زندگی

منتظر یه خبر خوب

سه شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۲۹ ب.ظ

سلام به دوستان گل




دیروز روز متفاوتی بود،هم مهمون داشتیم و هم یه اتفاق جالب و پر هیجان افتاد که در ادامه مینویسم...


صبح دیروز من تازه بیدار شده بودم و فعلا سر جام دراز کشیده بودم که یهو مامانم گفت عه بچه‌ها اومدن(منظورش خواهر و خواهر زاده‌هام بودن).
اومدن بالا خواهرم با تعجب بهم گفت تاحالا خوابیدی!گفتم چیزی نیست که،ساعت ۱٠ و نیم هنوز.
خلاصه نشستن و منم نیم ساعت بعدش بلند شدم صبحونه خوردم.ساعت نزدیک ۱۲بود کارمو شروع کردم،خیلی دیر شده بود.یکم به کارم سرعت دادم تا ساعت یک تمومشون کردم.

بعداز نهار همه دراز کشیدیم تا کمی استراحت کنیم.بعد نهار خواب خیلی میچسبه.
وقتی دراز کشیدم مثل همیشه اول گوشیو برداشتم یه سری به گروه زدم،دیدم مددکارم پیام گذاشته که دوشنبه‌ی هفته آینده گردهمایی داریم.
وقتی این پیامو خوندم خیلی ناراحت شدم چون آخر همین هفته میخوام برم قزوین خونه‌ی خواهرم،با این وضعیت دیگه نمیتونم برم گردهمایی!.
با کلی شکلک غمگین جواب دادم من هفته دیگه نیستم:-(
مددکارم گفت شما حتما باید باشی.پرسیدم نمیشه همین پنجشنبه بزارین.گفت نمیدونم باید با همکارام صحبت کنم ببینم میشه یا نه.با این حرفش خیلی خوشحال شدم،گفتم خدا کنه که بشه.

گفت درمورد یه طرحی داریم صحبت میکنیم.پرسیدم چه طرحی؟گفت میخواستیم شما بیای همونجا بهت بگیم.
احساس کردم یه خبر خوبیه که نمیخوان الان بگن،به نوعی میخوان برم اونجا و یهویی بهم بگن.منم چون عاشق هیجانم و سورپرایزم چیزی نپرسیدم و گفتم باشه اگه شد میام همونجا بهم بگین.

الآن حالا نمیدونم چه خبره و چی میخواد بشه.از یه طرف هیجان دارم واسه اتفاقاتی قراره اونجا بی افته.از طرفی هم استرس دارم که یه وقت نتونه گردهمایی رو واسه پنجشنبه هماهنگ کنه.


امیدوارم هرچی خیره بشه....بدرود.





نظرات  (۳)

۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۲۷ مجله ویترینو
باز هم خبر های خوب خوب بده تا ما هم شارژ بشیم
پاسخ:
چشم دوست عزیز
انشاالله همیشه شما شارژ باشی
به امید خدا خبر خوبیه
پاسخ:
سپاس از دعاتون
ان شاالله خبرای خوووب بشنویم :)))
پاسخ:
ممنون از دوعاتون