زندگی

خاطره نویسی روزهای عید

جمعه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۵۵ ب.ظ

سلام به دوستان همیشه همراه

عید هم داره کم کم به روزهای پایانی خودش میرسه.چشم به هم زدیم ۹روز از عید گذشت؛با اینکه عید امسال برام جالب نبود،اما باز خیلی زود گذشت.

اینجاست که میگن:عمر آدم عین برق و باد میگذره.
بهتره سخن کوتاه کنم و به خاطره برسم.

رسیدیم به دهمین روز سال...
صبحش وقتی که من خواب بودم مامانم رفته بود دکتر.صبح ها وقتی از خواب بیدار میشم میبینم مامانم نیست خیلی بی حوصله میشم،نای بلند شدن ندارم.اما اون روز خواهر و خواهرزادم بودن خوب بود،منم بلند شدم.داشتم صبحونه میخوردم که مامانم اومد.
اونروز صبح هم مثل هرروز کارمو انجام دادم.یه گیگ هم حجم نت خریدم،اما نمیدونم که چطور شد یروزه تموم شد!فکرکنم سیستمم بی خبر برنامه هارو آپدیت کرده بود.
همونطور که گفته بودم خواهرم اینا شبش بلیت داشتن برن خونه.عصر شوهرخواهرم زنگ زد به خواهرم گفت امشب خونهٔ داداشم دعوتیم.خواهرمم که دوست داشت شب آخری پیش مامان و باباش بمونه،گفت نه بیخیال نیمخواد بریم اما با اصرار شوهرش مجبور شد قبول کنه.
غروب هم آژانس خبر کردیم خواهرم اینا رفتن.اینم آخرین عضو خانوادهٔ ما که مهمون عیدمون بودن.
چقدر زود مهمونی عیدمون هم تموم شد و همه رفتن خونه هاشون.
درسته من از خونه شلوغ خوشم نمیاد ولی عید بدون مهمون و شلوغی صفایی نداره،شبیه عید نیست.

روز یازدهم که یروز خاصه واسه بچه‌ها....
صبح من تازه چشمامو باز کرده بودم که یهو صدای زنگ تلفن اومد.مامانم بدو بدو اومد جواب داد که من بیدار نشم.
زن داداشم بود؛دیدم مامانم هی داره ازش تشکر میکنه.اونجا بود که یهو یادم افتاد بله امروز،روز مادره.(البته فکرنکنینا من یادم رفته بود،چون تازه بیدار شده بودم حواسم نبود)
باخودم قرار گذاشته بودم من اولین نفری باشم که به مامانم تبریک میگم اما قسمت نبود.

منتظر بودم که تلفن رو قطع کنه من تبریک بگم،بعد از چند دقیقه که صحبتاشون تموم شد بازم یادم رفت تبریک بگم!نمیدونم چرا اینقدر حواس پرت شدم من!
بلند شدم و صبحونه خوردم.باز تلفنمون زنگ خورد مامانم جواب داد،متوجه شدم داره با خواهرم صحبت میکنه؛بازم یادم افتاد،باخودم گفتم ای وای باز تبریک نگفتم!.
دیگه اینبار دقتم رو بردم بالا،منتظر موندم قطع کردن همون لحظه تبریک بگم دیگه یادم نره.همینکه صحبتشون تموم شد مامانمو صدا زدم بهش تبریک گفتم ازش حلالیت طلبیدم.اونم مثل همیشه با تموم مهربونی و عشقش بهم گفت تو هیچوقت اذیتم نکردی.میدونم خیلی اذیتش کردم اما اون اینقدر مهربونه که هیچوقت اذیتامو نمیبینه و خیلی راحت منو میبخشه(مادرم بهترین مادر دنیاست).

بعدازظهر مامانم رفت مسجد واسه خیرات و فاتحه برای مادرش.منم که تنها بودم تصمیم گرفتم بخوابم تا زمان زودتر بگذره.تازه بیدار شده بودم که گوشیم زنگ زد،برداشتم خواهرم بود؛سلام و احوال پرسی کردیم بهش گفتم کار داشتی؟گفت میخواستم تبریک بگم.گفتم به من میخوای تبریک بگی؟!گفت نه مامان دیگه.بهش گفتم مامان رفته مسجد؛گفت باشه پس بعدا بهش زنگ میزنم تبریک میگم.
دم غروب بود که صدای ماشین اومد نگاه کردیم دیدیم خواهرم اینا اومدن(یه خواهرم خونه شون به ما نزدیکه،هرهفته میان خونمون).
اومدن بالا،نشستیم و صحبت کردیم.از خاطرات مسافرتشون که از جاده چالوس رفته بودن؛برامون تعریف کردن،که از چه خطراتی عبور کردن.میگه چند ساعت توی تونل پشت ترافیک موندن!.
خاطراتشون خیلی جالب و با هیجان بود وقتی تعریف کردن.
خواهرم اینا بعداز شام رفتن خونه.

ماهم دراز کشیدیم و من تا دوازده و نیم خندوانه نگاه کردم بعدش شروع کردم به نوشته خاطره تا ساعت دو بامداد.شب ها بهتر میتونم بنویسم.
بعدشم با یکی از دوستای مجازی شروع کردیم به صحبت کردن،صحبت هامون گل انداخت تا بعد ساعت چهار صبح طول کشید؛دیگه صدای خروس هاهم در اومده بود!.
ساعت از چهار و نیم هم گذشته بود که خوابیدم.

رسیدیم به روز دوازدهم سال: صبحونم رو خوردم داشتم آماده میشدم که کار روزانم رو انجام بدم که زن داییم صدا زد.مادرم رفت بیرون باهم احوال پرسی کردن و اومدن تو،منم باهاش سلام احوال پرسی کردم.بعد با مامانم رفتن آشپزخونه صحبت کردن و باقالی درست کردن.بعد یه ساعتم رفت خونه،گفت مهمون دارم باید زودتر برم.
دم غروب بود داشتم چایی میخوردم که یهو از پشت شیشهٔ درِمون دیدم یکی اومده بالا،یکم دقت کردم متوجه شدم دختر عمه ام هست.
خلاصه اومد بالا با مامانم سلام و عید مبارکی کردن،بعدش به هم روز مادر رو تبریک گفتن،منم بهش تبریک گفتم.
چند دقیقه ای نشده بود که پسرش زنگ زد گفت بیام دنبالت؟آخه بعد باید برم جایی کار دارم؛دختر عمه ام گفت باشه بیا.خیلی زود بلند شد رفت.

اینم از خاطره این سه روز.
الآن که دارم براتون می‌نویسم ساعت یک و نیم بامداد سیزدهم عیده،بارون شدید هم از آسمون میباره و میخوره به سقف خونه.صداش مثل یه موسیقی زیباست.


نگاهتون همیشه با طراوت.....بدرود.

نظرات  (۳)

عید امسال از یک هفته قبلش برای من بد بود
ولی خوش گذشت
پاسخ:
سلام
برای منم یک هفته قبل عید اتفاق خوبی نیفتاد بخاطر همون موضوع عید هم برام جالب نبود.
شمام لینک شدین ♥
پاسخ:
سپاس
۱۳ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۱۱ سیّد محمد جعاوله
@@@@