زندگی

یک سال متفاوت

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۳۹ ق.ظ

      به نام خداونده لحظه‌ها






روزهای پایانی سال رو داریم میگذرونیم.


امسالم مثل هرسال واسه همه اتفاقات تلخ و شیرینی افتاده.


بعضیا خوشحال شدن،بعضیا ناراحت.
بعضیا عزیزی رو از دست دادن،بضیا عزیزی به خونوادشون اضافه شد.
بعضیا عاشق شدن،بعضیا عشق شونو از دست دادن.
و......


که هرکدوم از ایناهم ماجراهای خودشونو دارن....


امروز اومدم تا خلاصه ای از خاطره امسالمو براتون بنویسم.


بزارین از چند ساعت قبل تحویل سال شروع کنم.
اگه یادتون باشه لحظه تحویل سال ساعت ۲ و ۱۵ دقیقه و ۱۰ ثانیه بود.(البته منم یادم نبود،الان از تقویم نگاه کردم)
و من چون عاشق لحظه تحویل سالم،پای تلویزیون نشستم و منتظر.
مامان بابام هم خواب بودن و فقط من بیدار بودم.
از شانس بدم اون مدت سرمای شدید خورده بود،اصلا حالم خوب نبود.اینطور بگم بهتون،شب عیدم کوفت شد.
خلاصه بزور و زحمت بیدار موندم.چند دقیقه مونده بود به تحویل سال مامان بابامم بیدار شدن.
لحظه تحویل سال واقعا بی نظیره.واسه من بهترین و جذاب ترین لحظه است.
فرداش کم کم مهمونامون اومدن،البته مهمون خاصی که نیستن،بیشتر خواهر برادرامن.عید خوب و شلوغی بود مثل هرسال.
فصل بهار اتفاق خوبی برامون نیُفتاد،و من عموم رو از دست دادم.
بهتر برسیم به مهمترین اتفاقی که امسال برام افتاد و امسالم رو متفاوت با سالهای پیش کرد.
شهریور بود.بعدازظهر مثل هرروز من خواب بودم که یهو دیدم صدای در اومد و مامانم رفته بیرون داره با سه تا خانم صحبت میکنه.
یکم که به حرفاشون گوش دادم متوجه شدم که از طرف بهزیستی هستن.
بعد از چند دقیقه صحبت با مامانم،خداحافظی کردن و رفتن.
وقتی که رفتن من به مامانم با شوخی گفتم کاش شمارشونو میگرفتی ببینم عضو شبکه‌های اجتماعی هستن یا نه!.
شب همون روز،من داشتم با گوشیم کار میکردم که دیدم از تلگرامم پیام اومده.پیام رو باز کردم دیدم نوشته آقا میثم ر.... شمایین؟
گفتم شما؟ گفت من کارمنده بهزیستی هستم.
اونجا بود که متوجه شدم این یکی از اون سه تا خانمی هست که اومده بودن خونمون.
یکم که باهم صحبت کردیم،بهم گفت من عضو یه گروه هستم،میخوای شماهم عضو گروه بشی؟
 منم که بدم نمیومد با دوستای جدیدی آشنا بشم،گفتم بله اگه بشه حتما.
گفت پس شمارتو میدم به مدیر گروهمون،تا باهات صحبت کنه....
با این حرفش یکم تعجب کردم!.خب حالا چیه مگه،یه عضو میخواد به گروه اضافه بشه،دیگه چرا قبلش با مدیر باید صحبت کرد!

اونجا بود که فهمیدم این گروه با گروه های دیگه فرق داره.یخورده هم پشیمون شدم از اینکه قبول کردم برم گروهشون.فکرکردم از اون گروه هاست که هرچی مدیر بگه باید همون بشه و خیلی گروه خشک و بی روحیه.

