زندگی

۰۷
شهریور ۹۵


همونطور که در مطلب قبلی گفتم،دیروز صبح قرار بود برگردیم شمال.
صبح من تازه از خواب بیدار شده بودم و سر جام نشسته بود که مامانم زنگ زد،گفت کجایین،راه افتادین؟(من تعجب کردم چون به مامانم هیچی راجبه اومدنمون به شمال نگفته بودیم!)گفتم کجا راه افتادیم!من سر جامم،میخوام کارمو شروع کنم.گفت الکی نگو،گوشیو بده خواهرت ببینم.منم دیدم هیچجوره نمیشه چیزی ازش قایم کرد.بهش گفتم آره داریم میایم،نیم ساعت دیگه راه می افتیم.

ساعت حدود ۱۱بود،من و خواهرم و خواهرزادم راه افتادیم به سمت شمال.وفتی به مرز گیلان رسیدیم،سر سبزی درخت ها و زیبایی مزرعه‌های برنج بهترین نشانه بود تا آدم متوجه بشه که وارد حیطه‌ی خوش آب و هوای گیلان شده.
ساعت حدوداً ۲ به مقصد رسیدیم.من که خسته و کوفته،بزور یه یخورده غذا خوردم و دراز کشیدم.
عصری خواهر وسطیم که چند روزیه اومده شمال،از خونه خواهر کوچیکم اومد خونه‌مون.
دم غروب هم خواهر کوچیکم اینا یه سر اومدن خونه‌مون.
خلاصه من موفق شدم همون روز اول هر سه خواهرم رو ببینم.

الآن هم که دارم این خاطره رو می‌نویسم ساعت حدوداً ۲ نیمه شبه.خیلی خستم،چشمام خود بخود داره بسته میشه.چاره ای ندارم جز اینکه سخن کوتاه کنم تا زمان خوابم بیشتر بشه.

نظرات  (۱)

پس به سلامتی برگشتید گیلان
موفق باشید
پاسخ:
بله سلامت باشید دوست عزیز

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی