زندگی

انشاء مشکل بزرگ جامعه

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۰ ق.ظ


دیروز بعدازظهر طبق عادت هرروزم دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم.مامانمم رفت مسجد مراسم و فاتحه برای شادی روح اموات.
منم همزمان که دراز کشیده بودم دنبال خبر بودم برای سایتی که درش مطلب میذارم.بعدشم دنبال مطالب طنز بودم برای کانالم.خلاصه...داشتم تو نت گشت میزدم؛از این سایت به اون سایت،از این کانال به اون کانال.

چشم بهم زدم دیدم ساعت از چهار گذشته،دیگه تصمیم گرفته بودم بخوابم متوجه صدای ماشین و مامانم شدم که داشت خواهرزادهامو صدا میزد.
بله،خواهر کوچیکم اومده بود با بچه‌هاش.اونجا بود که فاتحه خوابو خوندم.
اومدن بالا و مشغول صحبت شدیم؛اتفاقاتی که در این چند روزی افتاده بود برای همدیگه تعریف کردیم.البته منکه حرف خاصی نداشتم،بیشتر شنونده بودم.

بگذریم....آخرای صحبتمون بود خواهرزادم تلویزیونو روشن کرد گفت اُه پرسپولیس بازی داره! اونجا بود که یادم افتاد امروز بازی‌های لیگ بود.نمیدونم چرا بازی‌ها یادم نمیاد جدیدا :|||
حدود دقیقه ۹٠ بود و پرسپولیس هم تازه گل مساوی رو زده بود.بعداز گل خیلی تلاش کردن تا گل دوم هم بزنن اما متاسفانه نشد؛و با همون نتیجه‌ی یک یک بازی به پایان رسید.

بعد از بازی خواهرزادم اصرار کرد تا بهش کمک کنم انشاءشو بنویسه.حالا خودم انشام ضعیفه در حد زیر صفر.بهش میگم: بابا خودم بزور انشاء مینوشتم؛میگه نه باید کمک کنی.حالا از اون اصرار،از من انکار...خلاصه اصرار اون بر انکار من قلبه کردو سه خط اول رو بهش گفتم.باز راضی نمیشد میگه باید ۹ خط بنویسم بازم بگو!.

خواهرم اومد،اونم شروع کرد به کمک کردن.
اما مثل اینکه خواهرمم انشاءش زیاد خوب نیست،اونم جمله بندیش ضعیفه.همیشه فکر میکردم فقط من مشکل به این بزرگی رو دارم،اما مثل اینکه بازم هستن مثل من؛یخورده به خودم امیدوار شدم ;)))
به هر ترتیب سه نفری تونستیم انشاء رو به پایان برسونیم.

راستی اون دوستی که قرار بود زنگ بزنه و خبر بده راجب ویلچر،دیروز تماس گرفت و گفت الآن با مسئولش صحبت کردم؛گفتش دست ما نیست باید نماینده بخاطر گرانتیش از تهران بیاد،که هرچی تماس میگیریم قولای الکی میدن و هی امروز و فردا میکنن! :|||


در اینجاهم این خاطرم به پایان میرسه...روز خوش

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۳۰
میثم ر...ی

نظرات  (۳)

۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۱:۳۸ مرتضی جعفرزاده
سلام وبلاگ زیبایی داری ببخشید یه سر زدنم کمی زیادی طول کشید
پاسخ:
چشمت زیباس داداش
خواهش.همینکه میای لطف میکنی:)))))))))))
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۹:۲۱ زوج مهندس
قالب نو مبارک!
هربچه ایو میبینم این مشکل رو داره اما من همیشه عاشق انشا و نوشتن بودم!
درباره ی ویلچر جدید هم به خدا توکل کنید، اگه قسمتتون باشه هرجوری هست میرسه دستتون ان شاالله!
پاسخ:
ممنون.
فقط بچه‌ها نیست،خیلی از بزرگترهاهم تو انشا نویسی میمونن خخخخ
سپاس.البته دستم رسیدها نمیان از جعبه درش بیارن :|
وبلاگ باحالی دارید 
پاسخ:
سپاس دوست عزیز