یکی دو روز بعد دیدم یه پیام از تلگرام برام اومده.
رفتم پیامو باز کردم،بعد سلام و احوال پرسی.خودشو معرفی کرد.متوجه شدم مدیر ما ایشون هستن.
چندتا سوال دینی،مذهبی،شخصیتی،اخلاقی ازم پرسید....
دیگه آخراش حس کنکور بهم دست داده بود.
 منم سعی کردم همه سوالاشو خوب جواب بدم،خیلی استرس داشتم!
خلاصه جواب دادم و جواز ورود به گروه رو گرفتم.

بعد از چند دقیقه منو برد گروه.همینکه وارد شدم چندتا از بچه‌ها آنلاین بودن،بهم خوش آمد گفتن.به همه سلام کردم،اوناهم خیلی گرم جوابمو دادن.
بعد برای آشنایی بیشتر همه تک تک خودشونو کامل معرفی کردن،منم همینطور.
خیلی بچه‌های خوب و خون گرمی بودن،واسه همینم من درکمتر از نیم ساعت باهاشون صمیمی شدم.
هرموقع هم فعال نبودن،من میرفتم صداشون میکردم.
خیلی خوشحال شدم که دوستای خوبی پیدا کردم.

بزارین بیشتر از دوستای مجازیم بهتون بگم:
هرکدوم از بچه‌ها یکاری واسه خودشون داشتن.تنها عضو گروه که بیکار بود من بودم.


البته منم خیلی دوست داشتم یکاری واسه خودم داشته باشم،اما نمیشد.
از مشکلات پیدا کردن کار و داشتن 5 سال سابقه ی کار که خبر دارین؟
واسه همین من زیاد دیگه حوصله‌ی دنبال کار گشتن رو نداشتم.
اما وقتی دیدم این بچه‌ها هر کسی مشغول یکاریه،دوباره انگیزه گرفتم که کاری واسه خودم دست و پا کنم.

من بیشتر کار با سیستم و اینترانت رو دوست دارم انجام بدم.
واسه همین چندتا کار بهم پیشنهاد شد.مثلا یکیش کار با فتوشاب بود.
یکی از همین دوستان که به ما نزدیک بود،یه برنامه آموزشی فتوشاپ به دستم رسوند تا من بتونم کم کم یاد بگیرم که شاید بشه یکاری از همین طریق جور کرد.
بگذریم از این که من چیز خاصی نتونستم یاد بگیرم و کاری هم برام جور نشد متأسفانه.

یکی دیگه از دوستمون که پیشنهاد داد،زدن کانال در تلگرام بود.
بازم بگذریم که با این هم بجای خاصی نرسیدم و متأسفانه اونجوری که فکرشو میکردیم نشد.البته هنوز این کانال رو دارم اما کلاً ازش ناامید شدم فقط برای سرگرمی روزی چندتا مطلب میزارم.
اینم بگم واسه این کانالم همین دوستای مجازی که کم از دوستای واقعی ندارن و حتی بهترن.واسه اینکه عضو کانال بیشتر بشه خیلی جاها از کانالم تبلیغ کردن و باعث انگیزه بیشتر من شدن.وگرنه خیلی زودتر غیر کانال رو زده بودم.

برسیم تا حدود ۱۵ روز پیش.
مشکل اقتصادی فشار آورده بود و بازم دنبال کار میگشتم
که از طریق یکی از بچه‌های گروه با یه نفر آشنا شدم.
خداروشکر فعلا یکار کوچیک و نیمه وقت پیدا کردم،تا ببینم در آینده خدا چی میخواد.

اینم خلاصه خاطره ی امسال من.
امیدوارم سر تون رو درد نیاورده باشم.

حالا من از شما دوستان میخوام خیلی کوتاه،یه خاطره شیرین از امسالتون برام بزارین.

امیدوارم در سال جدید شاد و سلامت باشین،و کلی اتفاقات خوب براتون بی افته.



بدرود.

نظرات  (۱)

۲۰ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۲۶ رامین مرادی
ایول. (: شخصیت جالبی داری
پاسخ:
ممنون....
دقیقا کدوم شخصیتم جالب بود برادر؟