زندگی

طبقه بندی موضوعی

خاطره اولین روز از آخرین ماه پاییز

سه شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۹ ق.ظ
سلام دوستان عزیز



چند وقتی هست که خاطره ننوشتم.مثلا این وبلاگ رو زده بودم که خاطرات روزمرمو توش بزارم اما نمیدونم چرا حوصله نوشتم ندارم.
شاید بخاطر کمبود وقته؛یا شایدم بخاطر تکراری بون روزام.نمیدونم خلاصه بخاطر هرچی که هست دستم به نوشتن نمیره.

الآنم میخوام در چند خط خاطره‌مو تموم کنم چون خیلی خستم و خوابم بیاد شدید(تعجب نکنین،این خاطره رو دیشب نوشتم و امروز گذاشتم وبلاگ).
طبق روال چند ماه اخیر منو چند نفر از دوستان که عضو بهزیستی هستیم در یک صندق وام ثبت نام کردیم و باید اولین روز هرماه بریم و قسط ماهیانه مون رو پرداخت کنیم.

دیروز هم که اول ماه آذر بود و ما باید میرفتیم.چند روز پیش هم در گروه مجازی ما که از همین دوستان تشکیل شده بود،اطلاع رسانی شد برای اول ماه.
من همونجا اعلام کردم نمیتونم بیام و موافقت شد.
البته من خیلی ناراحت بودم که این ماه نمیتونم برم اما بخاطر شرایطم و نامساعد بودن هوا سخت بود،هم برای خودم و هم برای خانوادم.
کاملا خودمو آماده کرده بودم نمیخوام برم و به خودم دلداری میدادم که اشکال نداره ماه بعد حتما میری.قرار شد مامانم جای من بره و قسط رو بپردازه.

صبح تازه کارمو تموم کرده بودم داشتم ریزه کارای خودمو انجام میدادم(راستی به تازگی یه کار گرفتم،بعدا درموردش براتون توضیح میدم)که صدای زنگ گوشیمو شنیدم؛نگاه کردم دیدم مددکارم تماس گرفته!گفتم حتما تماس گرفته بگه جلسه کنسل شده.دیدم نههههه جریان چیز دیگست...گفت حتما باید شماهم بیای چون یه مسئول داره میاد و همه هم باید حضور داشته باشن.گفتم یعنی تو این بارون پاشم بیام اونجا؟!؟!؟!

مامانم وقتی فهمید اعصابش خورد شد،گفت مگه میشه تو این بارون رفت بیرون!.حالا اعصاب منم از اون خوردتر.مامانم وقتی وضعیت اعصاب منو دید کم کم خودش آروم شد؛گفت واستا ببینم چه میشه کرد.
خلاصه ما ساعت سه رسیدیم.جلسه اینبار طبقه‌ی دوم بود،با کمک داداشم رفتیم بالا.بعد از سلام و احوال پرسی،یه نیم ساعتی نشستیم دیدم.خبری نیست انگاری.هرکسی قسطو پرداخت میکنه و امضاشو میزنه بعدش مختاره که بره،کسی هم چیزی بهش نمیگه!

پرسیدم مگه قرار نیست مسئول بیاد؟!گفتن بله از صبح چندین بار زنگ زدن گفتن حتما ما میایم میایم میایم...اما یهو بعدازظهر زنگ زدن گفتن یکی از آشناهامون فوت کرده دیگه نمیایم :|||
دیگه نمیدونستم چی بگم :| اعصابم خیلی خورد شده بود.فقط داشتم به مامانم نگاه میکردم که رفتیم خونه چه پوستی ازم میکَنه.
موقع برگشت چندتا کتاب نهضت به من دادن برای تحصیل.

اینم بگم وقتی هم اومدیم مامانم هیچی بهم نگفت،البته اگرم میگفت حق داشت،خیلی روز خسته کننده‌ای بود براش.

شب و روزتون به آرامش...بدرود.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۰۲
میثم ر...ی

نظرات  (۳)

اره ...
اوایل زیاد خاطره مینوشتی تا الان...
موفق و مسرور باشی رفیق ...
پاسخ:
البته اون اوایل ذوق نوشتنم گل کرده بود واسه همین خخخخ
سپاس  فراوان دوست عزیز
۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۱:۱۹ زوج مهندس
عجبا...
از بد قولی متنفرم...
بعضیا اصا متوجه نیستن با بدقولیشون چقدر بقیه به زحمت و دردسر میفتن...
ان شاالله در کار جدید موفق باشید...
پاسخ:
این مسئولین فقط اسمشون مسئوله وگرنه بی مسئولترین آدمایی هستن که من تاحالا دیدم :|
هیچ به فکر شرایط ما نیست.
ممنون...سلامت باشید
۰۲ آذر ۹۵ ، ۱۴:۳۵ مجله ویترینو
موفق باشی دوست عزیز ...
پاسخ:
تشکر قربان

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی