زندگی

۰۹
فروردين ۹۵

سلام به دوستان عزیز


همونطور که خاطرهٔ قبلیم رو خوندید،خاطرهٔ سه روز اول سال رو نوشتم،و الآن میخوام از روز چهارم شروع کنم.

روز چهارم که اتفاقا چهارشنبه هم بود.خونه ما اتفاق خاصی نیفتاد،جز اینکه بعدازظهرش یه خواهرم اومد خونمون،اون یکی خواهرم دعوت شد خونه ی داداشم.
البته عصرشم خواهرزادم از بیرون وابیشکا که با روده و جیگر سفید گاو درست میکنن گرفت،خیلی عالی بود.(نمیدونم شماها از این وابیشکاها خوردین یا نه؟.تو شمال خیلی از اینها درست میکنن،خیلیم خوشمزه است).
بهتره برسیم به روز پنجم...

روز پنجم سال: شام ما همگی خونوادگی دعوت شدیم خونه داداش بزرگم.(دومین مهمونی که من رفتم).
صبح همون روز خواهر زادم قرار بود بره بیرون،چون مسیر راهش به خونه خواهرم نزدیک بود باهاش هماهنگ کرد که آماده شه بعد بره دنبالش.
بعدازظهر هم عقد یکی از آشناهامون بود.
بعدازظهرش همه آماده شدن برن عقد.البته یه خواهرم اصلا دوست نداشت بره،میگفت چون منو دعوت نکردن خوب نیست بیام،اما خلاصه با اصرار خواهر دیگه ام موافقت کرد و با مادرم رفتن.
با اینکه کلی بهشون گفتیم که زودتر بیاین تا به موقع به مهمونی برسیم اما.....

منو خواهرزاده هام خونه موندیم صحبت کردیم.من خیلی خوابم میومد و خسته بودم.دوست داشتم بخوابم اما نشد که نشد(حالا من چندبار گفتم خوابم میومد و خواستم بخوابم،فکرنکنین من آدم تنبلی هستما نه،من هرموقع که بیکار میشم خوابم میگیره.تو این مملکتم که کار پیدا نمیشه).
خلاصه کنم حرفامو.ما هرچقدر منتظر موندیم نیومدن خواهرم اینا از جشن عقد.
حالا از یه طرف برادرزادم زنگ زده میگه چرا انقدر دیر کردین نیمخواین بیاین؟!
یه خواهر دیگه که جای دیگه بود،زنگ زد که بپرسه ما کِی رفتیم خونه ی داداش؛وقتی گفتم هنوز راه نیفتادیم تعجب کرد!

ساعت حدوداً هشت بود که خواهرم اینا از جشن عقد اومدن.
تا ما آماده شیم و بریم و برسیم(البته خونشون خیلی نزدیکه،هم محلی مونن)فکرکنم ساعت ۹ شده بود.
خلاصه رفتیم نشستیم و صحبت کردیم.اونجاهم یه سوتی من دادم.
حرفی که داشتم خصوصی به برادرزادم میگفتم،همه شنیدن.کاملا مشخص شد که داشتم درمورد چه موضوعی باهاش حرف میزنم،و تا آخر مهمونی شده بودم سوژه اصلی.هی به من تیکه مینداختن و میخندیدن.و میگفتن ناراحت نباش اینم میگذره.(البته سوء تفاهم شده بود؛من داشتم یچیز دیگه میگفتم بهش،اونا بد متوجه شدن.هرچی میگفتم اشتباه میکنین مگه باور میکردن).
اما درکل خیلی خوب بود،خوش گذشت.

ساعت ۳٠ دقیقه بامداد بود که نشستیم تو ماشین و از داداشم اینا تشکر و خداحافظی کردیم.
رسیدیم خونه خسته و کوفته.انگار که کلی مهمون واسه ما اومده بود،خوبه ما رفته بودیم مهمونی.

روز ششم سال: صبح شد و همه از خواب بیدار شدیم.بعداز خوردن صبحونه،خواهرم اینا آماده شدن که برن خونه مادرشوهرش.
تقریباً دیگه خونمون کسی نبود جز یه خواهرم با پسرش،دخترشم رفته بود خونه اون یکی بابابزرگش.البته عصر همون روز،همون خواهرزادم از خونه بابابزرگش اومد خونمون چون دیگه نمیتونست دوری از مادرشو تحمل کنه.

خب اینم خاطره ی ۳روز دوم از سال.
امیدوارم تونسته باشم رضایت شمارو جلب کنم.

تا مطلب بعدی بدرود.

نظرات  (۲)

۰۹ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۱۳ سیّد محمد جعاوله
@
+ گفتی وابیشکا و کردی کبابم

+ یه بار توو نوشهر یکی از دوستان شمالی برامون درست کرد، جای همه خالی...

+ خوش باشید همیشه...
پاسخ:
سلام
نوشجانت.شمام همیشه خوب و خوش باشی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی