زندگی

طبقه بندی موضوعی

خاطرات ماشک (روز پایانی)

دوشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۲۵ ب.ظ
سلام دوستان همیشه همراه





همونطور که از اسم خاطره ام مشخصه،آخرین روز یعنی هفتمین روزی هست که مهمان خواهرم اینا هستیم.بهتره از صبحش شروع کنم،صبح روز جمعه ۱۴خرداد.


اون روز من به دلیل اینکه شب قبلش خیلی دیر خوابیدم،صبح یا دقیقتر بگم دم ظهر حدود ساعت یازده بود که بیدار شدم،نمیدونم چرا انقدر خوابم میومد!
روز قبل تو گردهمایی آقای خانی میگفت کمتر بخوابین و فعالیت تون رو بیشتر کنین؛میگفت هر فردی اگه هشت ساعت در روز بخوابه،در ۷۵سال عمرش ۲۵سال خواب بوده.
من با این اوضاع خوابم نصف عمرم در خواب میگذره.
بلند شدم صبحونه خوردم.همه میگفتن دیگه چرا داری صبحونه میخوری؟واستا نیم ساعت دیگه موقع نهار میشه.
اما من بیخیال حرفاشون شدم و به صبحونه خوردنم ادامه دادم.من تا صبحونه نخورم نمیشه،اونجوری معدم قاطی میکنه.

طولی نکشید که موقع نهار شد،سفره رو پهن کردن غذا ریختن.نهار لوبیا پلو داشتیم،من خیلی لوبیا پلو دوست دارم.اونم با لوبیایی که تازه خواهرم از باغ چیده بود.وقتی که پلو رو دیدم معلوم بود عالی شده.
همینکه اولین قاشق غذا رو گذاشتم دهنم؛خوارزادم از کلمن داشت آب میریخت،یهو پایه ی کلمن خم شد و همه‌ی آب یخش ریخت تو بشقابمو روی من!یک لحظه احساس کردم تا زانو رفتم تو فریزر!یعنی کاملا یخ کردم.
هنوز پلویی رو که گذاشته بودم دهنم از گلوم پایین نرفته بود.
چند دقیقه ای صبر کردیم تا آب ریخته شده رو خشک کنن.
دیگه بعدش اشتهام کاملا بسته شد،اما پلو ام رو خوردم.
ساعت چهار بعدازظهر بود که راه افتادیم به سمت خونه‌ی خودمون.هفت روز مهمانی به پایان رسید.
خواهرم ما رو میرسوند خونه،البته قبلش رفتیم لباس فروشی یه پیراهن آستین کوتاه خریدم.
مثلا اولش من فقط رفته بودم بودم لباس بگیرم،من پیراهنمو در عرض دو سه دقیقه انتخاب کردم،حالا گرمای خورشیدم خیلی شدیده،نورشم دقیقا میخوره تو چشمم،بیشتر از نیم ساعت تو ماشین منتظر موندم.خلاصه خواهرم اینا از خرید لباس دل کندن و اومدن،ماهم راه افتادیم.

بگذریم از اینکه موقع برگشت خواهرم میخواست از یه بریدگی دور بزنه یهو یه ماشین اومد،نزدیک بود از بقل بزنه به ماشین ما،دقیقا همونجایی که خواهرزادم نشسته بود؛خداروشکر به موقع ترمز زد.
به هر ترتیب ما رسیدیم خونه،دو ساعتی هم خواهرم موند تا به مامانم کمک کنه برای تمیز و جارو کردن منزل،بعدش رفت خونه.
منم بعد پنج روز مرخصی کارم رو انجام دادم.
دیگه بعد کارم ساعت از ۹ گذشته بود،سریع رفتم سراغ فضای مجازی و گروهی که توش عضو هستم،از وقتی که خونه نبودم بخاطر بی نتی اصلا نتونسم با بچه‌ها گپ بزنم،دلم حسابی براشون لک زده بود.
رفتم اعلام حضور کردم اما فقط دوتا اعضاء فعال بودن واسه همین گپ مون به درازا نکشید.
وقتی دیدم گروه خلوته اومدم بیرون.شام آماده شد و بعد شام موقع خواب مثل هرشب اول یه سر به گروه زدم،اینبار بچه‌ها بودن و شروع کردیم به گپ زدن.خیلی خوب بود،چون چند شب بود که گروه نرفته بودم بخاطر همین حرف واسه گفتن زیاد داشتم.
تا حدود ساعت ۲ بامداد باهم گپ زدیم بعدشم منو یکی از بچه‌ها رفتیم pv،ساعت از سه و نیم گذشته بود که دوستم گفت میخوام بخوابم!
اون شب انرژیم واسه صحبت زیاد بود خسته نمیشد.خلاصه شب خوش گفتیم و منم گوشی رو گذاشتم کنار.همینجور که سعی میکردم بخوابم دیدم یه صدایی از بلندگو مسجد میاد،فکرکردم اشتباهی مسجدو روشن کردن،یهو صدای اذان اومد.فهمیدم نه راستی راستی موقع اذان شدو من هنوز بیدارم!.

اینم خاطرهٔ هفت روز از زندگیم.
امیدوارم همه روز هاش رو خونده باشین و خسته نشده باشین
.

بدرود.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۲۴
میثم ر...ی

نظرات  (۲)

ممنون
بازم عالی
پاسخ:
ممنون از شما که خاطرهامو دنبال میکنین
۲۴ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۳ ....مسعود ....
متشکرم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی