زندگی

طبقه بندی موضوعی

خاطرهٔ خوش سیزده بدر

شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۴۱ ب.ظ

سلام دوستان عزیز

خلاصه نوروز هم تموم شد و به سبزده بدر رسیدیم.
امروز خاطرهٔ سیزده بدر رو نوشتم که چطور قرار بود بشه و چطور شد.

یکی دو روز پیش با خواهر در مورد برنامه سیزده بدر که کجا بریم و چیکار کنیم برنامه ریزی کرده.قرار بود منو مامانم با خواهرم اینا نهار بریم یه جای سر سبز،اونجا غذا درست کنیم و کلی خوش بگذرونیم.
با اینکه دیشبش خیلی دیر خوابیده بودم اما صبح سیزدهم خیلی زود از خواب بیدار شدم تا کارام رو انجام بدم به موقع آماده شم واسه بیرون رفتن.
صبح خسته و کوفته از خواب بیدار شدم دیدم هنوز بارون داره میباره اما چون هواشناسی گفته بود تا قبل از ظهر غرب گیلان بارون بند میاد.دلم به حرفش خوش بود؛هی آسمون رو نگاه میکردم منتظر بودم ابرها برن کنار و نور خورشید بیاد.
من سریع صبحونم رو خوردم.داشتم کارام رو انجام میدادم،مامانم صدام زد گفت ببین ماهی داره میمیره(ماهی عیدمون) رفتم دیدم پایین تُنگ هست،دیگه نای شنا کردن نداشت.خیلی ناراحت شدم،من ماهی عید رو خیلی دوست دارم.
مامانم ماهی و سبزه عید رو برد انداخت تو رودخونه کنار خونمون.

کارم که تموم شد چشمم به آسمون بود که بارون بند بیاد،گوشامم تیز کرده بودم تا اگه صدای ماشین تو کوچه مون شنیدم برم ببینم خواهرم اینا هستن یا نه.
البته با این بارونی که میومد بعید بود خواهرم اینا بیان،اما خب امیدِ دیگه؛آدم در هر موقعیتی امید خودش رو نباید از دست بده(منم آدم همیشه امیدوار.اصلا اسمم رو باید میذاشتن امید).
حالا این موقع هم تو کوچه مون ماشین های همسایه‌هامون میره و میاد.کلا دوتا همسایه فقط دارم اما رفت و آمدشون اندازه شونزده تا خانواده است.روزای تعطیل کوچه مون میشه اتوبان!.بگذریم.
این بارون هم بازیش گرفته بود،هی قطع و وصل میشد.شده بود مثل اینترنت!.
مثل اینکه بارون بند بیا نیست.نهار خوردیم بعد نهار بارون بند اومد،از اون دور دورا نور خورشید کم کم داشت نمایان میشد،اما هوا خیلی سرد شده بود.

اونجا بود که دیگه قید بیرون رفتن رو زدم،آخه من اصلا تو هوای سرد بیرون نمیرم حتی اگه یکی بیاد دنبالم؛من خیلی سرمایی ام.
دیدم اوضاع اینجوریه تصمیم گرفتم یکم بخوابم تا خستگی این انتظار از تنم بره بیرون.
منم سیزدم رو تو خواب بدر کردم.چیه مگه،نمیشه؟
وقتی بیدار شدم یه نگاهی به گوشیم انداختم دیدم بچه‌های گروه کلی عکس از جاهایی که رفته بودن فرستادن؛منم فقط میدیدم و حسرت میخوردم که تو خونه موندم و جایی نرفتم.
البته اشکال نداره،بارون رحمت الهی بارید خوبه.انشاالله امسال مثل سالهای قبل کم آبی نداشته باشیم.

خب عزیزان و دوستان همیشه همراه،اینم از خاطرات سیزده روز عیدم.امیدوارم خونده باشین و خوشتون اومده باشه.
خواهشمندم ازتون که اگه نکته،نظر یا پیشنهادی برای پیشرفت و بهبودی وبلاگ دارین،طوری که شما بپسندید،حتما در نظرات برام بزارین.
تا جایی که از توانم بر بیاد حتما در اسرع وقت انجام میدم.

سالی پر از شاد کامی و موفقیت داشته باشین.....بدرود.

نظرات  (۵)

۱۷ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۵۶ مهزیار کاظمی موحد
سلام
ممنون از این که سر زدید.
ان شاء الله باز هم در خدمت شما باشیم.
پاسخ:
سلام
منم از شما تشکر میکنم بامعرفت
سلام بزرگوار

ممنون از حضور و حسن توجهتون

یاعلی
التماس دعای شهادت
پاسخ:
سلام برادر
سپاس از شما
علی یارت
محتاجیم به دعای شما
سلام قلم روان وشیرینی داریدالهی تاقیامت زنده باشید عکس ازشهرزیباتون هم بذاریدبدنیست
پاسخ:
سلام عزیزم
ممنون از شما که نگاه قشنگت رو صرف وبلاگم کردی
چشم حتما

ما در حیاط بساط کباب راه انداختیم

کلا کوتاه نیامدیم

شما که منزلتون کنار رود هست. همیشه در آغوش طبیعت هستین. اشکالی نداره

امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشین

پاسخ:
سلام
خوشبحالتون.حتما بهتون خوش گذشته.
تشکر،سال شماهم پر از شادی و برکت
۱۴ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۴۹ سیّد محمد جعاوله
موفق باشید
پاسخ:
سلامت باشید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی