زندگی

۲۰
خرداد ۹۵

سلام عزیزان


یکشنبه ۹ خرداد و ما دومین روزی که اومدیم خونهٔ خواهرم اینا.


شب یکشنبه چون من دیر خوابیده بودم با خودم تصمیم گرفته بودم صبح تا ساعت یازده بخوابم اما مثل اینکه جام تغییر کرده بود نتونستم راحت بخوابم.
صبحش خواهر بزرگم که از قزوین اومده بود میخواست برگرده به سمت خونه شون،ساعت از ۹ گذشته بود که خواهرم آماده شد حرکت کنه،منم تو خواب و بیداری بودم وقتی متوجه شدم داره میره چشمامو بزور باز کردم باهاش خداحافظی کردم بعدش هرچقدر سعی کردم بازم بخوابم نتونستم.خیلی دلم واسه خودم سوخت،فقط شیش ساعت خوابیدم اونم به سختی.
وقتی دیدم نمیتونم بخوابم بلند شدم و صبحونه خوردم
کار خاصی هم که نبود انجام بدم،نت هم که الحمدالله این سمت ها اصلا سرعت نداره.
عصری شد و به پیشنهاد خواهرم رفتیم روی ایوون نشستیم.
خواهرم از درختشون آلوچه چیده بود.آورد آلوچه ها رو با گوشت کوب شکوند بهش نعنا ساییده زد و خوردیم.
ما به این مدل میگیم "خَلی دیشکَن".
خَلی یعنی آلوچه،دیشکَن یعنی شکسته؛یعنی آلوچه شکسته.
نمیدونم با این توضیحاتم تونستم شما رو متوجه عرایضم کنم یا نه.
خواستین سوال کنین،من تو نظرات توضیح بیشتری میدم.
همینطور که روی ایوون نشسته بودیم داشتیم باهم صحبت میکردیم من حوصلم داشت سر میرفت احساس کمبود یچیزی رو داشتم،یخورده که دقت کردم فهمیدم چون نت ندارم حوصلم سررفته،واااای این نت و دنیای مجازی چیکار کرده با ماها! اونجا بود متوجه شدم که میگن بدترین اعتیاد میتونه وابستگی به اینترنت و دنیای مجازی باشه،کاملا درسته.

ساعت ۹ شبم یه فوتبال مهم جام حذفی بین استقلال و ذوب آهن شروع میشد،برای من که زیاد فرقی نمیکرد نتیجش چی بشه فقط چون گل محمدی پرسپولپسی بود،تیم مقابلم استقلال،دوست داشتم ذوب آهن برنده بشه.البته نتیجهٔ ۹٠دقیقه دوست داشتم ۱-۱ مساوی بشه چون تو برنامه نود این نتیجه رو پیش بینی کرده بودم.
بالاخره بازی شروع شد و همونطور که من میخواستم در ۹٠دقیقه نتیجه‌ی دلخواه من  بدست اومد،بعدشم که بازی به زمان اضافه و به لحظات حساس و نفسگیر پنالتی ها کشیده شد،و آخرم ذوب آهن در ضربات پنالتی ۴-۵ پیروز بازی شد و برای دومین سال متوالی به قهرمانی جام حذفی رسید.
منم بعد بازی تلوزیون رو خاموش کردم و دیگه جشن اهدای جام رو ندیدم چون باز خانواده حساس شده بودن،میگفتن سر و صدای تلویزیون نمیزاره ما بخوابیم زودتر خاموشش کن.
اما تا ساعت دو بیدار موندم ادامهٔ خاطرهٔ روز شنبه رو نوشتم.

اینم از خاطرات من در دومین روزی که اومدیم خونه‌ی خواهرم اینا.

بدرود.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۲۰
میثم ر...ی

نظرات  (۱)

۲۰ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۲۳ ....مسعود ....
متشکرم ازتون
پاسخ:
خواهش.
من هم سپاس

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی