زندگی

اندیشه‌ نو

جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۱۴ ب.ظ

سلام وقت عزیزان بخیر




دیروز روز شلوغ و پر ماجرایی بود.همونطور که در خاطره قبل گفته بودم،دیروز کلی مهمون داشتیم و مهمترین اتفاق این بود که قرار گردهمایی داشتیم.

سعی میکنم خلاصه‌ای از ماجرای دیروز رو بنویسم چون زمانی که دارم این خاطره رو مینویسم ۱۳دقیقه از بامداد جمعه گذشته،و من چون روزش استراحت نکردم،خیلی خستم و نای نوشتن ندارم.

دیروز زودتر از روزای قبل بیدار شدم و کارم رو شروع کردم تا وقتی که خواهرم اینا رسیدن،من کارمو تموم کرده باشم و با خیال راحت تو جمع شون حضور داشته باشم.
ساعت حدوداً ۱۲ظهر بود خواهرم اینا اومدن.با اومدن خواهرم اینا مهمونامون تقریباً تکمیل شده بودن،فقط داداشم و دوتا شوهرخواهرم نبودن که اوناهم قرار بود واسه شام بیان.
ساعت چهار قرار گردهمایی داشتیم،به داداش بزرگم زنگ زدم باهاش هماهنگ کردم تا برای کمک کردن به من واسه رفتن به سر قرار بیاد.

سه و ۴۵دقیقه بود داداشم اومد اما من هنوز آماده نشده بودم،بعدش سریع با کمک مامانم آماده شدم.این سری تصمیم گرفته بودم کمی زودتر از موعد برم اما بازم نشد.
خانم ها انرژی که برای صحبت کردن مصرف میکنن،برعکسش برای آماده شدن هیچ انرژی ندارن و به طولانی ترین شکل ممکن آماده میشن.

پونزده دقیقه از چهار گذشته بود که راه افتادیم.وقتی رسیدیم خوشبختانه همه نیومده بودن،خیلی‌ها هم بعد ما اومدن.خبر خاصی هم نشده بود.
موضوع این گردهمایی مون سرماگذاری بود.چند دقیقه منتظر موندیم که باقی دوستان هم بیان اما وقتی خبری ازشون نشد بحث رو شروع کردیم.
حدود یه ساعت بحثمون طول کشید،البته چون جو دوستانه بود میون صحبت درمورد موضوع،شوخی و خنده هم همراهش بود.

باید یه گروه سرمایه گذاری تشکیل میدادیم و یه اسمی برای گروه مون انتخاب میکردیم.بعد از کلی نظر و پیشنهاد تصمیم بر این شد که اسم گروه اندیشه‌ نو باشه.
بعد از صحبت ها شروع به امضاء زدن شد،اونم چه امضائی.چندین برگ رو دادن گفت امضاء کنین؛انگار میخواستیم قرارداد انرژی صلح آمیز رو امضاء کنیم!.

به مددکارم گفتم من میخوام زودتر امضاء کنم بریم.
با اینکه خیلی دوست داشتم تا آخرش بمونم اما خواهرزادم رو پای مامانش خوابیده بودم،خواهرم خیلی خسته شده بود.
خلاصه امضاء های منم تموم شدو بعداز خداحافظی و تشکر از همه،حدود ساعت هفت زدیم از اونجا بیرون.

بعد برگشت از گردهمایی مستقیم رفتیم خونه‌ی داداشم.زن داداش کوچیکم و خواهر بزرگم اونجا بودن.ماهم رسیدیم و به جمع شون اضافه شدیم.همه منتظر شنبدن خبرامون بودن،ماهم همه رو با هیجان و آب و تاب اضافه براشون تعریف کردیم.
خورشید غروب کرده بود که راه افتادیم به سمت خانه.
یه ساعت بعدش دوتا شوهرخواهرم اینا اومدن،داداشمم دیر از همه اومد چون فاصله محل کارش با ما زیاده.

پیشنهاد شوهرخوارم تلویزیون رو روشن کردیم و زدیم شبکه سه،داشت فوتبال پرسپولیس و صبا رو پخش میکرد.تازه یادم افتاد هفته‌ی چهارم لیگ برتر شروع شده.
استقلال هم قبل بازی پرسپولیس با پیکان مسابقه داشت که طبق معمول نتیجه‌ی دلخواهشو نگرفت و با تساوی ۱-۱ بازی تموم شد.

برسیم به بازی پرسپولیس.حدود نیم ساعت از بازی گذشته بود که مهدی طارمی با یه قیچی برگردون زیبا به توپ ضربه زد اما قدرتش زیاد نبود و توپ جلو پاش فرود اومد،بعد خودش سریع بلند شود یه شوت زد و گل اول خودش در لیگ شانزدهم رو به ثمر رسودن.و با همون نتیجه بازی به پایان رسید.
هفت تا از بازی‌های لیگ دیروز برگذار شد،فقط بازی سیاه جامگان با فولاد خوزستان موند که امروز برگذار میشه.

الان که این خاطره رو نوشتم ساعت از ۲ و ۱٠دقیقه‌ی نیمه شب گذشته.



بدرود.

نظرات  (۳)

سلام
خیلی هم عالی!
ان شاالله شروعی باشه برای آینده ی بهتر :))
صحبتتون درباره خانوما خیلی بامزه بود...حق با شماست...کلی خندیدیم :D
پاسخ:
سلام
ممنون انشاالله شماهم موفق باشی.
تشکر ازتون.امیدوارم خانما از مطلبم ناراحت نشده باشن:)
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۱۹ مجله ویترینو
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
پاسخ:
:)))))))))))))))))))))))))))))))
۲۲ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۲۶ دختر اسمانی
((((((: ایشالله استقلال قهرمان بشههه
پاسخ:
همه چیز به تلاش و توانایی بستگی داره

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی