداش ماهم با خواهر بزرگم اینا بریم قزوین خونه‌شون.
با اونا خداحافظی کردیم و رفتن.ماهم کم کم آماده شدیم برای خواب چون فرداش صبح زود باید آماده میشد برای رفتن.

منم مجبور بودم زودتر بخوابم،با اینکه اصلا خوابم نمیومد.آخه قبل دوازده که نمیشه خوابید.من تا ساعت 1:00 رو از ساعت گوشیم نبینم خوابم نمیبره.

پایان...دو شنبه ۱:۲۸ دقیقه بامداد...


بدرود.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۱۵
میثم ر...ی

نظرات  (۳)

۱۷ آذر ۹۵ ، ۲۰:۴۸ سروش فتحی
:) ندومبه چی بگم
پاسخ:
هرچه میخواهد دل تنگت بگو :))))))))
نون محلی دوست دارم...
موفق باشید
پاسخ:
بله نون های محلی عالیه
تشکر دوست عزیز
۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۳:۰۳ وبلاگ دکترین
موفق و موید باشید
پاسخ:
سپاس دوست عزیز

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی